معرفت حضرت دوست

معرفت حضرت دوست | یوسف

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

به آمدن بهار ، ایمان دارم
به منتهای کار ، ایمان دارم

به آمدنت ، اگر هزار سال هم

پشتِ طوفان و غبار ، ایمان دارم

ای گُل ، به حیا نشسته ای می دانم

به رغبتِ تو از این گذار ایمان دارم

بی شک ، یقین دارم، دوستم داری

در عشق ، شده ای دچار ایمان دارم


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ | 0:3 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل گاهی همین ، یک اشاره کافی است

گاهی همین ، یک اشاره کافی است

یک سلام گرم دوباره ، کافی است

گاهی همین ، " مواظب خودت باش ! "

یا شعر و غزل و استعاره کافی است

نه نامه می خواهم ، نه قاصدی از غیرت

یک پنجره با خنده ی ستاره کافی است

اصلا سلام نکن ! عبور کن با اَخم

با چادر ، برای نظاره کافی است

تو پشتِ پنجره بیا ، هر روز

بهانه ی عبور طیاره کافی است

یک شانه ی زیبا ، برای تو خریده ام

هدیه ، از طرف این آواره کافی است ؟

می مانم ، چون تو را دوست دارم

وجودت ، در این سیاره کافی است

گفت : " خوش شانسی ، که دیوانه دوست دارم

این غزل ، برای عشق دوباره کافی است "

" یوسف "



برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ | 11:32 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل. به انتظار ، آینه ام ، فراموشم کن

به انتظار ، آینه ام ، فراموشم کن

چو بی قرار ، آینه ام ، فراموشم کن

به شب اگر به غصه نمی باری. ، بخواب

اگر غبار آینه ام ، فراموشم کن

این لاله نشان دار ،به قلب که نشاندی

سوخت رز شوره زار ، فراموشم کن

غریب نمی مانم ، به حُرمِ غزل های تو

اگر نمی دهی افتخار ، فراموشم کن

تو گوشه ای پنهانی ، زیر خاکسترِ عشقم

بسنده ام ، بدین کار ، فراموشم کن

به دریایت اگر غرقم ، غرق بهتر ...

تو اما ز من بیزار ، فراموشم کن

فرو ریختم به آیئنه ، نگاهِ پیری ام‌افتاد

تو پنهان نَه ، آشکار فراموشم کن

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : شنبه ششم دی ۱۴۰۴ | 21:17 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل. آمد امّا ، در نگاهش ، قصه ای از ما نبود

آمد امّا ، در نگاهش ، قصه ای از ما نبود

آمد امّا ، در صدایش ، ردِ آن آوا نبود

گفته بود : می آید و جبرانِ صبرم می کند

آمد او با سایه ای ، سعی ای سرِ حاشا نبود

گفته بود : تا پای جان می ماند و جان می دهد

جان نداد هیچ که بماند ، مُرده را احیا نبود

بقچه اش را بسته بودم ، اَبرِ بهارم گشته بود

آمد امّا آشنای دیر پای موجِ این دریا نبود

مات بودم ، آشنای جان گداز ، آقا خطابم می‌کند

گفته بود دیوانه است ، اما سرِ سودا نبود

فصل ها در انتظارش ، فصل پاییزی رسید

در بهارِ دستِ سردش ، رویشی پیدا نبود

زخمِ تنهایی خودش ، مرهم طلب می داردُ و ...

محرمی اندر کنار و ... دلبری گویا نبود

گفتم : می آید، رهایم می کند ، از بندِ هجر

کاش نمی آمد ... حالِ مرا جویا نبود ...

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ | 18:33 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل. در دستِ خدا ، آرزوهای من است

امشب ، شبِ گفتگوهای من است

در دستِ خدا ، آرزوهای من است

امشب ، شبِ امضاء هر برگه ای است

فرشته ای ، ماتِ جستجوهای من است

امشب ، چیده ام هزار عکس تو را به پیش

فرشته ای به ذوق ، رو به روهای من است

امشب شاپرک های حامل ، نزول دارند

ببین ! شاپرکی میان موهای من است

گمانم به آفرینش تو ، مرا نشان کرده اند

خویِ تو ، شبیهِ خوی های من است

گذر کن‌ ! ستاره ی دنباله دارِ آرزو ساز

بوی زلفش ، فوقِ شب بو های من است

اگر به بوسه اش رسم ، زهی مُراد

پرستو به خانه ... نقشِ پرستوهای من است

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ | 23:40 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل. سیصد و شصت و پنج روز ، قرار بگذار !

یک قرار عاشقانه ... دلت خواست بیا

به باغی پُر از ترانه... دلت خواست بیا

یک قرارِ بی شکایت ، بی شکستن

برای ثبت جاودانه ... دلت خواست بیا

یک سفره ی ساده ، نان و پنیر ...

برای صرف صبحانه ...‌ دلت خواست بیا

یک برگِ زرد پاییزی ، تقدیم تو ...

برای حسی صمیمانه... دلت خواست بیا

دلم نمی آید گُلی بچینم ، از شاخه ای

گناه دارند ، غریبانه ... دلت خواست بیا

شبیهِ تو ! خلقت تکراری ندارد خدا ....

شبیهِ من ندارد ، دیوانه ... دلت خواست بیا

سیصد و شصت و پنج روز ، قرار بگذار !

یک روز ، فقط مردانه ... دلت خواست بیا

پروانه ها ، به گل ها سرَک می کِشَند

پرنده ای شو یا پروانه ... دلت خواست بیا

گاهی برای تو بلند غزل می خوانم ، می دانی ؟

رو به روی آینه ی این‌ خانه ... دلت خواست بیا

آن گیسوی بلندت ، خلوت شانه می شود ؟

چندی خریده ام شانه ... دلت خواست بیا

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ | 9:17 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل عمرِ من پای دلش ، پِی شد و رفت

عمرِ من پای دلش ، پِی شد و رفت

جانِ من جای دلش ، پی شد و رفت

گفتم : چشمش نکُشد ، خنده کُشد

آخ ! به اغنای دلش ، پی شد و رفت

من رهایی ندارم ، از این رَه زنِ دل

دل به خُنیای دلش ، پی شد و رفت

عطشت را چه کنم ؟ بوس و خیال ؟

هم به اغوای دلش ، پی شد و رفت

رفت تا سایه شد و هاله ی مَحو

شهر به آوای دلش پی شد و رفت

حال که افسانه شده ، دل چه کند ؟

تا به افشای دلش ، پی شد و رفت

خواست دل ، تا که عشقی بزند جانانه

حیف ، به انشاءیِ دلش، پی شد و رفت

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴ | 23:21 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل قسم خوردم ، از آن کوچه نگذرم

قسم خوردم ، از آن کوچه نگذرم

اگر بدانی ! چه اندازه ؟ بهترم

قسم خوردم ، قلم را بشکنم ...

غزل را ببوسم ، ای عشقِ آخرم

من این آینه را بپوشانمُ و ....

خدا حافظی هم کنم ز یارِ دیگرم

من این پنجره را می خواهم، چکار؟

وقتی که بُن بست شده ، همه باورم

چه اندازه شد ؟ بوسه ی جوهری ...

نشد بوسه ات ، بر شکسته پُرم

فقط مانده ام ، این حجمِ دلتنگی ام

بسوزانمش ؟ یا کجایش بَرَم ؟

بسوزانمش، بهتر است ، بهتر است

که فارغ شوم ز عشق دلبرم

شنیدم دلم می گفت : "هزار بار هم

به دنیا بیایَم ، تو را می خرم"

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ | 8:42 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل.  غمِ ستُرگی است نداشتن تو

غمِ ستُرگی است نداشتن تو !

کجا بخیزم ؟ به جُستن تو !

غم بزرگی است گذشتن از تو !

به زخم نشانده ، گذشتن تو !

شبیهِ گاری ، به گِل نشستم

دِین بزرگی است ، به گردنِ تو!

به غبطه ام سخت ، به خانه ی تو!

به حسرتی چند ، به مَامنِ تو!

بگو بچینم ، هزار ستاره ...

بگو بریزم ، به دامنِ تو !

به قصد " قُربت " ، دعا نشستم

مباد پشیمان ، ز خواستنِ تو !

شبیهِ کودک ، پُر از بهانه

به آینه ی عشق ، شکستن تو !

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ | 18:35 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل. جنگ نَبود ، در صلح ، زخمی نشست

ما هم ، در این مسیر وا خورده ایم

وَز عبور این کویر ، دل مُرده ایم

دیگر ، تابی نداریم بیش از این

نقد را داده ، خونِ دل خورده ایم

جنگ نَبود ، در صلح ، زخمی نشست

ببین ! یادگاری دستِ که بِسپُرده ایم ؟

ما به آیئنه هرگز نگفتم : " باز گرد "

هم به عشق دروغین دست بُرده ایم

اگر جانمان به طهارت رسیده است

چرا در قصه ها ؟ پس افسرده ایم

بعد تو ! دنیا به آخرش ، نزدیک شده

بعد نیامدمنت، روز ها را نشمُرده ایم

این دست ما به چروک پیری رسیده است

تو رفتی ! دستِ که را فشُرده ایم ؟

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ | 22:32 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل. یک سلام ناگهانی ، جواب می دهد

با من کمی مهربانی ، جواب می دهد

یک سلام ناگهانی ، جواب می دهد

گاهی یک خنده ، معجزه ام می شود

یا پیام پنهانی ، جواب می دهد

خیلی ساده ، خاطره ، شعری ، حرفی

مصرعی ، هم زبانی ، جواب می دهد

بی آن که پنجره را حتی باز کنی !

یک نگاهِ آنچنانی ، جواب می دهد

سوگند به حسِ قشنگت ، که آرزوست

دستت را بتکانی ، جواب می دهد

من قهرم ، درست ، تو پا پیش بگذار

با غریبه پا درمیانی ، جواب می دهد

تماشای تو ! عاقبت به خیری است

گردشِ روز خیابانی ، جواب می دهد

درست که شیشه ی پنجره را شکستم

شکایت به شهربانی، جواب می دهد؟

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴ | 11:44 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل.  قصه ی تو ام ، بخوانی یا ببندی ام

قصه ی تو ام ، بخوانی یا ببندی ام

دیوانه ی توام ، بهتر که بخندی ام

من قصه ی توام ، از آن زمان دور

از ریشه ام مگر ؟ از جا نکَندی ام

راحت نبود که من ، دریا نشین شوم

دیدی که آن زمان ، اوجِ بلندی ام

گاهی به گریه ام ، به این که ، می خواهی ام ؟

با دست های لرزان ، باز می پسندی ام ؟

شوقت غریبه نیست ، مادام که سایه ای

این شانه آنِ تو ! گیسو کمندی ام !

شاعر ، دلش شکست ، از شال گردنِ رقیب

عین خزان شدم ، آخر شِکندی ام ؟

از زهد کشاندی ام ، تا بود ، دواندی ام

از خویش پراندی ام ، در عشق نماندی ام

گفتا : " به هر غزل ، یا تلخ یا مثلِ عسل

تو سبک روح شده ، مرا ، از دیده می چکاندی ام "

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ | 20:11 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل.  من هم شبیهِ تو ، بی تقصیرم ، چه کنم ؟

من که اسیرِ این مسیرم ، چه کنم ؟

تشنه ی عشق ، چو کویرم ، چه کنم ؟

نه مگر ؟ بنیادم ز عشق سرشته شده

به اَمرِ امیر عشق ، خمیرم، چه کنم ؟

عزیزِ من ! تو طرفی نبُرده ای ! و گر نه

با محاسن سفیدم ، صغیرم ، چه کنم ؟

از فقرِ معنای جان ، پناه می برم به عشق

دست ساخته ی عشق کبیرم ، چه کنم ؟

گفتند که : درویش باش و نگاه مکن !

به چشمانِ ممنوعه ای ، گیرم ، چه کنم ؟

از وقتی که بوسیده ام خیالش را ...

خدا کند ، تا وقتش نمیرم ، چه کنم ؟

بی چاره می شوم ، وقتی بی سلام می رود

چه دردی می نشیند در ضمیرم، چه کنم ؟

گفت : بلایِ تو ! در جانِ من‌ هم غوغا می کند

من هم شبیهِ تو ، بی تقصیرم ، چه کنم ؟

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ | 15:53 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل.  نامه های تو را ، دسته دسته می بوسم

نامه های تو را ، دسته دسته می بوسم

دست خط تو را ، چشم ، بسته ، می بوسم

وقتی شهر به خواب رفته ، آرام گرفته

همراهِ دلِ بارانی ام ، آهسته می بوسم

تو چون خورشید ، طلوع داری هر صبح

طلوعِ تورا ، پایِ پنجره نشسته ، می بوسم

وقتی تا غروب نمی رسی ، به چشمانِ من

در خیال ، هر چند نومید ، خسته می بوسم

از تو رُسته ام ، از تو رستن کارِ من نیست

ای ریشه ی من ! خجسته ! می بوسم

در یک شب تاریک ، که کسی شاید نیست

شبیهِ عشق مادر ، بر جسته می بوسم

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴ | 21:20 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل. باران بزند ، دَمی دَمد در جانم

باران بزند ... قصه ای اعجاز شود

صاحب دلی ، پا گذارد ، همراز شود

باران بزند ، نفس بروید از عشق

یک نغمه ی عشق دمیده ، آواز شود

باران بزند ، ماه برقصد در حوض

هر پنجره ، خنده زند ، ناز شود

باران بزند ، دَمی دَمد در جانم

تا علت آفرینشش ، باز شود

باران بزند ، به چادرِ گُلدارش

با ریزش آب ، خنده ی او ناز شود

باران بزند ، غزل ببارم پایش

دیوانگی ام ، چگونه ابراز شود ؟

باران بزند ، مگر دلش نرم شود

قاصد بشود بارش و هِی ساز شود

باران بزند ، خجل شویم ، صد باره

توبه بزنیم ، بندگی آغاز شود

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ | 19:45 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل.  خزانِ غربتش ، عمرت بریزد

پُر از باران باشی ... نباری

به عمری در زیان باشی ... نباری

میانسالان ، تسلیم ، غرق اشک اند

ولی پیرِ جوان باشی ... نباری

تو بغض می سازی و من راز دارم

توانِ بی توان باشی ... نباری

غلط بود ؟ تا که دل بستم به جانت ؟

چُنین دل بسته ، آن باشی ... نباری

که ارباب دختری دارد ، پَری رو

به آن دِه ، تو شبان باشی ... نباری

فقط نِی چاره ساز است ، جانِ مجنون !

پیِ سایه دوان باشی ... نباری

به محراب ، چشمِ جانان رو نماید

مهیایِ اذان باشی ... نباری

خزانِ غربتش ، عمرت بریزد

تو تسلیم خزان باشی ... نباری

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ | 10:24 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل.  تاوانِ دو صد زخم کسی است ، زخم هایم

از بافتن موی نگار ... محرومم

از ساختن نامه ی یار ... محرومم

مثنویِ سوخته ی خاکستری ام

از یافتن سرنخ کار ... محرومم

حالا که هزار حیله در فن من است

وز هم‌ صحبتی همدمِ غار ... محرومم

ما نیز به خلوتِ خانه خوشیم

از سیر و سلوک ، آخرِ دار ... محرومم

تاوانِ دو صد زخم کسی است ، زخم هایم

از آرامشِ محضِ روزگار ... محرومم

ای داد ، ز بیدادِ دلِ رفته سفر

از قاصدِ آن شهر و دیار ... محرومم

گفتم که : " به تقدیر ندارم چاره

از حاصلِ باغِ آن بهار... محرومم "

گفت : " جنگ قشنگ است ، برای دلبر

از داشتنِ جنگ و غبار ... محرومم "

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ | 20:14 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل.  زخم هایِ تو جانکاه ، امّا خریدنی است 

چه قدر ؟ قصه ی عشق شنیدنی است

آه که میوه ی باغش نچیدنی است

جوابِ سلام ما ، خاموشی نیست

باز ، نازِ سکوت دلبر ، کشیدنی است

باور نمی کنی ! که تو ! داشته ی منی !

کجای این راه ؟ پیوند ، بُریدنی است

پشتِ این غزل ها ، پنهانم و منتظر

افسوس که دیدارِ تو ندیدنی است

وقتی پایِ آینه، می باری غصه ناک

اشک هایت ، برای شاعر چشیدنی است

ای حُسنِ تمام ! گرفتارتم بگو ...

وعده ی بوسه ات ،کِی رسیدنی است؟

بیدار مانده ام در جوابِ بی جوابت

خواب هم ، پیِ سایه ات دویدنی است

نابُرده رنج نی ام ، در قصه ی تو ...

زخم هایِ تو جانکاه ، امّا خریدنی است

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴ | 12:29 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل.  اینجا به آیه های عشق می خندند

اینجا به آیه های عشق می خندند

دائم به سایه های عشق می خندند

در رو یایی با غزل های احساس

به دل مایه های عشق می خندند

من دل سوزِ نگاه های آینه ی توام

به مهربانی دایه های عشق می خندند

از نی نامه ها ، شهر بغض نمی کند

امّا به آرایه های عشق می خندند

از طهارت دل ، آتش می گیرند

به دل مایه های عشق می خندند

آن که وفادار ماند ، دیوانه خواندَنَش

ببین ! به پایه های عشق می خندند

از عشق مجاز ، به آسمان می توان رسید

اینجا به لایه های عشق می خندند

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴ | 21:32 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل. ببین ! بهانه زیاد است ، اگر عشق نباشد

چه قدر ؟ دلِ غریب ، نشسته در این شهر

.چه قدر ؟ جانِ نجیب ، شکسته در این شهر

چه قدر ؟ چشم های انتظارِ کم سو شده

چه قدر ؟ پنجره های نبسته، در این شهر

عجیب گلایه می کند ، دلم از سایه سارش

چه قدر ؟ دیوانه ی دست بسته ، در این شهر

نه بلبلم، که بخوانم ، نه عاقل که بدانم

چه قدر ؟ دل های ز هم گسسته در این شهر

هنوز جشن عروسی به پاست ، گوشه و کنار

چه قدر ؟ دل های ناخجسته، در این شهر

ببین ! بهانه زیاد است ، اگر عشق نباشد

چه قدر ؟ مرغ های پَر جسته در این شهر

وقتی صدای تو ، اِذنِ نمازِ عشقِ من بود

چه قدر ؟ سکوتِ گلدسته ، در این شهر

تمامِ من ، که وقفِ تو شد ، حرام مباد

حلالت باد ، ای آهویِ رسته در این شهر

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴ | 13:7 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل. چشمه ی حیاتِ ما شد ... رفت

چشمه ی حیاتِ ما شد ... رفت

مایه ی ثبات ما شد ... رفت

تا آشیانه را از مهربانی چیدیم

در عشق ، برات ما شد ... رفت

او رفت به سرنوشت خود ، آزاد

تا راهِ صراطِ ما شد ... رفت

قابل نبوده ایم ، عشقش را

باعث ممات ما شد ... رفت

امیدِ برگشتش ؟ نیست هرگز

خشکی قنات ما شد ... رفت

یک چند ، میوه اَر چیدیم ، رفت

رونقِ بساطِ ما شد ... رفت

شاه بیتِ غزل ها ، او شد

جوهرِ دوات ما شد ... رفت

خورشید بود ، گرمی همی جانان

تاریِ جهات ما شد ... رفت

در ما گلستان پرورید با مِهرش

خشکی نبات ما شد ... رفت

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : یکشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۴ | 9:24 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل.  خیال آنگونه می بافم ، دختری تا گیسوانش را

تو ماهی باش ! تا دریا برقصد موج بر دارد

تو آهو باش ! تا صیاد بفروشد کمانش را

امیر علی سلیمانی

**************

خیال آنگونه می بافم ، دختری تا گیسوانش را

چنانش سخت می بوسم ، بادِ پاییزی خزانش را

چنان آغوش می گیرم، چون کبوتر در قفس مانده

خیالاتِ خیالاتی ، به نقشه آسمانش را

به زنجیرِ زمینم ، بسته ی موی قشنگِ او

به شانه دل خوشم ، رویِ جوانش را

فقط من موطن خود را ، از بهرِ تو دادم

چونان مجنون که که داد از بهرِ لیلی کیانش را

شبی که خانه اش ، خواستگاری اش افتاد

هنوزم یادگار دارم ، به سرقت استکانش را

منم آن باغبانِ پیر و سال خورده

گُل تکدانه ای ، بُرده توانش را

چرا ؟ از این همه ، جانت به او بسته

: " نمی دانی تو حسِ بی کرانش را "

گُمانم دوست دارد ، پشتِ پرده " او هوایم را "

خدایا دوست دارم من گمانش را

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴ | 14:56 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل اینجا کسی ، به عشق تو می میرد

اینجا کسی ، به عشق تو می میرد

اینجا کسی ، به یادِ تو نفس می گیرد

اینجا کسی ترانه های تو را حفظ است

از دور ، از خیالِ تو ! اثر می پذیرد

سوگند به چادرت ، که ، در آن زیباتری !

می شود ؟ مرا کمی به خویش درگیرد؟

سوگند به همین شاه بیتی که به آن خندیدی

هزار انتخاب اگر مرا ... جز تو نگزیرد

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴ | 22:19 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل. ریخت و پاشت ! به دیوانگی ما می رسد؟

آیا ؟ حسِ قشنگِ این غزل ها می رسد

از این دلِ تنگ ، به آن دلِ زیبا می رسد ؟

این جا پُر است ، پُر از دلتنگی تو ...

" این هوا " در آن هوا می رسد

خب ، کمی از خیالِ دیوانگی ات بگو

ریخت و پاشت ! به دیوانگی ما می رسد؟

من دست و پا می زنم ، هر چند ، بی جواب

بگو ! عقلِ تو به حلِ این معما می رسد ؟

از نیاز جان ، پناه بُردم به عشقِ تو !

به دادِ دلِ ما ، این آشنا می رسد ؟

این بار هم کاروان ، قاصدی برای ما نداشت

پیکی برای این خرابه نشینِ بی نوا می رسد؟

باشد ، تقدیر یک طرف ، یار ما هم یک طرف

زور ما کجا ؟ به یار ، یا به قضا می رسد

جمله عشق امُ و نمی خوانی مرا با صوتی

آن پُر نوا ، به یاری این بی نوا می رسد؟

یادت به خیر ، یارِ فراموش زده ی شاعرت

از ما دعای خیر ، از تو ما را دعا می رسد ؟

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ | 20:53 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل. از جانِ ما به جان تو ! آبی جوش نمی شود "

حدیث صحبت خوبان ، فراموش نمی شود

چه ؟ آتشی است عشق ، خاموش نمی شود

حدیثِ صحبتِ جانان ، ز جان ، شنیدنی است

هزار گنج‌ بیُفتد ، گنجِ دوش نمی شود

تو واقفی ! مگر نه ؟به حالِ نزارِ این شاعر

ببین کِی گفته ام ؟ آخرش مِی فروش نمی شود ؟

پرسید : چه رازی است ؟ دراین نشدن ها

تا "خودش نخواهد " گیاهی پا جوش نمی شود

قرارِ عارفانه ی ما ، به خیال هم نرسید

هی نگو !" به جهد بکوش" ... !!! نمی شود

ما را دو هزار غزل ، به لطف خدا رسید

اما جوهری ، شبیهِ جوهرِ سروش نمی شود

ایراد مگیر ! که دیوانه ای آشوب گرم و فتنه ساز

مستِ روی تو ! بی وصل ، بی خروش نمی شود

گفت : " خیال خامی می پروانی بی حاصل

از جانِ ما به جان تو ! آبی جوش نمی شود "

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ | 0:14 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل.  بی آن آبیِ حریر ، بر می گردم

من‌ آخر از این مسیر ، بر می گردم

از رنجل عطش کویر ، بر می گردم

از این مسیر ، چه خیری دیده ام؟

چه مدت اسیر ؟ بر می گردم

شروع آشنایی ، یک ذره محبت بود

با این زخمِ کبیر ، بر می گردم

تو بودی و دست های من پُر می نمود

وای ! با دستِ فقیر ، بر می گردم

ای آتشِ درونِ شیرین ! خاموش مشو !

با سردی تمامِ ضمیر ، بر می گردم

شاید ، سهمِ من ، همان مقدار بود ...

رفت آن مهربانی کثیر ، بر می گردم

کو ؟ آن لذتِ بازبینی عمدی روسری

بی آن آبیِ حریر ، بر می گردم

پُشتم، به تو به عشق گرم بود

بی یاور و نصیر ، بر می گردم

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ | 12:30 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل تا دلت با من است ، قلم می زنم

تا دلت با من است ، قلم می زنم

تا سایه ات هست ، رقم می زنم

تا دلت ، پیشِ من " قصه " دارد

راز هایی با خدا بیش و کم می زنم

غمی تا ابد ، در آینه ماندگار است

نیستانمُ و به خلوت ، نیِ غم می زنم

تو با آینه ، همچنان ، قهری یا آشتی ؟

ولی من سخن ، قدرِ فهم می زنم

نهانم پُر از آتش و برون خاکسترُ و ...

سوزِ دل ، از نبودِ صَنم می زنم

چه کردی ؟ با دلم ... رفتی و من هنوز

سال ها، شب ها ، در غزل ، قدم می زنم

شنیدم به قاصد گفته بود : آه از قَدَر ...

او ز عشق ، من از نا امیدی دَم می زنم "

گرفتار بلای عشقم ، شبیهِ استخوان در گلو

نگو جانِ من ، آرزو در عدم می زنم ...

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ | 21:51 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل که عاقل ، بی عشق ، بهانه ندارد

آنجا که تویی ! هیچ نشانه ندارد ؟

پرنده ای ، مرغی ، آشیانه ندارد ؟

آنجا که تویی ! عشق می روید اصلا ؟

دریای آرزویت ، ساحلی ، کرانه ندارد ؟

دیوانه ام خوان ، بی بهانه بخوانم

که عاقل ، بی عشق ، بهانه ندارد

که هر انجمن بی تو ، ملال آور است

که درکِ ما را ، جانِ فرزانه ندارد

به دادم بِرِس ! که مهمانِی بیش نیستم

پرنده ی نغمه خوانت ، دگر ترانه ندارد

به صلح تو امیدم ، ز جنگ تو گریزم

که در سرِ من ، جز سرِ تو شانه ندارد

کنون که چو آهو ، دوان دوان گریختی

غزالِ قشنگم ، سرِ آب و دانه ندارد ؟

به قاصدک ها گفتم : که ماهِ برکه ی من

خیالِ نگاهِ مِهری ، به جانانه ندارد

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴ | 22:49 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل.  پاییز آمد و برای عاشق شدن بهانه رسید

خیال کردم ، می شود ، به شانه رسید

به پشتِ پرده های قشنگِ آن خانه رسید

خیال کردم ، می شود ، شبیهِ پروانه ی ایوانت

به حسرتِ نگاهِ تو ، به آن پروانه ، رسید

خیال کردم ، خواب تازه ببینم ، آرامم

آشفته خوابم ، به تعبیر فرزانه رسید

خیال کن ! کسی تو را دزدیده باشد در خیال

ارثِ خیالِ آن دیوانه به این دیوانه رسید

عجب از من ، که از رو نمی روم ، با تغافلت

عجب از پیرِ همسایه ، به سلام صمیمانه رسید

از تو بعید بود ، چشم بسته بگذری از عاشقت

از حالِ بدم ، عاقبتِ من به میخانه رسید

توبه های من ، قابل تامل نیست ، آبکی است

صبح ها پای من ، به کوی تو ! بتخانه رسید

گفتم که دوست دارمت ، باورت نشد ؟

پاییز آمد و برای عاشق شدن بهانه رسید

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : پنجشنبه ششم آذر ۱۴۰۴ | 11:29 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل.  حیف خواب بوسه های تو ندیدنی است

قصه ی شکایت دل از عقل ، شنیدنی است

این جور ، ز معنا هم ، کشیدنی است

مقصد ندارد این عشق فرسوده ، اما

لامصب ! طریقش ، شیرینِ چشیدنی است

گاهی از پنجره باید عاشق شد و گاه ...

از بازار ،همین عشق ، خریدنی است

یک طرف ، ریشه تا عمقِ جانش دویده

یک طرف ، لاجرم ، مجبور... بُریدنی است

این دست ها ، به اشتیاق و تمنّا به سَر حَد اند

دیدارِ با زلفت ، سوگند که دیدنی است

گاهی که دستِ تقدیر ، قوی تر است

چو همتِ والای زلیخا ، گاهی رسیدنی است

ای شاهِ حُسن غزل های من ! " بگو!! "

حسِ قشنگ تو آخر چطور ؟ سرودنی است

یک آرزوی بلند قشنگ دارم ، بگویمت ؟

حیف خواب بوسه های تو ندیدنی است

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ | 23:10 | نویسنده : یوسف جلالی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By Slide Skin:.