"شهد" عشقی چشیده ام ! چه می دانی ؟
ز دلبری که "ندیده ام " ! چه می دانی ؟
به خیالم نمی گنجید " نورًُ علی نوری "
تصویرش به "جان " دیده ام ! چه می دانی؟
" پریشان " چو اَبر و " بی قرارم " چو دریای طوفانی
در پی اش هزار طریق دویده ام ! چه می دانی؟
پا به روی دل گذارده که سعادتش بینم
جهنم شنیده ای ؟ من کشیده ام ! چه میدانی؟
مرا فراق تو هزار سال پیر کرد ! می دانی ؟
غروب جان شدی ، طلوع سپیده ام ! چه می دانی؟
گفت :
خوب قضاوتم نکردی ، ای یوسُفِ جانم
تو ندیده ای سرشک دیده ام ! چه می دانی؟
مرا ز خویش رها کردی ، به زندانم اسیر
بعد از فراق تو ، کجا آرمیده ام !چه میدانی ؟
به عهدت ماندم ، گر چه بُریدی زمن نفسهایم
بیا به دلم ، نبُریده ام ! چه می دانی ؟
به کوچه های شعرت ، هزار بار می گذرم
هزار توبه شکسته باز به تو رسیده ام چه میدانی؟
به شوقم می دارد آواز مثنوی ات هنوز مرا
بگو غزلی ، کین آرزو به جان خریده ام ! چه می دانی؟
سرور جان و دلم می دانی تویی تنها بهانه حیاتم؟
علایق بریده ، به سرنوشت تو پریده ام چه می دانی؟
گفتم :
سادات من ! امرَست ببندم دهان زین غم بمیرم
مستم زتو ، اما گریبان ندریده ام ! چه می دانی ؟
" یوسف "
تا به زانویم در گِل برده است
جان خراب سامان خراب جانان خراب
اول و اوسط همی پایان خراب
مرغ سر کنده شده بیچاره دل
نِی رسد در کوی او آواره دل
دل تمنا می کند ، محبوب را
گر چه حاشا میکند محبوب را
رفته ایمانم دگر مومن مخوان
مردِ ایقانم ؟ دگر مومن مخوان
کی مرا باور به کفر، در عشق بود؟
صوت تو ساغر به کفر در عشق بود
ماه بهار! دستم به تو کی می رسد ؟
من خمار، مستم ! ، ز تو مِی می رسد؟
مست عشقت تازیانه خورده است
گرچه کامی از تو او نابرده است
ما به عشقت قانعیم ، بانوی ماه
از فراقت چند کشیم از جان آه؟
جان ما پر گشته از یادت بدان
ای خوش انصاف هم چو خود ما را بخوان
غفلت از تو !؟ هین محال است عشق من
عشقی دیگر!؟ کین خیال است عشق من
دل به سودا است، گر چه عقل بازیگر است
جان به جانت ، گر چه جسم با دیگر است
این که یادم می کنی ! یادِ توام
شکوه از تقدیر ؟ من دادِ تو ام
دیده ای هر روز نامم می بری ؟
جانِ خویش داده ، به جانم می خری؟
من چنینم ، کان چنان یاد توام
ماهِ من از عمقِ جان یاد توام
با خیالت نجوا در خلوتم
عشق تو بوده رسانده دولتم
گر چه تو نیستی ولی مست توام
موج عشقم گشته ای هست توام
گر چه کوتاه بود ! زیبا دیده ام
گاه پندارم که رویا دیده ام
" یوسف "
سودای دلت دیده ، چنین گشته ز عشقت
سودا به جنان داشت به سالها ز عبادت
از دام تو هم گیر زمین گشته ز عشقت
ای نور به نورم بکشان، ظلمت جان کُشت
گر نوری رسیده به جبین گشته ز عشقت
ای کاش بدانی و بخوانی ، عطشِ عشق
گه توبه و گه دل به کمین گشته ز عشقت
این راز به تو تا به قیامت شده رازم
همراز دلم گریه ببین گشته به عشقت
ای کاش نرسانند بدو عشق نهان دردِ درونم
با تو فراق با تو قرین گشته ز عشقت
" یوسف "
چهره ز تو ندیده و شکوه نمی کنیم
بهر تو ، اغیار ز دل برون کرده ایم
کز فراقت مرگمان رسیده و شکوه نمی کنیم
جانی ، ز جان گله مگر می گذاردت کسی
ز تو هزار جور خریده و شکوه نمی کنیم
نورُ علی نوری" برایم ، من کاشف توام
زهری ز هجرت چشیده و شکوه نمی کنیم
چه مُقامی به جانِ من ای آفت جان
با آن که ز من بریده و شکوه نمی کنیم
زهد چل ساله خویش به تزویر حفظ کرده ایم
به هر جلوه زهد ما دریده و شکوه نمی کنیم
ای فرستاده ی حبیب و تقدیر حکیم
" فرستاده و گرفته" ، او کشیده شکوه نمی کنیم
یوسُف
نه چو یوسُفِ صدیق ، پرهیزِ تقوایم
اما چو یعقوب ( ع ) توانم که صبر پیشه کنم
که روزی آن محبوب کشاند به دامانم
دانست شده ، دلبرِ ما ، دل ز برِ ما ، کرا رفت ؟
پُر داغ به دل بود زمانی که به دل بود
صد داغِ دگر زد به دل گر چه بلا رفت
هیهات ندانست خرابات نشینم ز غم او
تا بود جفا داشت هم از راهِ جفا رفت
آیا به غمت تشنه نبودیم که رفتی ؟
سنگین زده تیر فراق کار به عصا رفت
ای دوست به عالم مگرت عشقی بیابی ، نیابی
این "عارفِ تو"رفت به خویشتن نپرسی که کجا رفت؟
صد بادیه طی گشته ، به کویت که رسیدیم
سیمرغ گرفتیم ، دریغا که هُما رفت
ما بادیه طی کرده , رسیدیم به کویت
آری گسستی سرِ رشته, همه باد هوا رفت
ای نورِ دلم ! فکرِ غلط ره به تو کی رفت ؟
لایق نبودیم که این جان به فنا رفت ؟
ما را سرِ عشق تو به دوزخ نکشاند ؟ کشاند
گفتا : که غلط بود ، زما ره به بقا رفت
" یوسف "
🔸کسانی که به نیت رضای خداوند متعال ، اعمال و افعال شان
را انجام می دهند ، چه پاداش و اجری دارند ؟!
▫️در حديث معراج نقل شده است : هر كه براى خشنودى من
( پروردگار ) عمل كند ، سه خصلت را با او همراه كنم :
🔻الجَهلُ ، و ذِكرا لا يُخالِطُهُ النِّسيانُ ، و مَ
حَبَّةً لا يُؤثِرُ على مَحَبَّتِي مَحَبَّةَ المَخلوقينَ .
▫️ شكرى را به او بشناسانم كه با جهل آميخته نباشد .
▫️و ذكرى را كه با فراموشى نياميخته باشد .
▫️ و محبّتى را كه محبّت مخلوقات را بر محبّت من ترجيح ندهد .
🔺بحار الأنوار - ٧٧/٢٨/٦
تذكرة الاولياء در تلگرام🔻
https://t.me/joinchat/AAAAADyHGCJLTMZ6FtPk2w
نماز و روزه ات ، توبه ی این نااهل را بپذیر
" آیت الله حسن زاده آملی "
اگر بخواهی بفهمی که #مؤمنی یا نه ،
ببین که در برابر اراده ی الهی و حوادث روزگار حالت
#تسلیم و رضا داری یا نه.
کانال تلگرامی تذکرة الاولیاء @tezkar
خلقتش جزیی از آن قدرت بخوان
ذره ای پران به آفتاب دیده ای ؟
آری آن ذره نه ای ، نادیده ای
گر به دریایش رسی دریا شوی
چون به خورشیدش رسی پیدا شوی
آری دریایش صفات ریزش است
جود و رحمت از وجودش خیزش است
گرتو هستی رحمتش آورده ات
هر چه داری حکمتش آورده است
تا تَخلُق بر صفاتش بَر زنی
چون مَلَک تا قرب بال و پر زنی
" یوسف "
در کمال عزِّ خود مستغرق است
اوبه سر ناید که خود آنجا که اوست
کی رسد عقل وجود ، آنجا که اوست
******************
شاعر علامه مرحوم تائب تبريزي از استادش آخوند خراساني(ره) معناي يك بيت عرفاني از عطار نيشابوري خراساني(ره) را مي پرسد. متن سئوال و جواب را ذيلا مشاهده مي كنيد:
«سؤال:
بسم الله الرحمن الرحيم
شيخ عطار در منطق الطير مي گويد:
دائــمــا او پـــادشــاه مطلــق است در كمــال عــز خود مستغـرق است
او به سر نايد ز خود آنجا كه اوست كي رسد عقل وجود آنجا كه اوست
معني بيت دوم را بيان كنيد.»
«جواب:
بسم الله الرحمن الرحيم
چون كه او قائم به ذات خود است،مكان، حاجت ندارد،پس عقل و خيال انسان هم به « آنجا كه اوست» نمي رسد، چنانكه عقل به ذات او نمي رسد و ادراك نمي كند؛ چه غير ذات اقدس در آن مقام و جا، چيزي نيست.كان الله و لم يكن معه شيء، و الآن كما كان.
مقام بيش از اين گنجايش اطاله كلام ندارد. محمد كاظم الخراساني»
.......................
"كان الله و لك يكن معه شيء" يعني خدا در قديم بود و هيچ چيز با او نبود و الان هم خدا به همان صورت قبل است.اين حديث هم از رسول اكرم و هم از امام موسي كاظم نقل شده است.
اصل شعر عطار هم اين است:
ليك با من گر شما همره شويد محرم آن شاه و آن درگه شويد
وارهيد از ننگ خودبينيّ خويش تا كي از تشويش بي دينيّ خويش
هر كه در وي باخت جان، از خود برست در ره جانان ز نيك و بد پرست
جان فشانيد و قدم در ره نهيد پاي كوبان، سر بدان درگه نهيد
هست ما را پادشاهي بي خلاف در پس كوهي كه هست آن كوه قاف
نام او سيمرغ: سلطان طيور او به ما نزديك ما زو دور دور
در حريم عزّت است آرام او نيست حَدِّ هر زباني نام او
صد هزاران پرده دارد بيشتر هم ز نور و هم ز ظلمت پيشتر
در دو عالم نيست كس را زَهرهاي كو تواند يافت از وي بهرهاي
دائماً او پادشاه مطلق است در كمال عزّ خود، مُستغرق است
او به سرنايد ز خود آنجا كه اوست كي رسد عقل وجود آنجا كه اوست
نه بدو رَه، نه شكيباني ازو صد هزاران خَلق شيدائي ازو
وصف او چون كار جان پاك نيست عقل را سرمايه ادراك نيست
لاجرم هم عقل و هم جان خيره ماند در صفاتش با دو چشم تيره ماند
هيچ دانائي كمال او نديد هيچ بينائي جمال او نديد
در كمالش آفرينش ره نيافت دانش از پي رفت و بينش ره نيافت
قِسم خَلْقان زان جمال و زان كمال هست گر بر هم نهي، مُشتي خيال
تا بدانند عشق , سودا می برد
****************************
قصه ی عشق تو را سر مشق مکتب کرده ام
تا بدانند عاقلان این ره به سودا منتهی است
یوسف"
آشنایا با تو گویم , گریه دارد حالِ من
" شهریار رحمت الله علیه "
***********************
خنده ی اغیار دیدم رازِ دل خاموش ماند
رازِ من در جانِ تو تنها هویدا می شود
" یوسف"
خداوند او را دستگیری میکند و یله و تنها نمی گذارد
و چه بسا باشد ،ولی ای را ماموریت دهد
که از درمانده دستگیری کند.
📚دلشده، ص ۱۶۹
نمی رسد " فلک الحمد "
" آیت الله حسن زاده آملی "
امشب صبرم می برید رویت ندیده می گزید
صد ناله هم از جان کشید آهِ بلندی می کشید
گفتم سزای پاکی است؟ دلبر ز ما هم شاکی است
دلداده اش افلاکی است گر می خرید خوب می خرید
گفتم مجال عشق کو ؟ جانی ، خیال عشق کو؟
بی تو کمال عشق کو ؟ رفت و ز جانش می برید
هر روز به عشقت جان دهد جان نِی ، او ایمان دهد
پیش مرگ شود قربان دهد وا حسرتا آه می کشید
سودا ندیدی دَم مزن اغیار را مرهم مزن
این قصه را بر هم مزن در بین طفلان می دوید
چون من اگر بی تاب شوی در عشق درد ناب شوی
در آرزویش خواب شوی شهری صدایت می شنید
یوسُف
خورشید آفرین چون زنیم .... ؟ !
" آیت الله حسن زاده آملی "
ﻣﻦ ﺩﺭﻋﺠﺒﻢ ،ﮐﻪﺩﺭﮐﺠﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪﺑﻮﺩ؟
ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺗﻮﯾﯽ،ﻋﺬﺍﺏ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻧَﺒُﻮَﺩ
ﺁﻥﺟﺎﮐﻪﺗﻮﻧﯿﺴﺘﯽ،ﮐﺠﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪﺑﻮﺩ؟
#ﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ_ﺍﺑﻮﺍﻟﺨﯿﺮ
"یا یحی الارض المیته " دلِ دایرم ده
" آیت الله حسن زاده آملی "
چو من دیوانه ، بیمارت نباشد
قسم بر هستی و بر عشقِ پاکت
به اغیاران ، چو من یارت نباشد
هزار سرِّ و هزاران " رازدارم"
خموشم ، تا که آزارت نباشد
بگویم ؟ تب به جانت می نشیند
مگو : عشقی به گفتارت نباشد
چنان دل برده ای دائم به جانی
چه قدر سخت است ، رفتارت نباشد
عزلهایم به جز تو رنگ ندارد
بخوانی ، جز به افکارت نباشد
دلم تنگ است ، دلم تنگ است دل آشوب
چو یوسُف کس به بازارت نباشد
دلت چون مرغ سرگشته هوایی است
دعا گویم که عشقم بارِ سر بارت نباشد
هنوزم در پیِ " تکلیف جانی " یارِ جانی!
مگرد ولله به عشق چون من سرِدارت نباشد
" یوسف "
می میرم از این غصه چرا بهترم امشب
یا حبیب
یا رادّ یوسُفَ علی یعقوب
" کانال خلوت یار "
در راه طلب ، شاعر نو پا شده بیمار
دردت به جز شعر کجا باز توان گفت ؟
با چاه چو می گفت ، نمی یافت همی یار
دیوانه چو من کو ، که پرواز دهد طایر آمال
ای کاش دوباره به حَرَمِ بخت شود باز پدیدار
ما تشنه ی دیدار ، گنه کرده ، نکردیم ، " نه دلدار ؟"
ای " نور علی نور " به مینو بده وعده دیدار
هیهات که آن پاکی جانت مرا دور ز تو دارد
مپندار که ما را به کلافی کنند " زود " خریدار
ولله قسم تا تو رسیدن ، رقمی نیست
باشد ، بکشانند ، مرا پای سر دار
شهد سخنت کرده حلاوت دل شاعر
" تکلیف دلِ ما " به روزم هزار بار
" یوسُف"
قدیمی ڪوهستان است
صدا میڪنی ومیشنوی
پس به نیڪی صدا ڪن
تا بـــــه نیڪی
به تو پاسخ دهد.
📚 @bashomaham 💯
چرا به خدا امید نبندیم؟
امیدی کدام امیدوار را شکسته؟
یا عظیم الرجاء
" کانال خلوت یار "
شرمنده ان ، حتی از شیطان هم شرمنده ام ، که همه در کار خود
استوارند و این سست عهد ، ناپایدار .
" آیت الله حسن زاده آملی "
ميگويند خداوند داستان ابليس را تعريف کرد ،
تا بداني که نميشود به عبادتت ، به تقربت و
به جايگاهت اطمينان کني ... خدا هيچ تعهدي
براي آنکه تو هماني که هستي بماني ، نداده ....
شايد به همين دليل است که سفارش شده
وقتي حال خوبي داري و مي خواهي دعا کني ،
يادت نرود عافيت و عاقبت بخيري بطلبي ،
پس به خوب بودنت مغرور نشو که شيطان
روزي مقرب درگاه الهي بود...
📚 @bashomaham 💯 #شعروادب
🔅🔅🔆 حکمت ٣٣١ 🔆🔅🔅
خداي سبحان طاعت را غنيمتِ زيركان قرار داد،
آنگاه كه مردم ناتوان، كوتاهي كنند.
حسرت به جانم گشته ای مهمان یک شب ماه خواب
من زندگانی کرده ام هم میزبانی کرده ام
شیرین زبانی کرده ام بهرم شوی هم شاه خواب
هم در دعا آثار کو هم حاصل بیدار کو
هم حکمت دادار کو ای صد هزاران آه خواب
توبه به توبه اشکنم در وعده گاه سر می زنم
صد داستانت می تنم گویا ندانی راه خواب
فریاد من بی حاصل است طوفان بلای این دل است
بیمار به مرگش مایل است مرگ است شنیدی شاه خواب
♦️اهل معرفتی میفرمود :
هر شب چند دقيقه با ملك داعي
سخن و لبيك بگویید ،
زیرا كه او دعوت كننده به خداست .
کانال تلگرامی تذکرة الاولیاء 🔻
https://telegram.me/joinchat/CHEOOTyHGCIMya4_EjgU
🔸 پيامبر اکرم (ص):
🔹 مردم در دنيا ميهمان هستند و آنچه در اختيار دارند
عاريت است. ميهمان رفتنى است و عاريت پس دادنى.



