معرفت حضرت دوست

معرفت حضرت دوست | شهریور ۱۳۹۹

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل عاشقم ؛ آخر چه اندازم تو را ؟ آتش اندازم تو را ؟

عاشقم ؛ آخر چه اندازم تو را ؟ آتش اندازم تو را ؟

بی قرارم ؛ کوکِ ناسازم تو را ؟ آتش اندازم تو را ؟

 

چون غبار در کوی و برزن بوی عشقت می کِشم

در قمارم ؛ تا کجا بازم تو را ؟ آتش اندازم تو را ؟

 

بی وفا ! یک شهر پیِ یوسُف به منّت آمدند

جز تو دیدم ؟ تا کجا نازم تو را ؟ آتش اندازم تو را ؟

 

جام افتاده ز دستم غرقِ تو هستم که هستم

یک اشارت ؛ حُکم سربازم تورا ؛ آتش اندازم تو را ؟

 

شام آمد ؛ ماه آمد ؛ حیف خبر از ماهِ جانِ ما نیامد

چند پنهان می شوی ؟ رازم تو را ؛ آتش اندازم تو را

 

شور انداخت ؛ نور انداخت ؛ دانه و صد تور انداخت

تیر می زن ؛ صیدِ جانبازم تو را ؛ آتش اندازم تو را ؟

 

کلبه ی موی تو را خانه نشین گشتم ببین 

از صبوری ؛ گشته اعجازم تو را ؛ آتش اندازم تو را ؟

 

وای اگر در غفلت آری ؛ این جنون آورده را 

جمعمُ و  غافل ؛ بپردازم تو را ؛ آتش اندازم تو را ؟

 

" یوسف "



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 23:58 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل مادرم وقتِ دعایم ، کمی اشک چکاند

 

گُلِ زیبای دلم ، باغِ کِرا آراسته ؟

ماهِ کنعانیِ من ، چاه ، کجا بنشسته ؟

 

گفت :  غبار روبی نگشته بعدِ تو  از آینه

وای که امیدِ دلم ، نور ز جانش شُسته

 

تنِ من مرغ شود ، تا به سرایش برسد 

تا غزل خوانی کند بر سرِ آن گُلدسته

 

بزنم بوسه رُخش ، شانه سرش ، خنده لبش

چون مسیحا بکشم ، دست به سرِ دل خسته

 

دلِ من عشق نشان کرده ، به تو ، نیست گریز

شده ای عکسِ قنوتِ منِ زاهد همی پیوسته

 

مادرم وقتِ دعایم ، کمی اشک چکاند

زیر لب گفت : خدایا به عشقش برسان ، آهسته

 

" یوسف "



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 23:55 | نویسنده : یوسف جلالی |

ظرفیت ما برای معنا و مادیات

آدمی بیاید که او را دریاها بس نکند و آدمی باشد که او را قطره ای چند بس باشد و زیاده از آن زیانش دارد. و این تنها در عالم معنی و علوم و حکمت نیست، در همه چیز چنین است . در مالها و زرها و کان ها، جمله بی حد و پایان است، اما بر قدر شخص فرود آید، زیرا که افزون از آن برنتابد و دیوانه شود.

 

#فیه_ما_فیه #مولانا

 

@HastiyeOryan_PirJaan



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 19:48 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل پنجره باز شد و منتظرِ روی نگار تو شدم

پنجره باز شد و منتظرِ روی نگار تو شدم

مثلِ هر شب ، مستِ گیسویِ هزارِ تو شدم

 

نوبت ماست مگر ؟ شانه به آن شانه زنیم ؟

ای خوش انصاف عجب ، باز خُمار تو شدم

 

دولتِ ما دو سه بیت ، بیش نبود از گیسوت

شده آوازه به شهر : مردِ قمار تو شدم

 

تو حَرَم دار منی ، دانه ی عشقت بر جاست

حاجت از من که رواست ، ذره غبار تو شدم

 

تو بیا میکده ، غوغاست ز بیدادِ غمت

سوختم از سوختنِ " حادثه بارِ " تو شدم

 

گریه اینجا کمکِ حالِ دلِ زارم نیست

بی قرارِ " آن رقیبِ بی قرارِ " تو شدم

 

ترسم این است که مرا باده ز عشقت نرسد

نیَّتت نیست مگر ، تا به کنارِ تو شدم ؟

 

خوش گرفتی دلِ ما ، ساقیِ بزمم نشدی

رُخ نمودی به نقاب ، تا به جوارِ تو شدم

 

گفتمش : ماهِ دلم ! وقتِ  طلوعت ، کی باد ؟

گفت : گِل آلوده شدی ، سدِّ بهارِ تو  شدم "

 

" یوسف "



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 16:20 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل امروز هوایِ دل تو با ما یکی نیست

امروز هوایِ دل تو با ما یکی نیست

این غفلت و این فاصله ها آخرِ کار چیست ؟

 

هر روز به شعرم زده ام شاه غزلم را

ای جانِ عزیزم ! به کجا بی تو توان زیست

 

یک روز بپرس حالِ دلِ مردِ جنون را 

یک روز بپرس پرسِ زنِ کوچه ی ما کیست؟

 

این آمده از عشق ، به جز عشق چه خواهد ؟

از نامِ منِ دلشده حک گشته کدام لیست ؟

 

یک جان ؛ تو مرا هدیه چو کردی به تفضّل

زان روز  هوای نفس از بوی تو جاریست

 

" یوسف "



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 7:3 | نویسنده : یوسف جلالی |

شعر یک زاویه ی بسته ی آغوش بنا کن

یک زاویه ی بسته ی آغوش بنا کن

با قاعده ی بازی ِ بی قاعده تا کن

 

یک عمر تماشاچی ِ فوتبال تو بودم

یک بار نگاهی به گل ِ دامن ما کن

 

در کرنر چشمت زده یک چشمه‌ی تکنیک

دروازه‌ی قلب من و شلیک تو ... وا کن

 

این وقت کشی هات مرا می کشد آخر

بیرون برو از بازی و تجدید قوا کن

 

می خواهم ازین خط دفاعی که کشیدی

هر طور شده بگذرم ؛ این دفعه خطا کن

 

تعویض که بد نیست ، بیا یوسفم این بار

از پشت بکش پیرهنم را ... و رها کن

 

من می گذرم از خط دروازه ، ولی تو

فکر گذر از پیچ و خمِ حاشیه ها کن

 

شیرینی ِ دل باختن ِ من به تو کم نیست

هر بیت غزل واره گواه است نگا کن

 

یک چند قدم مانده به دیدار نهایی

گل بوسه ی آخر بزن و جشن به پا کن

 

#نسیم_پریشان

#فقط_شعر_و_غزل 

شما هم به جمع بیش از ۴۰۰۰ هوادار شعرِ عضوِ این کانال بپیوندید... 👇👇👇

@faghatsheroghazal



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 6:59 | نویسنده : یوسف جلالی |

نقش قلم ... کار کیست ؟ دست ... عقل ... ؟

مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند. نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است.

 

آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند.

 

مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛ بلکه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد.

 

🌹☘

 

مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد. هر مورچه نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینکه مساله به بزرگ مورچگان رسید.

 

او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست. این کارِ عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ، بی هوش و بی‌خبر می‌شود. تن، لباس است. این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌کند.

 

مولوی در ادامه داستان می‌گوید: آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا یک لحظه، عقل را به حال خود رها کند همین عقل زیرک بزرگ، نادانی‌ها و خطاهای دردناکی انجام می‌دهد.

 

برگرفته از #مثنوی_معنوی 

 

@Serre_Eshgh



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 23:5 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل ما را حدیث جز یار نیست ...

ما را حدیث جز یار نیست چند گویمت ؟ اقرار نیست؟

جز حُبِّ اویم کار نیست جز عشقِ او اصرار نیست

 

من در طلب او بی خبر من در تبُ و او بی اثر

من در شبُ و او در سحر در عشقِ ما انگار کار نیست

 

غائب ، ولی مشهود ماست بازارِ عشق و سودِ ماست

در آینه او بودِ ماست سوداست این؟ انکار نیست 

 

این سیلِ شعر گویا نیست ؟ این داغِ ما پیدا نیست ؟

این دل ، تو را دریا نیست ؟ از دردِ ما ، بیدار نیست

 

بُنیادِ عشقم او گُشاد آتش نهاد ، اندر نهاد 

آخر به بادم داد باد لب بسته ام گفتار نیست 

 

دل بسته ای چون ما چنین؟ وابسته ای ، ای نازنین؟

ما سوختیم ،  " آخر همین " مَحرَم در این اسرار نیست

 

گفت پیر ما : مجنون وار باید بمانی بی قرار

هم سوختن ، هم انتظار وصلی به عشق در کار نیست

 

" یوسف "



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 22:2 | نویسنده : یوسف جلالی |

دستورات قرآن کریم در تعامل با انسان ها

⭕رهنمودهای الهی در تعامل با سایر انسان ها 

 

*سفارشات ۹گانه سوره حجرات که اگر به آنها عمل شود خیلی از رفتارها شکل دیگری بخود می گیرد* 🌹

 

۱- *👌فَتَبَيَّنُوا:*

اهل تحقیق و بررسی باشید، قبل از اینکه سخنی بگویید، خوب در باره آن تحقیق کنید.

 

۲- *👌فَأَصْلِحوُا:*

اگر بین دوستان و آشنایان شما کدورتی هست، میان ایشان صلح و سازش برقرار کنید و خود نیز اهل صلح و سازش باشید.

 

۳- *👌وَأَقْسِطُوا:*

عادل باشید و براساس حق قضاوت کنید و در اجرای حق، میان دوست و آشنا با غریبه فرق نگذارید.

 

۴- *👌لَا يَسْخَر:*

دیگران را مسخره نکنید، مردم‌ و‌ اقوام گوناگون را به سُخره نگیرید.

 

۵- *👌وَلَا تَلْمِزُوا:*

به دیگران طعنه نزنید و از آنها عیب جویی نکنید. 

 

۶- *👌وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَاب:*

 لقب‌های زشت و ناپسند بر یکدیگر مگذارید و از اینکه یکدیگر را با القاب زشت و ناپسند صدا بزنید، شدیداً اجتناب کنید.

 

۷- *👌اِجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ:*

از بسیاری از گمانها دوری کنید، همچنین از گمان بد در مورد دیگران بشدت خودداری کنید.

 

۸- *👌وَلَا تَجَسَّسُوا:*

اهل جاسوسی و پرده دری نباشید و در کار و زندگی دیگران سرک نکشید.

 

۹- *👌وَلَا يَغْتَب:*

اهل غیبت پشت دیگران نباشید و جلساتی را که در آن غیبت کسی می شود، ترک کنید.

 

#درسهایی از قرآن

#نشر حداکثری



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 20:50 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل این عشق که در جانِ من است آغازِ یک سودا نیست ؟

این عشق که در جانِ من است آغازِ یک سودا نیست ؟

این حسِ پُر آتش مرا ، بر جانِ تو پیدا نیست ؟

 

ای پُر بها اندر خفا ، ای عشق به ما داده عطا

ما را غنی کن از وفا از مِهر تو را کالا نیست ؟

 

چوبِ حراجِ ، ما زن کالا همی ، کالا زن 

جان را ولی بالا زن مُردَم چرا معنا نیست ؟

 

از خیمه ات چند فاصله ؟ بر کِه بَرَم چندی گِله ؟

رفته است او با قافله جز ما کسی رسوا نیست 

 

رفته است چرا ؟ شیدا نیست رفته است کجا ؟ پیدا نیست

رفته است ز ما ؟ حاشا نیست او اهلِ این شیدا نیست

 

" یوسف  "



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 20:7 | نویسنده : یوسف جلالی |

مردم عام و خاص

🌹🌹

@MolaviPoet 

 

از نکات جالب در آراء شمس تبریزی نوعی نخبه گرایی و تقسیم مردم به عوام و خواص و ترجیح برگزیدگان بر سایر طبقات خلق است. این تقسیم بندی که متضمّن نوعی بدبینی به توده هاست در نزد برخی اندیشمندان دیگر هم قابل توجه است.

از نظر شمس کثیری از مردمان اهل نفاق هستند و از راستی و صداقت و انطباق ظاهر و باطن خویش گریزانند:

 

 فی الجمله ترا یک سخن بگویم: این مردمان به نفاق خوش دل می شوند، و به راستی غمگین می شوند.همین که راستی آغاز کردی به کوه و بیابان برون می باید رفت که میان خلق راه نیست. 

   ( مقالات، ص۱۳۹)

 

از این فقره پیداست که شمس منتقد نفاق و مردمان منافق صفت است.

 او از این که مردم به نفاق و دورویی می زیند ناراضی و ناخرسند است.

 ولی چاره چیست؟ 

 

او چاره را در این می بیند که هرچه بیشتر از خلق دوری کرد باید. 

 از این روی به مولانا توصیه اکید دارد که عمر خود را صرف مردمان نکند، چرا که نتیجه ای از این کار حاصل نخواهد کرد. با خلق اندک اندک بیگانه شو. حق را با خلق هیچ صحبت و تعلّق نیست. ندانم از ایشان چه حاصل شود، کسی را از چه باز رهانند، یا به چه نزدیک کنند؟   

   (مقالات، ص۲۳۱).

 

در جامعه ای که غلبه تزویر و ریا و نفاق است اگر کسی خلاف جریان آب شنا کند، متهم است.

شمس از این تجربه به تلخی یاد می کند:

  راست نتوانم گفتن؛ که من راستی آغاز کردم مرا بیرون کردند، اگر تمام راست گفتمی به یکبار همه ی شهر مرا بیرون می کردند.

(مقالات،ص ۱۲۱).

 

 نتیجه ی راستی و رفتار به دور از نفاق خود با مریدان مولانا می داند و می گوید: 

من با یاران طریق راستی می خواستم که بورزم بی نفاق؛ که آن همه واقعه شد.

 (مقالات، ص۷۷۸).

 

 

🆔 @MolaviPoet 

🆑 کانال مولوی و عرفان



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 16:54 | نویسنده : یوسف جلالی |

تعادل در ابراز  محبت

🌹🌹

@MolaviPoet 

تعادل در ابراز محبت

 

شاید شما هم کسانی را دیده باشید که بیش از حد ابراز مهر میکنند، بخصوص در مقابل یارشان، ولی با این وجود به همان اندازه مهر دریافت نمی کنند ، گاهی حتی همسران و یاران بی تفاوتی دارند و اطرافشان پر است از انسان های طلبکار محبت. می دانید چرا؟ 

چون برای هرچیزی باید قدر و اندازه ای باشد حتی ابراز محبت، بسیاری از خانم ها تصور می کنند که محبت بی اندازه باعث تحکیم رابطه شان میشود ولی توجه کنید که در یک رابطه سالم هرچیزی دو طرفه است، بخصوص محبت، حالا اگر یکی از طرفین بیش از حد محبتش را ابراز کند، طرف دیگر بعد از مدتی به گرفتن محبت بدون ابراز محبت عادت می کند و چون شما هیچ عکس العمل مهربانانه ای دریافت نمی کنید مرتب محبت تان را به امید مهربانی دیدن از یارتان اضافه می کنید.

 از همین جا رابطه خراب می شود ، شما احساس سرخوردگی می کنید، مرتب احساس می کنید (نکنه من خوب نیستم، نکنه و…) این حس شما را مضطرب میکند و به وادی افسردگی می کشاند.

 

توجه کنید برای خوب زندگی کردن:

 از خطوط میانی:یعنی تعادل حرکت کنید

 برای دوست داشته شدن هر کاری نکنید, این کار سلامت روانتان را به خطر می اندازد.

 

 محبت تان را درست،

 

 به موقع 

 

و به اندازه خرج کنید،

 

 حراجش نکنید.

 

🆔 @MolaviPoet 

🆑 کانال مولوی و عرفان



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 16:53 | نویسنده : یوسف جلالی |

ما مرگ را می میرانیم

🏴 ابدیّت

 

▪️ قرآن آن است كه جامعه را جامعه ای بهشتی كند، سرقت در آن نباشد, اختلاس نباشد, خلاف نباشد، نجومی و از این حرف ‌ها نباشد. قرآن به ما می ‌گوید ما یك دشمن داریم به نام مرگ، چون ما اگر از مار و عقرب و چیز دیگری می ‌ترسیم، برای اینكه ما را به مرگ می‌ رسانند؛ آنها عامل بالعرض هستند. ما از مرگ می ‌ترسیم و همه هم از او می ‌ترسند؛ اما زیر این آسمان این حرف فقط حرف انبیاست، غیر از انبیا كسی این حرف را نزد، دین به ما می ‌گوید بدترین دشمنِ انسان مرگ است؛ ولی ما در این مصاف ما مرگ را می ‌میرانیم نه او ما را بمیراند، این حرف انبیاست. ما بر مرگ مسلّطیم, ما مرگ را زیر پا له می ‌كنیم. 

▪️ حرف ‌های پوسیده, حرف ‌هایی كه می ‌پوسد, حرف ‌هایی كه تاریخ مصرف دارد، اینها برای ما نیست. وقتی انبیا گفتند هر كسی مرگ را می‌ میراند، معلوم می ‌شود باید كارِ ابدی بكند. در بیانات نورانی سیدالشهدا (سَلامُ الله عَلَیه) است كه محرم و صفر متعلّق به این ذات مقدس است، وجود مبارك سیدالشهدا روز عاشورا در حال مبارزه است ولی او دارد مرگ را معنا می ‌كند، آن‌جا كه «وَ أَقْبَلَتِ السِّهَامُ مِنَ الْقَوْمِ كَأَنَّهَا الْقَطْر»[1] فرمود: یاران من! «صَبرَاً بَنِی الكِرَام» شما فرزندان كرامتید، «صَبرَاً بَنِی الكِرَام فَمَا المَوتُ إِلاّ قَنطَرَة»،[2] مرگ یك پلی است، زیر پای شما, شما دارید روی پل رد می ‌شوید، شما مرگ را می ‌میرانید و زیر پایتان می ‌گذارید، اگر ما مرگ را زیر پا می‌ گذاریم، ما هستیم كه هستیم! یك موجود ابدی باید فكر ابدی داشته باشد، فلان كس آمده، فلان كس رفته, دو گونه حرف بزنیم، این عمرفروشی است، حیف انسان كه خود را به اِقبال و ادبار این و آن بفروشد و حیف است كه ـ خدای ناكرده ـ برابر روز حرف بزند, برابر این باند و آن باند حرف بزند! این قرآن كریم است.

▪️ وجود مبارك امام رضا (علیه السلام) فرمود مردم بفهمند ما چه می‌ خواهیم بگوییم، قبول می ‌كنند: «فَإِنَّ النَّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحَاسِنَ كَلَامِنَا لَاتَّبَعُونَا»،[3] ما حرفی می ‌زنیم دل ‌مایه كه از دل برآید، این حرف بیگانه نیست. الآن شما می ‌بینید این بچه‌ها را كه می ‌برند مهد كودك، اینها مشغول بازی ‌اند؛ هر كسی یكی از این بچه ها را هر چه صدا بزند، چون مشغول بازی است گوش نمی ‌دهد؛ اما مادرِ بچه وقتی آمد، صدا زد، این بچه می ‌فهمد این صدا آشناست فوراً برمی گردد. حرف انبیا برای ما آشناست، ما یك وقت یك جا این حرف‌ ها را شنیدیم، این حرف‌ ها برای ما آشناست. یك ذرّه در تمام قرآن كریم یا نهج ‌البلاغه یا صحیفه سجادیه یك چیزی كه دل نپذیرد، در آن نیست. از ابدیت ما, از عظمت ما, از عقل ما, از عدل ما سخن می‌ گوید.

 

[1]. اللهوف علی قتلی الطفوف(فهری)، ص100.

[2]. معانی الاخبار، ص289.

[3]. عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج1، ص307.

 

 

#دلپذیر

#عمر_فروشی

#جامعه_بهشتی

 

#آیت_الله_العظمی_جوادی_آملی

 

 

📚 سخنرانی در جمع اعضای کانون قرآن و عترت و مهدویت کل کشور

 تاریخ: 1395/08/18

 

 

🆔 t.me/esratvtelegram



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 16:51 | نویسنده : یوسف جلالی |

نزدیکی خدا به اندازه طهارت ماست

┈•‌‌‌‌‌‌꧁حیات༼﷽༽انسانی꧂•┈

     

🔰تقویم نجومی

 

♻️امروز یکشنبه

۳۰ شهریور ۱۳۹۹ هجری شمسی

۲ صفر ۱۴۴۲ هجری قمری

 

 

به« حیات انسانی » خوش آمدین 

 

 

♻️ به هر اندازه که طهارت داری به خدا نزدیکی !!!!!!

 

 

#تلنگر انسانی

    

          •┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•

    

 

🌷 جهت آغاز «تحول انسانی» همراه شوید.

 

🇮🇷 @hayate_ensani



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 16:49 | نویسنده : یوسف جلالی |

همه خلق اولاد مایند

نظر رحمت

 

کربلایی احمد تهرانی

 

هر گاه انسان صفت خدایی پیدا کرد، همه خلق را اولاد خویش می داند و فرقی بین آنها با فرزند خودش نمی بیند.

 

رند عالم سوز ص 82

کانال تذکرة الاولیاء @tezkar

در ایتا eitaa.com/tezkar سروش https://Sapp.ir/tezkar



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 16:45 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل کارِ تو آتش و رغبتِ من سوختنم

عکسِ تو ماه نشان داد ، بهر تسکینِ دلم

دوش به خوابم شده ای ، از برِ تمکینِ دلم ؟

 

رفتی ای آتش هجرانِ تو را داغِ دلم

مرثیه سخت شده بر تنِ غمگین دلم

 

تو مَلَک بودی و من از چه بَشر می خواندم ؟

شرم باد بر من بر دفتر و آیین دلم

 

باز هوس کرده دلم در غزلی موی تو را

کششی از تو شود بر سرِ تامین دلم ؟

 

کارِ تو آتش و رغبتِ من سوختن است

تا مگر خنده زنی بر سرِ تحسین دلم 

 

مرحبا گوی مرا بابت این گلچینی

زسن گلستان شده ای سوگُلِ گلچین دلم

 

 



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 7:28 | نویسنده : یوسف جلالی |

شعر با چشمِ تر و یک دلِ پر درد نوشتم

با چشمِ تر و یک دلِ پر درد نوشتم

از قول دل عاشق یک مرد نوشتم

 

هر شب به دلم وعده ی دیدار تو دادم

از آنچه دلت با دل من کرد نوشتم

 

وقتی که در این شهر شدی خواب و خیالم

از این منِ آواره ی شبگرد نوشتم

 

صد وعده به من دادی و هر بار... شکستی

از این تن پر درد و دل سرد نوشتم

 

دیگر چه بگویم که من آزرده ی دردم

از آنچه دلت بر سرم آورد نوشتم . . .

 

#موسی_رئیسی

#فقط_شعر_و_غزل 

شما هم به جمع بیش از ۴۰۰۰ هوادار شعرِ عضوِ این کانال بپیوندید... 👇👇👇

@faghatsheroghazal



تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 7:28 | نویسنده : یوسف جلالی |

رباعی پروانه ...

 

پروانه ز شوق ، هزار رویا می دید

در خوابِ خوشش ، شمعِ سراپا می دید

یک بار که قرارِ دیدارش بود ...

در شمع هزار آتشِ سودا می دید



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۹ | 23:12 | نویسنده : یوسف جلالی |

ماییم و خیال یار و این گوشه ی دل

 

مائیم و

   خیال یار❤️ و 

        این گوشهٔ دل .....

 

" #مولانا "

 

‎‌



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۹ | 21:40 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل پرده انداز که باز شهر شماتت نکنند

 

پرده انداز که باز شهر شماتت نکنند

رُخ نشان دِه ، که مرا خاصّه قضاوت نکنند

 

تو پُر از حسِّ منی ، وقت سفر فهمیدم

می شود یارِ تو بود ، باز عنایت نکنند ؟

 

غصّه ی بخت تو را باز مرور می دارم 

کاش بدانند تو گُلی فکرِ جنایت نکنند

 

کاش آن وقت که ‌غزل، زمزمه های لبِ توست

باز پریشان نکنند ، یا که صدایت نکنند 

 

می شود باز ز نو کلبه ی پرچینی ساخت

ترسم آنان به غضب ، سنگِ بلایت نکنند

 

آری بگذار مرا ، کُشته ی عشقت بشوم 

کیست چون من به عشق ، چون و چرایت نکنند؟

 

طلعتِ ماهِ تو ای یار ، بلند بالا بود

تو به چشم جا داری ، گر چه سرایت نکنند

 

یوسُفِ مصرِ دلم ، بند به زندانت نیست ؟

ای زلیخا ! به زندان کجا ، باز دعایت نکنند؟

 

کاش می گفت مرا : بند نفس های منی

وقتِ محراب کجا ، باز هوایت نکنند ..

 

 

" یوسف "



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۹ | 20:38 | نویسنده : یوسف جلالی |

شعر همه رفتند ، تو اما سر جایت ماندی

همه رفتند ، تو اما سر جایت ماندی

همه شادند و تو در حال و هوایت ماندی

 

هر کسی دست به دستان نگاری داده

تو چه دل ساده سر عهد و وفایت ماندی

 

دیگران عاشق بت های جدیدی شده اند

تو فقط پیرو چشمان خدایت ماندی

 

دل بکن دلبرکت خاطره ای محو شده

تو چرا مات همین خاطره هایت ماندی؟

 

عشق یعنی نرسیدن چمدان را بردار

همه رفتند تو تنها سر جایت ماندی ...

 

#مجید_ترکابادی

#فقط_شعر_و_غزل 

شما هم به جمع بیش از ۴۰۰۰ هوادار شعرِ عضوِ این کانال بپیوندید... 👇👇👇

@faghatsheroghazal



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۹ | 7:28 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل پیرم و با دلِ زارم سرِ تو جنگ دارم

پیرم و با دلِ زارم ، سرِ تو جنگ دارم

پیرم و خاطره از مویِ تو در چنگ دارم

 

دل جوان مانده ز عشقت ، پری رویِ من !

گفته بودم که برایت ، کمی آهنگ دارم ؟

 

گفته بودم که برایت کودکت باشم و بس

 " لبِ رودخانه هم ، پرتابِ دو تا سنگ دارم "

 

چله افتاده به من ، دورم و دور از تو نگار

شده نفرین رقیب ، حسِّ سه فرسنگ دارم ؟

 

نیّت خیر زده ام ، نذرِ هزار فعلِ کبیر 

قصدِ چند بوسه از آن موی هماهنگ دارم

 

من هزار گُمشده دارم ، در آن زلفِ سیاه

نقشه ی دزدی از آن حوصله ی تنگ دارم 

 

وای اگر دستِ من اُفتد ، بدان تارِ بلند

پس چرا یک طرفِ کار، همش لنگ دارم ...؟

 

" یوسف "



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۹ | 0:15 | نویسنده : یوسف جلالی |

رباعی پروانه به شمع گفت : مرا می بینی ؟

پروانه به شمع گفت : مرا می بینی ؟

چند بال و پَرم به آتشت می چینی ؟

شمع گفت : از آن زمان که من به جان داغ دارم

در آتشِ عشق  ، ندیده ام چنین شیرینی 

***************

شمع آمد و گفت : دلبرم پروانه !

یک لحظه بیا کنارِ من جانانه

پروانه رسید بی محابا تا شمع

دیوانه بخندید بدین دیوانه

 

 



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ | 20:30 | نویسنده : یوسف جلالی |

اولین قدم سیر الی الله

‍ آیت الله حق شناس

 

آن کسانی که اهل عرفان و شناخت هستند، از قبیل فیض رحمه الله می فرمایند:

 

 اول شرط و اول قدم کسی که بخواهد سیر الی الله کند، چیست؟ این است که از بیت مظلم نفس و از این حجاب، مفارقت بکند. از این خانه ی تاریک نفس، الى الله مسافرت بکند. خدا رحمت کند آقای شاه آبادی رضوان الله تعالى ایشان می فرمود:

 

 یعنی نظر به کثرت نداشته باشد، نظر به تعینات نداشته باشد. خودخواهی، خودبینی، همه ی اینها توجه به مقام کثرت است، یک قدم جلو بیا داداش جان! آن وقت مسافر هستی، و إلا مدعی سیر هستی، مدعی سفر هستی این آماده سفر نکرده است.

 

مواعظ ج ۱ ص ۲۱۸

کانال تذکرة الاولیاء @tezkar

ایتا eitaa.com/tezkar سروش https://Sapp.ir/tezkar



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ | 16:54 | نویسنده : یوسف جلالی |

خدایی که از ما بی نیاز است ...

✨🙌✨ستایش خدایی را که 

با من دوستی کند 

در صورتی که 

از من 

بی نیاز است.

🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀

📚فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ | 13:59 | نویسنده : یوسف جلالی |

صدقه ی اصلاح مردم

┈•‌‌‌‌‌‌꧁حیات༼﷽༽انسانی꧂•┈

     

 

    🔰 امام صادق علیه السلام :

 

💠 صدقه ای که خدا آن را دوست دارد عبارت است از: اصلاح میان مردم هرگاه رابطه شان تیره شد؛ و نزدیک کردن آنها به یکدیگر هرگاه از هم دور شدند.

 

📚 میزان الحکمه

 

#حدیث_روز

 

 

          •┈┈••✾☘️🕊☘️✾••┈┈•    

 

🌷 جهت آغاز «تحول انسانی» همراه شوید.

 

🇮🇷 @hayate_ensani



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ | 13:49 | نویسنده : یوسف جلالی |

عشق واقعی در آدم

در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود، که نیاساید و آرام نیابد. این خلق بتفصیل در هر پیشه ای و صنعتی و منصبی [می کوشند] و تحصیل نجوم و طب و غیرذلک می کنند و هیچ آرام نگیرند، زیرا آنچه مقصود است به دست نیامده است. آخر معشوق را دلارام می گویند، یعنی که دل به وی آرام گیرد. پس به غیر چون قرار و آرام گیرد؟ این جمله خوشیها و مقصودها چون نردبانی است. و چون پایه های نردبان جای اقامت و باش نیست، از بهر گذشتن است، خنک اورا که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوتاه شود و درین پایه های نردبان عمر خودرا ضایع نکند.

 

#فیه_ما_فیه #مولانا

 

@HastiyeOryan_PirJaan 🌻🌻🌻



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ | 13:28 | نویسنده : یوسف جلالی |

عباده و اطاعت ...

از خواجه عبدالله انصاری پرسیدند:

"عبادت" چیست؟ 

فرمود: 

عبادت "خدمت" کردن به "خلق" است...

پرسیدند: چگونه؟! 

گفت: اگر هر پیشه ای که به آن اشتغال

داری، "رضای خدا" و "مردم" را در نظر 

داشته باشی؛

"این نامش عبادت است." 

پرسیدند:

پس "نماز و روزه و خمس..."

این ها چه هستند؟؟؟

گفت: اینها "اطاعت" هستند که باید

بنده برای "نزدیک شدن" به "خدا" انجام

دهد تا "انوار حق" بگیرد...



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ | 13:25 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل تو ندبه دادی و ما خنده ی مستانه ی دنیا

اسلام علیک یا ابا صالح المهدی

السلام علیک اَیُّها المُهَذبُ الخائف

 

تو ندبه داری و ما خنده ی مستانه ی دنیا

چنان شمع گشته ای ما بازی پروانه ی دنیا

 

تو مستِ عالم غیبی ، به الطاف خداوندی

ولی ما مستِ این بازیچه ی میخانه دنیا

 

مرا آقا نمی بینی مگر ، دل درگناه غرقم ؟

که لذت می برم ، چندی از این پیمانه ی دنیا 

 

چو دید جمع اند پیِ دیوانه ای ، گفت :او بیمارست

نبی ات گفت :دیوانه ، سرگم به این افسانه ی دنیا

 

اسیرم دستِ این عروسِ نابکار عالم خاکی

هزاران غُل به پا و دست ، از این کاشانه ی دنیا

 

مرا صیدی فتاده ، غافلِ این دانه ها دیدی ؟

نجاتم دِه از این دامِ پُر از آب و دانه ی دنیا

 

مگو کارم گذشته از دعایِ هر شبت مولا

نجاتم دِه از این ظاهر فریبِ خانه ی دنیا

 

یقینم کیمیا دانی ، بزن مسِ وجودم را معنا کن

بخواه  تا پوست اندازیم ، شویم فرزانه ی دنیا

 

" یوسف "

 

 

 



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۹ | 6:25 | نویسنده : یوسف جلالی |

از چشمِ شوخش ای دل ! ایمان خود نگهدار

 

دلم ز حلقه ی زلفش به جان خرید آشوب ...

 

#حافظ 

@nim_beyt

از چشم ِ شوخش ای دل ایمان ِ خود نگه دار

#حافظ

@nim_beyt

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۹ | 23:43 | نویسنده : یوسف جلالی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By Slide Skin:.