هم توبه ز چشم مست تو نتوانم
گفتم که در این قمار هست خویش را خوانم
والله که قمار هست تو نتوانم
" یوسف "
پیداست ز خموشیت ، نه شیدایی تو
شمع گفت : ز جانِ ما خدا راست خبر
گر نیست تو را خبر ، نه همتایی تو
********************
پروانه به شمع گفت : که میخانه میا
برمحفل عاشقان چو دزدانه میا
شمع گفت : اگر چه سودا زده ام
با دل بشتاب ، بی مِی و پیمانه میا
****************************
من باده ز جانت زده مستم ، مستی ؟
بیرون ز مسجد ، در میکده هستم ، هستی
هر شب ز غمت توبه شکستم ، شکستی جانا؟
از بند تعلقات چو رستم ، رستی ؟
*******************
ای شمع دل افروز چه سان می سوزی؟
چون من به محفل کسان میسوزی؟
من پا به سرم آتش شوق است ، تو را
در جان گمان کرده گران می سوزی
******************
من پند چه خواهدم از این عقل گران
دلسوزی و ناکامی عشق ، از دگران
من پای سفر به عشقت بسته ، هستم
من عهد شکن نیَّم ، خصوص با همسفران
" یوسف"
گفتا : اگر خواهی مرا دل را به دریا می زنی
گفتم : که من , گفتم : که من , آتش گرفته جان و تن
گفتا : رَهی کی زین فتن ؟ در جمع حاشا می زنی
گفتم : ببین عرفانی ام من دولت قرآنی ام
گفتا : دو رویی می کنی پایین و بالا می زنی
گفتم : شهیرم تا به زهد شهرم امیرم تا به زهد
گفتا : جماعت مسجدت از بهر کالا می زنی
گفتم : ز من مشتاق تر هرگز به عشقت دیده ای ؟
گفتا هزاران دیده ام چونان تو حالا می زنی
گفتم : ز بهر توست چنین شهدِ غزل هایم ببین
گفتا : که می پندارمت آهنگ و آوا می زنی
گفتم : که بیمار توام مشتاق دیدار توام
گفت : ادعا داری بسی شعر گر چه زیبا می زنی
گفتم : فراق می سوزدم عشقت به جان می دوزدم
گفت چنگ بر پیراهنم همچون زلیخا می زنی ؟
گفتم : که؟ وقت گفتگوست ؟ دیدار رویت آرزوست
گفتا : صداقت پیشه کن هر چند به ایما می زنی
گفتم : که آشوبم ببین از حرمتت کردم حریم
گفتا : چنین حرمت کجاست؟ صد شرط و اِلا می زنی
گفتم : قضا یاری نکرد قَدر و قلم جاری نکرد
گفتا : نداری همتی لا حول ولا می زنی
" یوسف"
دایم به خیال ، در آن حوالی
من پرسه زنان ، به یادت ای دوست
در فکر توام " زیادت" ای دوست
یک پله فراترم ز مجنون
چون لیلی من ، ز لیلی افزون
کردم قمار عشق ، دیدی
تو حاصل این قمار ندیدی
چون یاد کنم ، بسوزم از عشق
تا کی امید بدوزم از عشق ؟
ای ساده چو من ! تو ساده گی کن
چون پیش ، همی فتاده گی کن
در عشق ، فتاده گی بلند است
گیسو به خفا ، ولی کمند است
ای پادشه دل پیاده
مهرت بنگر ، دلم گشاده
تو تاج سری نهان و پیدا
دل برده یئ دلبری به شیدا
افسوس ز ما خبر نداری
از عشق بگو ثمر چه داری؟
از کوچه ی شعر ما گذر کن
سودا منگر ، دمی نظر کن
این شاعر تو ز تو سروده
واصل شده ، گر بوده نبوده
گویا که کنار شاعری تو
در حس و حیاتم حاضری تو
نامت به لب و خیال در جان
یک وعده به خواب فقط ، مرنجان
ای حاصل عمر عشق شاعر
در عشق تو ام شدیم مسافر
بگذار به تو خیال بافم
یک مثنوی وصال بافم
در زلف تو دست دراز سازم
صد بوسه فزون ، فراز سازم
در چشم تو خانه ای بسازم
مهمان شده ، هستی ام بسازم
من در نفست نوا گیرم
آغوش گشا هوا گیرم
از اشگ تو ، بارانی ببارم
در جان تو ، من عشقی بکارم
دیوانه کنم ز شور مستی
دیوانه شوی و می پرستی
مستی بکنی ، عربده جویی
سودا زده ای ، ز کوی اویی
ای جان جهان ، به جان رسیدی
در عالم عشق ، چو او ندیدی
جان می دهدت ، چو نفخ اول
روحی دمدت ، چو نفخ اول
" یوسف"
داغِ عطشم ، به گفتگویی
پیدا به دلم ، نهان ز چشمم
شیدا به دلم و روان به چشمم
من قصه ی تو ، تو را چه رازی ست ؟
من کُشته ی تو ، تو را چه بازی ست؟
هر چه نگرم تو را نُماید
باشد نگهت گره گشاید
ای همسفر نهانیِ من
ای عاشق جانِ جانی من
در هر نفسم نشان ز بویت
ره گمشده ام کشان به کویت
ای غایت آرزوی شاعر
رخصت ندهی بسان زائر ؟
تا محرم آن حریم باشم
من سائل آن کریم باشم
از چشم تو من حیات گیرم
تا غمزه کنی همی بمیرم
تا شانه زنی غزل سُرایم
افشان کُنیش عقده گشایم
تا چشم زنی ز ذوق میرم
وز خنده ی تو اثر پذیرم
با بوسه مگو ، که جان سپارم
کاش بر تو همی رسد ، گذارم
ای ساحت پاک تو منور
دایم به دلی مرا مصور
نومید نیَّم ز بازی دهر
دانم رسمت ای جان دلبر
نومید مشو ، هزار بازی ست
اخر بنگر که سر فرازی است
" یوسف "
مست شده عشق تو را سر می کشد
باده می سازی به جان , آرامِ جان
مستِ مستت می شوم نا مهربان
از خیالت ساخته ام میخانه ای
می زنم هر شب ز عشق پیمانه ای
تو چنین مستی به عمرت دیده ای ؟
زلف یاری را ز دور بوسیده ای ؟
قطره قطره شمع جانم آب شد
حسرت رویت میان خواب شد
کاش می شد قصه ای آغاز کرد
کوک ساز عاشقی را ساز کرد
قصه عشقی فراتر تا ز عشق
کوله باری هم گران تر تا ز عشق
بی نشان شد در نشان عشق تو
هم نهان شد در نهان عشق تو
داغ داغم از تب این عاشقی
در فراغم از شب این عاشقی
ماه من دوری ، اگر دورم نه ای
چشمه ی نوری ، اگر سورم نه ای
گر تو دلتنگی مرا دلتنگ دان
قصه ی عشقت مرا هم رنگ دان
دست بسته، پا بسته ... دل بسته ام
تا تو هستی ، من کجا دل خسته ام
آرزو کن مُحرِمَت ، محرم شود
زخم دل را در برت مرهم شود
" یوسف "
گوهرم ای گوهرم , گو جان دهم
ای کبوتر بامِ ما دانه نداشت ؟
شانه ی ما طاقت شانه نداشت ؟
نورِ امیدم ! ببین پر پر شدم
در جنونت غرق شده بدتر شدم
ماه من ! پیدای پیدایت شدم
پشت ابرم ! دیدی شیدایت شدم
قصه کوتاه بود ولی زیبا نمود
گر چه زیبا بود حیف کوتاه بود
جانِ ما لبریزِ از جانت شده
هم ندیده ، بندِ ایمانت شده
من به آتش اندرم ، حالِ تو چیست؟
شمع گشتم ، شمعِ جانت بهرِ کیست؟
نیک دانم حال و روزت چون من است
خلوتت، اشگت همی در دامن است
اشگِ من در دل فرو ریزد بدان
قطره قطره آب شدم , روح و و روان !
" یوسف "
آتش انداخته و دیده پُر آبم بکنی ؟
تشنه خویش کنی ، کام و قرارم بدهی
مست خویش ساخته و مات و خرابم بکنی
ای گل من که تو را بویِ وفا پیچیده
فصل فصلت شده ام شعر کتابم بکنی
ساده بودی ، چو من آب زلال دریا
آمدم وادی عشقت که کبابم بکنی
فاتح عشق تو ام ، وز سر من بسیار است
خواه می دار والا چو فنا همچو حبابم بکنی
ما که لایق نبودیم ، ولی بخت خوشم ، یارا بود
زین همه مدعیان فصل خطابم بکنی
من که دانم به محشر مرا رویت توست
بس ذی الحقم و فردا حسابم بکنی
نکند اجر به صبرم ندهی روز حساب
ای خوش انصاف مبادا که جوابم بکنی
" یوسف "
کی حبیب دل ما ؟ نسخه ندارد این درد ؟
ما به امید وفا ، جور رقیب ، نا دیدیم
ای رقیب دل ما ! نسخه ندارد این درد؟
رنگِ دل ، رنگِ تو دارد بیا باور کن
تو نصیب دل ما ، نسخه ندارد این درد؟
ما خفا ، وقت سحر ، وصل تو را می جوییم
باش قریب دل ما ، نسخه ندارد این درد؟
هر غزل بارش باران وجودِ تو بُوَد
هم ادیب دل ما ! نسخه ندارد این درد؟
اثر زهد تو بود یوسف این قصه شدم
ای نجیب دلِ ما ! نسخه ندارد این درد؟
فرصتی کو که دهم شرح کمی درد فراق؟
ای خطیب دل ما ! نسخه ندارد این درد؟
گندمم زهد تو بود ، پا به بهشتت بُردم
ای فریب دل ما ! نسخه ندارد این درد؟
خود که دیدی دیاری خریدارم بود
شد عجیب دل ما ، نسخه ندارد این درد؟
عهد کردم چو یعقوب(ع) بمانم حَزینِ غمِ تو
ای شکیب دل ما ! نسخه ندارد این درد ؟
شرط انصاف نباشد ، به شَهرت ، ولی ناپیدا
ای غریب دل ما ! نسخه (چه )دارد این درد ؟
" یوسف"
چه دانستم که این قصه جدایی است؟
مرا مست شرابِ خویش کردی
ندانستی که این عاشق فدایی است
عجب حسی این عشقت ، ندانی
هنوزم شاعرت حالش هوایی است
هوای عشق تو ، هم چون بهار است
پس از تو عاشقت در بی نوایی است
نوای تو ، لوای تو ، لقای تو کجا شد؟
رسیدم ، دردِ من در بی دوایی است
بکُش ، اما مگو یادم نداری ، جان مولا
بگو جانِ دلم ! رسمت کجایی است
" یوسف"
گریان ، انارم کن ، لَیلَم ، نهارم کن
من تشنه ، سبویم باش آب گشته به جویم باش
عطر و گُل و بویم باش همدوشِ سحارم باش
ابرم ، نمی بارم ! دیدار ، نمی یارم
توبه ز زُهد دارم قربانِ نگارم کن
طوفان زده را دست گیر در عشقِ خودت مست گیر
هر چه مرا هست ، گیر سوختم ، مهارم کن
بی داد کسان ! میرم دادم برسان میرم
وز هجر چه سان میرم در خواب گذارم کن
پیداست دمی قبله کج گشته کمی قبله
گم کرده همی قبله کُفرم به دارم کن
یک باده ز تو کافی است هم یک نظرت وافی است
مهرت مرا صافی است مجنون شده ، یارم کن
من پرده نشین تو در عشق قرین تو
تا کی کمین تو با عشق هزارم کن
گیسوی کمند تو باد عمر بلند تو
جانم سپند تو مِهرت نثارم کن
" یوسُف "
در خیالم مایه ی تسکین شده
در غیابت آرزو می پرورم
آرزوی گفتگو می پرورم
آنقدر امید دارم بهرِ تو
رَحل می اندازم اندر شهر تو
جان گرفتی ، جان بده ، جانان من
مانده کو یک ذره از ایمان من ؟
ما به سودایت ، تو سودایِ که ای؟
ما که رسوایت ، تو رسوایِ که ای؟
آید آن روزی که پیدایت کنم ؟
بس غزل گویم که شیدایت کنم ؟
همچو من بی خواب کردی، بی قرار
لحظه لحظه چشم نهی در انتظار
تب کنی ، هذیان گویی نام من
سنگ خوری در کوچه ها ، فرجام من
صبر اجمل می کنم( ایوب) وار
وصل یوسُف می کنم یعقوب (ع) وار
از زلیخا کمترم ؟ هیهات من
عشق یوسُف پرورم ، هیهات من
من به تقوی می روم تا کوی دوست
تا به ماوی میروم از بوی دوست
بوی عشقش گرمی جان من است
در افق یادش درمان من است
هجر او کی عشق را کم می کند
جان ما یادش هر دم می کند
گاه چشم انداز من آنجا تویی
سرِّ پنهان راز من آنجا تویی
من به رازت زندگانی می کنم
هم ز عشقت بس جوانی می کنم
در سحر آواز ما گوشت شنید ؟
قصه ی هم راز ما ! گوشت شنید ؟
تا که چشمم می گشایم حاضری
سایه سایه در کنارم ناظری
من صدایت می کنم با هر غزل
مثنوی ام می شوی ، شیرین عسل
پا به پایم ، تا به خوابم می رسی
بهر این خانه خرابم می رسی
دوش دیدم بهرِ من خط داده ای
بهر این عشقم همی آماده ای
کاش آن خوابم به بیداری شود
صبح شود ، تعبیر دیداری شود
" یوسف "
آن را که مرا کشته کشته است مرا آن را
چشمم شده جام تو جامم شده چشم تو
باران زده یاران را یاران باران را
ای سایه ی تو رحمت ای رحمت تو سایه
یاران به تو مشغولند مشغول به تو یاران را
" یوسف "
بی سببب نیست که بال هست ولی در بندیم
بی جهت نیست به سودا شده ایم مشهورت
اسب چوببن سوار کوی تو را ، می خندیم
من همان روز که دل دادم و آشفته شدم
در خیال تو شبان قصه زده ، یک چندیم
تو نگفتی : که آقا چه شد تکلیف دل ما ؟
از همان گفته ی تو غنج زده ؛ لبخندیم
بعد تو شاعر تو درب غزلخانه نبست
تا بدانی که چقدر عشق تو را پابندیم
مصلحت چیست بمانم ؟ بمیرم ؟ به رسوایی کشم؟
بهر توست این دل ما ، دل ز تو کی ما کندیم؟
خرمن زهد مرا صوت دل آویز تو بُرد
مانده ام ! ما و تو عشق همی چند چندیم؟؟؟؟
" یوسف "
به دستم داده ای ساغر مرا باور کجا آخر ؟
کجا داری مرا باور ؟ چو پنهان عشق می ورزم
چو پنهان عشق می وررم کجا داری مرا باور ؟
چو عشقت پرورم در سر منم قالوا بلیِ تو
منم قالوا بلیِ تو چو عشقت پرورم در سر
بگیرم عاقبت در بر ؟ مُیَّسر کی شود دلبر؟
مُیَّسر کی شود دلبر ؟ بگیرم عاقبت در بر ؟
به جان من تویی برتر تو برتر باشی یا عشق؟
تو برتر باشی یا عشق ؟ به جان من تویی برتر
ندارم فرصتی دیگر بیا پرسان ز حالم شو
بیا پرسان ز حالم شو ندارم فرصتی دیگر
هُمایی بر سرم چون فَر گرم بازم نظر داری
گرم بازم نظر داری هُمایی بر سرم چون فَر
نظر داری مرا ، گوهر ! سعادت آنِ من گشته
سعادت آنِ من گشته نظر داری مرا گوهر
" یوسف"
شور عشقِ تو نهان کرده به جان می کردم
باورت هست چو گنجی به دلم پنهانی ؟
مصلحت بود اگر ، قصّه بیان می کردم
سرِّ این عشق مرا ، چو گوهری دردانه است
محرمی گر برسد ، راز عیان می کردم
آنقدر با تو یکی بودم و شیدا در تو
آن همه عاشقیت وصل گمان می کردم
چون سعادت بدین است که بی ما باشی
مهر فرو برده ، نا خواسته به زندان می کردم
باز نومید نیم زین عشق از مدد غیب اله
بهرِ وصل تو توکل به آن می کردم
هر کجایی ، به دعا ، جان منی ، آنِ منی
هر نفس بهرِ تو ، گر چه گریزان ، می کردم
"یوسف"
خشکیده ثمر بر دل جالیز
پنهان ز دل و دیده ای ، ای یار
شاید سرکی من بزنم در دل تبریز
هم قصه ی تو غصه شده موسم خوابم
هم همره جان درد غم انگیز
این سرّ نهان تا به قیامت به دلم نیست
دانم که شود آخر کار شهرت لبریز
شبها به خیال سر زلفت غزلم هست
روزها به خیابان پیِ گم کرده ی خویش نیز
باید که سفر خدمت تو باشم و ره گیر
یک سر ببرم فصل بهار خطه ی جالیز
سر سبز ترین جای زمین دامن یار است
تا خواب رود بوسه زنم بوسه ی ریز ریز
" یوسف"
خلوتِ گریه ی یک شاعر دیوانه ببین
آتش افروخته ای شعله به دین افتاده
زاهدی مُرده ، بیا خنده ی مستانه ببین
شده شهری ترحم به جنون ، نذرت کو ؟
یک دعا از ته دل گو و تو سامانه ببین
گله از خود ، ز دلت ، وز قلمِ حق نکنم ؟
گله از جان ، ز جانان ، ز جانانه ببین
کاش می مُردم و تو تا به یقین می ماندی
کو همه مدعیان ؟ عاشقِ دردانه ببین
من که دانم به دلت کوه غم است
چاره کار قدحی عشق ز پیمانه ببین
این همه بارشِ باران ز همراهی اوست
معرفت بین ز خدا گریه ی شاهانه ببین
" یوسف"
زخمِ دل را به خیالت دمی هَم نزنم
آن قَدَر ریشه دواندی چو رگهای دلم
نشده شعر ز دوریِ تو ، هردم نزنم
ذره ذره شده ام آب ، دلت می آید ؟
بوسه و چنگ به گیسویِ تو درهم نزنم ؟
من کجا لایق دستانِ تو بانو باشم ؟
پاکی ، مصمم شده ام دست به مریم نزنم
با خیالم نشده تا به بَرَت پَر بکشم
ادعا دارم و بگذار که لاف کم نزنم
من به سودای توام ! تو به کجا ؟ جان منی ؟
نام تو معجزه ی زخم ، چو مرهم نزنم ؟
صوت آواز تو بشنیده و آواره شدم
ما که رسوای جهانیم !چرا نم نزنم ؟
ساده گویم ؟ پیشمان شدم از رفتن تو
بهرِعشق ، شهرِ تو را یکسره برهم بزنم ؟
ای خوش انصاف خبر گیر ز قربانی خویش
عهدم این بوده ز بهرت دم از غم نزنم ...
" یوسُف"
ای فراتر از عشق ریشه در جانی
کاش بدانی جانی حیف نمی دانی
بیمارم ، فقط تب نمی کنم به ظاهر
ذره ذره می سوزم که تو بمانی
دیده ام به کوچه های خاطرات می کشی سرک
نمی آیم به دیدنت ، بگیری سر و سامانی
شفای دل بیمارم " ای خوش انصاف" " تویی "
کسی جز تو لایق کو ؟ برای این غزل خوانی
گفت :
دلم چون دل تو در هیاهوی آشوب است
دعا کن مرا به رسوایی چو زلیخا نکشانی
دو سودا زده به عشق ، پا در گِلیم ما
خدا به خیر کند سرنوشتمان به پایانی
مرا شوق پرواز به آغوش توست هیهات
تو هم مثل من اسیر حسرت این زندانی ؟
خدا کند فراموش نداری این صیدت را
به خونم اندری ، ز یاد نمی روی به آسانی
به کوچه های شهر چشمم در پیِ توست
مرا میهمان نمی کنی یک بار به هوای بارانی
هنوزم روشن نیست تکلیف این دل من
به پای این دل من می مانی یا نمی مانی ؟
" یوسُف "
رویِ سودایَم ، بکن باور مرا
من کجا عشقت کجا ؟ هجرت کجا؟
جان ز خاکم پَر کشید تا ناکجا
بهره ی عسقت همین دیوانگی است
در خیال : گویا مرا فرزانگی است
با تو در اوجم به سیر آسمان
نِی زمین نِی آسمان نِی لا مکان
حالت من حالت هوشیار نیست
عقل من چندی به خود بیدار نیست
من که با تو می زیَّم ، تو با که ای؟
من به عشقت غوطه ور ، تو در چه ای؟
ای همه جان ! جان به جانم مانده است ؟
جز به نامت ، جان من کی خوانده است ؟
من همی در عشق مستی می کنم
فخرِ عشقت را به هستی می کنم
من کجا نورت کجا سورت کجا ؟
جان بخواه ، ای جان ! دستورت کجا ؟
این همه شعرم حضورِ توست ببین
آری این شور از طهور توست ببین
تو نباشی ساکتم بی هیچ شور
ماهِ بی خورشید کجا دارد شور؟
" نور علی نورت " نامیدم بدان
شعر من ! آیینه ام ! در دل بمان
من چه کم دارم ؟ تو را دارم همی
درد شیرینم ! بیمارم همی
دردِ شیرینت به جان پنهان کنم
گر به ظاهر دعوی ایمان کنم
شب به شب پَر می زنم در کوی یار
در خیالم مانده ای معصوم وار
جز توفکرم راه به جایی کی بَرَد ؟
درد فزون کن شاعرت درد می خرد
دیده ام بی من ، محزونی به جان
کاش آرام بینمت روح و روان
چون زلیخا گشته بی تابی کنی
شب به شعرهایم بی خوابی کنی
عاشق و آشفته ای می دانمت
رازِ دل بنهفته ای می دانمت
دیدی درد من دو چندان ست نگار
دردِ دردم ، درد جان ست آن بهار
کاش می شد کار سازی می شدیم
در قلم بنوشته " بازی " می شدیم
ای خدا راهی ندارد کار ما ؟
کاش می شد روشن این اسرار ما
حکمتت را حکمتی زن بهر ما
رحمتت را دولتی زت بهر ما
آن قلم تا وصل راهی نداشت ؟
این رقم بر وصل ما سطری نکاشت ؟
آه محبوبم مرا بیچاره کرد
ناله اش جان مرا آواره کرد
درد من ، درد من و درد وی است
دلخوشی ام یک جرعه از جام می است
جام عشقش را که جان می پرورم
درد عشقش را به جان می پرورم
آن قدر می مانمش ، می بینمش
یا که بر عهدش بگو : می میرمش
" یوسُف"



