معرفت حضرت دوست

غزل تا دلت با من است ، قلم می زنم

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل تا دلت با من است ، قلم می زنم

تا دلت با من است ، قلم می زنم

تا سایه ات هست ، رقم می زنم

تا دلت ، پیشِ من " قصه " دارد

راز هایی با خدا بیش و کم می زنم

غمی تا ابد ، در آینه ماندگار است

نیستانمُ و به خلوت ، نیِ غم می زنم

تو با آینه ، همچنان ، قهری یا آشتی ؟

ولی من سخن ، قدرِ فهم می زنم

نهانم پُر از آتش و برون خاکسترُ و ...

سوزِ دل ، از نبودِ صَنم می زنم

چه کردی ؟ با دلم ... رفتی و من هنوز

سال ها، شب ها ، در غزل ، قدم می زنم

شنیدم به قاصد گفته بود : آه از قَدَر ...

او ز عشق ، من از نا امیدی دَم می زنم "

گرفتار بلای عشقم ، شبیهِ استخوان در گلو

نگو جانِ من ، آرزو در عدم می زنم ...

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ | 21:51 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.