تا دلت با من است ، قلم می زنم
تا سایه ات هست ، رقم می زنم
تا دلت ، پیشِ من " قصه " دارد
راز هایی با خدا بیش و کم می زنم
غمی تا ابد ، در آینه ماندگار است
نیستانمُ و به خلوت ، نیِ غم می زنم
تو با آینه ، همچنان ، قهری یا آشتی ؟
ولی من سخن ، قدرِ فهم می زنم
نهانم پُر از آتش و برون خاکسترُ و ...
سوزِ دل ، از نبودِ صَنم می زنم
چه کردی ؟ با دلم ... رفتی و من هنوز
سال ها، شب ها ، در غزل ، قدم می زنم
شنیدم به قاصد گفته بود : آه از قَدَر ...
او ز عشق ، من از نا امیدی دَم می زنم "
گرفتار بلای عشقم ، شبیهِ استخوان در گلو
نگو جانِ من ، آرزو در عدم می زنم ...
" یوسف "
برچسبها: یوسف
تاريخ : شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ | 21:51 | نویسنده : یوسف جلالی |



