کجا توانی چو او شوی که جانش آتشِ زار است
تو بویی ز شوق جان برده ای و او عین عشق است
روزی صد بار ز عشقت جان دهد و تو را یک بار است
حیفم آید از آن دل که چنین مبتلایش کردم به خود
اورا هزار فدایی کم است ز بس گوهر بار است
نگفتم تورا لیاقت چنین عشقی نیست ! پذیرفتی؟
یقینم او را روح القدوس به دست دعا نگهدار است
توکه سر شار از عشقی مرا چو خود غنی کن
نمی دانی که قطره تنشه دریا و شیفته دیداراست
زلیخا فقط داند کدام برده پادشاه دنیا و عقبی است
همو که همیشه افتاده و سر به زیر این بازار است
" یوسف "
دل می برد عطر گلی اینجا تویی اینجا تویی
دارم عزیران بیشمار تنها به عشقت در قمار
اما همه ی هست من یکجا تویی یکجا تویی
مهر کسان رنگ می شود دل بهرشان سنگ می شود
ای بودِ من ای بودِ من برجا تویی برجا تویی
کاش نامدی کاش نامدی دل را تو آتش نازدی
میخانه مست از عشق تو آری پا برجا تویی
دوستان منعم میکنند تشبیه به شمعم میکنند
گویند که میخانه مرو کانجا تویی کانجا تویی
اغیار حلقه بسته اند آری چنان دل بسته اند
گویی ز دنیا رسته اند خوف تویی رجا تویی
" یوسف "
رسد تا دور ما ديوار اين ميخانه ميريزد
گرفتی چون پی مجنون ز رسوايی مرنج ای دل
که دايم سنگ طفلان بر سر ديوانه ميريزد
بياد شمع رخسار که ميسوزد دل زارم
که امشب بر سرم از هر طرف پروانه ميريزد
زليخا گر برون آرد ز دل آه پشيماني
ز پای يوسف زندانيش زولانه ميريزد
شود هرکس به کوه عشقبازی پيرو فرهاد
به روز جانفشانی خون خود مردانه ميريزد
رسانی بر من ای مشاط تا زنار خود سازم
ز زلف يار هر تاری که وقت شانه ميريزد
اگر سيم و زر عالم به دست عشقری افتد
شب دعوت به پيش پای آن جانانه ميريزد
" صوفی عشقری شاعر توانای افغانستان "
هزار غزل بعد از تو می رسد تو دیگر نمی خوانی
هر شب با تو یک قصه آغاز می شود و پایان
هزار افسوس به افسانه هایم نمی مانی
برای خوشبختی تو چه دعاها که خدا شنیده
تا آخرین لحظه ی حیاتم تو عشقی و جانانی
میدانم برایم می میری و برایت نفس شده ام
بمیرم برایت که بی من زیستن نمی توانی
همیشه قصه چنین بوده نقص جایی از دلداگی
باید بسوزی به عشقش کسی را که خواهانی
مهم وصال جان است در عشق و یکی شدن دل
واِلّا وصالِ جسم جاری است در امورِ حیوانی
" یوسف "
بی ذره ای نگاهی بر جانِ بینوایان
جانا به جان دلت کو ؟ جانانِ مایلت کو ؟
عشق و تمایلت کو ؟ وای بر دلِ پریشان
عشقت کشیده زنجیر از ما گرفته تدبیر
دل بسته ام به تقدیر حیف می رود بهاران
کوهی به دل نشسته از بارِ هجرِ جانان
آنگه سبک گردد با اشگ جویباران
مگذار که آهِ عاشق چو دامنت بگیرد
روزی تو دل سپاری بر نامهربانان
وقت خروجِ جان است در کوچ کاروانان
گر یک نگه نماید جان می دهم شتابان
عمر با خیال صرف شد هرگز نشو پشیمان
این جان که بایدم داد آن به , به پای جانان
" یوسف "
بیچاره عاشق او از شرم کشیده است پس
هر چه تقلا کند در دل او جا کند
دست به دعا وا کند پیش نگار شود خس
ای دل داغ دیده ام جز به خیال دل نبند
شان تو و شان او ؟ نیست تورا دسترس
حد حریمش نه ای کوی نسیمش نه ای
شان ندیمش نه ای به که شوی در قفس
ای گل رعنای من نغمه ی شبهای من
فکر تو صهبای من حسرتِ " جانم " هوس
فکر من " آسایشت " جان دهم " آرامشت "
سوره یوسُف بین مثل همان ست قصص
" یوسف "
هوایِ عاشقی به سر دارد این دل چه گویم بدو ؟
نوایِ خرابی به دل دارد حاصل چه گویم بدو ؟
اگر وا گذارم دلم را بمیرد چه خاکی بر سر کنم ؟
به عشقش نهم , چو دریا ندارد ساحل چه گویم بدو؟
صبوری ندارم غمش پرورم لاجرم غصه ها می خورم
کنم تا که جانش به جانم مایل ! چه گویم بدو ؟
هزار ره تبه کرده ام هزاران نقشه خراب , ندانی دلا
کمی دل بسوزان برای این همه سائل ! چه گویم بدو ؟
رقیبانِ شاعر که بیچاره اند در کوی تو ! من کجا ؟
نه دولت به چنگ و نه ندارم فضائل چه گویم بدو ؟
اگر چه نیم لایق کوی دوست , ولی کیمیایی نما
نگاهدار به مهرت دلم را کنارت مقابل چه گویم بدو ؟
" یوسف "
ما می زنیم به سودا , راه دوباره ای نیست
اینجا فقط ستانند جان و دل و مقام را
طوفان و موج و گرداب , آری کناره ای نیست
آشوب به جان داریم ! آرامشی نداریم
در خلوتت بباریم صد عقل کاره ای نیست
در جمع با خیالش در خواب با جمالش
کی پا دهد وصالش آری اشاره ای نیست
گر او کند نظاره یا ذره ای اشاره
جان میدهم هماره بخت بهاره ای نیست
" یوسف "
خزان گشته بهار من ! نمی دانم
گل پُر شور من گشته خزان نمی بینی
شکسته شاخه خشک انار من نمی دانم
نکند دل به کسی داده و بی خبرم زان غیر
نمی گذشت چنین بی خیال از کنارمن نمی دانم
نکند کسی ربوده ز دلش قرار و به آشوب است
خدایا به دلش مینداز جز قرار من نمی دانم
او که ربوده دلم , دلش پیش من است غم مدار
مگر نه اینکه دلش شده مدار من نمی دانم
" یوسف "
سودا دیده ای ؟ منم عاشق بیمارت !
مدعی رها کن , بیا سوخته جان ببین
زلیخا ی بیچاره , چه کشیده به بازارت؟
میخانه رفته ای ؟ نرو که آتش فتد به جانت
خراب خرابند , به می نه , به چشم غمبارت
خدا چگونه جواب دلِ سوخته شان می دهد
یک شهر شده شاعر سوخته دل گرفتارت
دلم برای خودم بسوزد یا برای گرفتارانت
این همه غزل ؟ باورم نمیشود حاصلِ آزارت !
ای طبیب من ! حبیب کس نباش , آرام گبرم
با هر خنده به غیر می میرد این بُرد بارت
" یوسف "
ببین چه حالی ساخته ای تماشایی
گروه گروه می بینندت, غبطه ام می خورند
افسانه ساخته ایم به این زیبایی
همه هزاران ارزو دارند ولی مرا یکی است
نمی دانی تو بالاترین حس یه رویایی
به روزم سایه ای شبها به رویایم
میان هر قنوت , آری تمنایی
" یوسف "
نگاه کن تا رهانی از شرابم
نمی سوزد دلت , سودایی ات را ؟
نشسته صاحلت سودایی ات را !
نمی دانی کجایِ آرزویی ؟
چه می دانی ؟ به دل در گفتگویی !
تو می دانی چه میزان دل خراب است؟
هزار نقشه , هزارش نقش آب است !
تو می دانی که سودا رسم عشق است؟
بزن آتش که اینجا رسم عشق است
مرا اتش نسوخت چشمان تو سوخت
مرا تنهاییت این سان بر افروخت
چه شبها با خیالم روز کردی
چو روز , نامم به لب جانسوز کردی
کشیدی صد هزاران آه از دل
مرا تصویر کشیدی ماه از دل
تمام لحظه هایت پیشِ رویم
به اشگ خو کرده ای ای آرزویم
خریدار سرشکت جان به لب شد
به بوسه تا ز اشگت جان به لب شد
نمی آیی نمی بینی خیالت بُرده ما را
نمی دانی نمی دانی غمت افسره ما را
دلم آهنگِ جانت می سُراید
به پندارم که غمگین می نُماید
چرا غم , چرا حزن , چه ماتم ؟
تو خوش باشی به عشقت مات ماتم
صبوری کن بجوی از عشق چاره
بخواهی می رسد عشقت دوباره
هر آنجایی که هستی زندگی کن
هزاران رحمتش بین بندگی کن
مبین کج کوله های زندگی را
ز عشق نیرو ببر سازندگی را
" یوسف "
به جز عشق یکی , راه ها بسته
چنان مهرش به جانم جای دارد
فقط از بهر او شعر می نگارد
دلش تا بی نهایت مهربان است
برم اسمش , مرا آرام جان است
شنیدی مهربانی ! کو ندیدی ؟
بلی دیدی ! بسان او ندیدی
اگر آتش زند ! مِهر می رساند
به یک خنده به آشوبت کشاند
فراقش آتش اندازد بسوزم
نمی سوزم ! به وصلش چشم دوزم
خیالش روز و شب با ماست کافی است
لبانش روی لب با ماست کافی است
مگو سودایی ام این عین عشق است
هزاران سرّ و راز در بین عشق است
برایش قصه ها دارم نداند
هزار بازیِ گیسو ! او چه داند
هزار راز است در این سینه صدف وار
به جز او گوهرم را نیست خریدار
خریدار است به جانش هم به جانش
ز عشق من هزاران غم به جانش
بلی شیرین شیرین است غم عشق
مریضت می کند حتی نم عشق
مریض عشق طبیبش جان جان است
ز قصد , نبضش بگیرد در فغان است
چو دستش گیرد,آرام گیرد
ندارد آرزویی گر بمیرد
" یوسف "
عدم را پا نهد , آید به افلاک
ندانی قدر این هستی ! ندانی !
خماری ! قدر این مستی ندانی !
همه ذارات مستند تا به ذکرش
همه حیرت نشسته بهر فکرش
پریِ ما که همتایی ندارد
وجودش هم معمایی ندارد
وجود تو زچیست ؟ چندی در عالم ؟
به نیستی می روم , نه ندر کمالم
کمالت در کنارِ او کمال , است
وگرنه باقی اش فصل الخیال است
اگر ذره پیِ دریا شتابد
به آغوشش همیِ دریا شتابد
کمال لا یزال تا بی نهایت
به شانی اندرست , اری نهایت
فرار از حیطه حکمش محال است
همه رنگی به جز رنگش زوال است
کجا آلوده از عشقش بگوید
به پنداری تواند لاف گوید
اگر نوری به کس دیدی ! ز او بود
که مهر مادری هم از همو بود
وجودش شور و سودایی در انداخت
به طوعا کرها هستی سر انداخت
اگر جودش نبود سائل کجا بود
کریمی گر نبود ساحل کجا بود
نگاه مهربانش , خجلت انداخت
چو ستاری نمود پرده بر انداخت
هزاران در هزار آلوده پوشید
عیان دید , باطن آلوده ,نجوشید
چنان تا کرد به ما گویی ندیده
نه جرمی نه گنه رویی ندیده
.
.
.
" الهی , انا الفقیرُ فی غنایَ فکیفَ لا اکونُ فقرا فی فقری ؟ "
معبودا , من در اوج توانگری ام نیازمندم !
پس چگونه در نیاز مندی ام نیاز مند نباشم ؟؟
علیه السلام نوشت : آیا پیغمبر پروردگارش را دیده بود ؟
امام علیه السلام نوشت : خدای تبارک وتعالی از نور عظمتش
به قلب پیغمبرش آنچه دوست داشت , نشان داد .
2- ابو قره از امام رضا علیه السلام پرسید : خدا دیدار خویش را
به محمد صلی الله علیه و آله عطا کرد ؟
امام علیه السلام فرمود : پس از آنکه از طرف خدا , به جن و انس
رسانید که دیده ها او را درک نکند . علم مخلوق به او احاطه
نکند , چیزی مانند او نیست , مگر محمد نبود ؟ چگونه ممکن است
مردی به سوی تمام مخلوق آید و این ( سه مطلب ) را بگوید .
سپس بگوید من به چشمم خدا را دیدم و به او احاطه علمی
پیدا کردم ! او به شکل انسان است ! خجالت نمی کشید ؟
زنادقه نتوانستند این چنین نسبتی را به او دهند .
3- مردی از خوارج به امام باقر علیه السلام گفت : چه چیزی را
می پرستی ؟ فرمود : خدای تعالی را گفت : او را دیده ای ؟
فرمود : از دیگان چشم دیده نمی شود ولی دلها او رابه حقیقت
ایمان ببینند ! با آیاتش توصیف شده و با علاماتش شناخته شده ,
ولی با سنجش شناخته نشود و با حواس درک نشود و مانند
مردم نیست.
4-امام صادق فرمود : این خورشید یک هفتادم نور کرسی است
و کرسی یک هفتادم نور عرش و عرش یک هفتادم نو حجاب
و حجاب یک هفتادم نور ستر است . اگر آنها ( مدیان رویت )
راستگویند , چشم خود را به همین خورشید وقتی که در ابر
نباشد بدوزند !!!
" کتاب گلستان کشمیری ص108 "
حضرت آدم علیه السلام دمیده شد , پرسیدم کهخدا می فرماید :
چون او را برابر ساختم , از روح خود در او دمیدم
( نفخت من روحی\ اعراف 172)
فرمود: آن روح مخلوق است, و هم روحی که در عیسی
علیه السلام دمیده شد مخلوق بود.
حمران گوید از مام صادق علیه السلام در بارهی این آیه
( و روح منه " روحی از طرف او بود,به مریم القا نمود/ نساء 171)
پرسیدم , فرمود : آن روح آفریده است که آن را خدا در آدم و
عیسی علیهما السلام پدید آورد.
محمد بن مسلم گوید ازامام صادق علیه السلام در باره این آیت
( روح خود را در او دمیدم/ اعراف 172 ) پرسیدم آن دمیدن چگونه
بود ؟ فرمود : روح مانند باد متحرک است و برای آن روحش نامند
که نامش از ریح ( باد ) مشتق است , و چون ارواح هم جنس باد
باشند , روح را از لفظ ریح بیرون آورد و ان را به خود نسبت داد ,
زیرا آن را بر سایر ارواح بر گزید , چنان که به یک خانه از میان همه
خانه ها فرمود : بیتی , یعنی خانه ی من ( و آن کعبه است )
و نسبت به پیغمبر حضرت ابراهیم را از میان پیغمبران فرمود :
خلیل من ..... همه اینها مخلوق و ساخته شده و پدید آمده
و پروریده و تحت تدبیر اویند.
محمد بن مسلم گوید از امام باقر علیه السلام پرسیدم :
راجع به آن چه روایت کنند که خدا آدم را به صورت خود آفریده است
( خلق آدم علی صورته) . فرمود : آن صورتی است پدیده و آفریده
که خدا ان را انتخاب کرده و بر سایر صورت های مختلف بر گزیده
و به خود نسبت داده است , هم چنان که کعبه و روح را به خود
نسبت داد و فرمود : خانه من ( بیتی ) دمیدم در او از روحم
( نفخت فیه من روحی ).
" کتاب گلستان کشمیری ص 83 "
تقویت ایمان می گردد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود :
" ما گروه انبیا از نظر بلا از همه بیشتر مبتلا هستیم . بعد از ما ,
اهل ایمان و بعد , هرکه به خدا و ما نزدیکتر و شبیه تر است " .
خدا مدح نکرده است بنده ای از بندگان خود را از زمان حضرت آدم
علیه السلام تا پیامبر ما صلی الله علیه وآله را مگر بعد از امتحان
به بلاهای شدید و وفا و ایتان حق عبودیت.
" کتاب گلستان کشمیری ص 126"
ای عیسی چه قدر دیده در راه بدوزم وحُسن طلب نشان دهم
و باز این مردم برگشت نکنند ؟
" کتاب گلستان کشمیری ص 126 "
رسیدند. فرمود : شما چند سال است که با هم دوست و
هم صحبت هستید؟ گفتند : چندین سال ! فرمود : هیچ
میان شما در این مدت منازعتی نبود ؟
گفتند : نی , الا موافقت ! فرمود : بدانید شما به نفاق زیستید ,
لابُدحرکتی از یکدیگر دیدید و در دلِ شما رنجی و انکاری به ناچار
آمده بود ؟ گفتند بلی ! فرمود : آن انکار را از خوف به زبان نیاوردید ؟
گفتند : آری ! فرمود این علامت نفاق است !!!
" کتاب گلستان کشمیری ص 107 "
رضوان الله تعالی عیله گفت :
ما جوان بودیم در افراط و تفریط به ریاضت مشغول و رنگ و رویم
عوض شده بود ! رفتم منزل استاد , چون نظرش بر من افتاد
فرمود : این کارها چیست کهتو می نمایی ؟؟!! اینها خلاف شرع
است !! گفتم : آخه نفس امّاره چنین و چنان می کند !
فرمود نفس اماره با این کارها درست نمی شود , من و پسرم
رفتیم توی این باغ سگی به ما حمله کرد , هر کاری کردم ,
دیدم نمی شود , چه انکه سگ درنده خوی است و نمی شود
از دست او خلاص شد . صدا زدم صاحب باغ ! بیا جلوی سگت را
بگیر . صاحب باغ آمد و اشاره ای کرد و سگ رفت .
خدا صاحب نفس است , از او التماس کن تا تورا از شر نفی آزاد کند .
" کتاب گلستان کشکیری ص 99 "
درون کار می رود انگیزه اش عوض می شود ! مثلا :
آن کسی که خواست از چاه آّ بکشد , سطل راکشید با
جمال یوسف رو به رو شد
هم چو اعرابی که از چه آب کشید آب حیوان از رخ یوسف چشید
حضرت موسی علیه السلام رفت آتش بگیرد برای خانواده اش ,
آن هم در شب سرکه آتشی از درخت دید و جذب ان شد
رفت موسی آتش آرد او به دست آتشی دید او که از آتش برست
" کتاب گلستان کشمیری ص 98 "
عرض کرد : مرا موعظه کن !! حضرت فرمود : حرف هایی بسیار
از ما شنیدی ,الان چه حاجت که موعظه ای بشنوی !؟
گفت : شما را رها نمی کنم مگر اینکه سخنی بشنوم !
فرمود: " تو با کسی هستی که او را دوست داری "
****************************************
یار شدم , یار شدم , با غم تو یار شدم
تا که رسیدم بر تو , از همه بیزار شدم
گفت مرا خواجه فرج , صبر رهاند ز حَرَج
هیچ مگو کز فرج است,اینکه گرفتار شدم
" مولانا "
" کتاب گلستان کشمیری ص 97 "
یکی از اولیای الهی را دیده بودم , آمیرزا تقی خان که بی نظیر بود ,
در عالم معنا او را دیدم که از فرط عظمت همانند خورشیدی
درخشندگی داشت و بر اهل زمین می تابید.
وقتی قاصدی از طرف حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی علیه
اورا دعوت برای تشرّف کردند , پا برهنه دنبال پیک حضرت راه افتاد
و حتی دست و صورتش را هم نشُست .
اما وقتی قاصد حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی
علیه برای تشرف نزد شیخ رجبعلی خیاط آمده بود , او برای آنکه
شرط ادب را به جای آورد , رفت درون خانه تا لباسهایش را عوض
کرده و عبای تازه ای بپوشد .
وقتی امد دید که قاصد امام رفته است ! همان جا حضرت
به وی فهمانده بود که ما تورا همانگونه که بودی می خواستیم.
" بر گرفته از کتاب گلستان کشمیری ص 33 "
او مرا بگذاشت , من نگذارمش
دل بدو دادم ز من رنجید و رفت
می دهم جان تا مگر باز آرمش
آن که در خونِ دلِ من می رود
من چو چشم خویشتن می دارمش
قالبی بی روح دارم می برم
تا به خاک کوی او بسپارمش
می دهم جان روز و شب در کار دوست
گو مران از پیش اگر در کارمش
روی در پای تو می مالم مرنج
گر به روی سخت می آزارمش
گرچه رویش داد بر بادم چو زلف
همچنان جانب نگه می دارمش
هیچ رحمی نیست بر بیمار خویش
آن طبیبی را که من بیمارمش
گرچه او یار من است من یارِ او
من نمی یارم که گویم یارمش
با دل خود گفتم اورا چیستی ؟
گفت سلمان او گُل و من خارمش
" سلمان ساوجی"
با شاگردانش از راهی عبور می کردند , در مسیر راه چهار پایی
را دیدند که در حالِ تخلیه بارِ او بودند , استاد ایستاد
و نگاهی متحیرانه به حیوان کرد
و شروع کرد به گریه کردن !!!
شاگردان با تعجب پرسیدند : آقا چرا گریه می کنید ؟؟؟
آقا فرمود : دیدم این الاغ بارِ خود را سالم به مقصد رسانده است
با خود گفتم : آیا تو هم میتوانی در آخر کار بار و امانت الهیِ که
بر دوشت نهاده اند را به مقصد برسانی یا نه ..... !!!!!!!
" بر گرفته شده از کتاب در محضر استاد مجتهدی تهرانی"
با ذکر تو زندگی طرب خیز
با تکیه به تو چو کوه پایدار
هر جا نظر کنم زتوست آثار
دل خوش شده زانم تو حکیمم
کردی ز عدم , هستی نصیبم
ما درعدم و جلوه کجا بود ؟
این خلقت بی نهایت از آنِ خدا بود
دستش همیشه در شئون است
از درکش نه من , جهان زبون است
تنها ظهور نا پیدا است
پنهان ولی ببین هویداست
تنها کران بی کران است
هر چه نظرت , ز او نشان است
تو آیینه را به خود دیدی
ما آینه اش , چرا ندیدی؟
ما گوشه ای از جمال اوییم
سر چشمه ای از جلال اوییم
.
.
.
" یوسف "



