معرفت حضرت دوست

معرفت حضرت دوست | اسفند ۱۳۹۵

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل غفلت از یار گرفتارشدن هم دارد از علی فانی

 

غفلـت از یـــار گرفتـــار شـــدن هم دارد
 از شما دور شدن ، زار شدن هم دارد 

هر که از چشم بیفتاد، محلش ندهند 
 عبد آلوده شده خوار شدن هم دارد 

عیب از ماست که هر صبح نمیبینیمت 
  چشم بیمار شده تار شدن هم دارد 

همه با درد به دنبال طبیبی هستیـــم  
دوری از کوی تو بیمار شدن هم دارد 

ای طبیب همه انگار دلـــــت با ما نیـست  
بد شدن، حس دل آزار شدن هم دارد 
 
آنقدر حرف در این سینه ی ما جمع شده
  این همه عقده تلنبار شدن هم دارد 

از کریمان، فقرا جود و کرم می خواهند  
لطف بسیار طلبکار شدن هم دارد 

نکنــــد منتــــــظر مــــردن مـــــایی آقـــا
این بدی مانع دیدار شدن هم دارد 
 
ما اسیریم اسیر غم دنیا هستیــــــــــم 
غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد

 

" علی فانی "



تاريخ : دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ | 14:41 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل خجالت می کشم از تو که در دامان اغیارم

خجالت می کشم از تو که در دامان اغیارم 

همه ذراتم از جودِ تو و بهرِ کسی دیگر بیمارم

 

بنازم صبرِ تو جانا نهایت در نهایت بی کران داری

اگر بشکسته پیمانت هنوزم از نگاهِ تو همان یارم

 

برای هر خس و خاری شده باران اشگ جاری

برای تو که " هستیم " آنِ توست اما نمی بارم

 

اگر خارم , اگر بارم , اگر آنجا نباید من گرفتارم

تو را دارم تو را دارم بکن بر خویش گرفتارم

 

حریف نفس کی گردم ؟ سوار است بر دل و جانم

کمک کن تا تا به شوق تو طناب نفس بردارم

 

نگاهی , گوشه چشمی , همیشه دیده ام از تو

من از احسانِ تو دایم , سرم  زیر و بسیار شرمسارم

 

اگر روزی به کویت توبه کرده باز آیم می خواهم 

به آن باران رحمت شوری و دل بر تو بسپارم

 

" یوسف "

 



تاريخ : دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ | 12:57 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل چه کردی با دلم هر جایم انجایی

چه کردی با دلم هر جایم آنجایی

میان صد رقیب تنها تو با مایی

 

گمانم جان من با جان تو یک مبدایی دارد

که یک لحظه تهی نیست از تو وَلّهی

 

بگفتی ماندن و رفتن صلاح چیست در عشق ؟

بمیرم من برایت ,  هر دو دارد نا شکیبایی

 

بمان تا جان فدا سازد برایت عاشق بی تاب

اگر اینجا معذورات داری پس چرا در خواب نمی آیی؟

 

نمانده چند صباحی بیش از عمر غمین شاعرت جانا

بخوان در گوش من آهنگِ " یارا یارا " را به زیبایی

 

" یوسف " 

 



تاريخ : دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ | 11:7 | نویسنده : یوسف جلالی |

شب عید و دلم غمگین  کجا بازش کنم ان را

شب عید و دلم غمگین کجا بازش کنم آن را 

یکی محبوب شاید محرمِ رازش کنم آن را

 

برایش قصه گویم از پریشان حالیِ یک شاعر تنها

چو گریه سر دهد از قصه ام نازش کنم آن را

 

تو شعری گو به ایمایی که می دانی 

که حکم کرده به فتوایی قنوت نمازش کنم ان را

 

بخواه چیزی تو از من سخت تر از کوه کندن فرهاد

به عشق تو پدید آورده اعجازش کنم آن را

 

" یوسف "

 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ | 20:43 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل چگونه می توان رسید تا تو ؟

چگونه می توان رسیدن تا تو ؟

راهی نشان بده برای ماندن با تو

 

بریدم از همه پس چرا نیامدی ؟

مگر نگفته بودی یا همه یا تو ؟

 

اینسان که من دیده ام امیدی نیست

به این مرحله رسیده ای آیا تو ؟

 

چرا جواب نمی دهد این همه کوشش و دعا 

نکند , بر عکس من می کنی دعا تو ؟

 

رسیدن به تو دشوار ترین راه است می دانم

این ذره به خورشید طمع دارد و کجا تو 

 

اگر کِششی از تو باشد سهل است قرب

کوشش ما که ره به جایی نبرد , امّا تو 

 

" یوسف "

 

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ | 19:13 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل گفتی مرا میان گرگ ها یک نفس تنها نزار

گفتی مرا میان گرگ ها یک نفس تنها نزار

حدیث نجوای شهر شده ام , مرا رسوا نزار

 

دردی است پنهان که درمانش بعید می بینم

 در آغوش تو به می شوم , مرهم , هر جا نزار 

 

منم تشنه ی نوازشت و حدیث خنده هایت 

شیرینی زبانی هایت را بی خریدار آنها نزار 

 

شعرهایت به جانِ تو , به جانِ من شنیدنی است

جان منند آنها به دامن هر بی سر و پا نزار

 

این شهر بوی هوس و نیرنگ دارد به دادم برس

به دامان کی پناه آرم , در جنون و سودا مرا نزار

 

در آیینه دل تو , به خدا خدا را  دیدم ای دوست

دستم به دست  خدا برسان , مرا بی خدا نزار 

 

چگونه دلت آمد جانِ بی پناه مرا رها سازی 

بی تو هر نفس , نفس کم دارم مرا بی هوا نزار

 

" یوسف "

 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ | 13:55 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل آتش بهجان دارم و نمی دانی

آتش به جان دارم و نمی دانی 

می سوزم از درون و نمی خوانی 

 

درد دلتنگی تو و خودم را یدک دارم

نمی پرسی و مرا به جنون و بیابان می رانی

 

تنها تر از تو ندیدم ,  تنها تر از من دیدی؟

تو هم مثل من شعر تنهایی فقط می خوانی ؟

 

به گمانم تو هم آتشی داری که من غافلم از آن

ای کاش خاموش کنم با این چشمان بارانی

 

" یوسف "

 



تاريخ : شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۵ | 21:19 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل با شعر نمی آیی با  مهر نمی ایی

شیدایِ منِ شیدا سودایِ زده ی سودا

رسوایِ منِ رسوا از هجر کنم آوا ؟

 

امشب به کمینم من از عشق غمینم من

در حسرت دیدارت دیوانه کند بلوا

 

با شعر نمی آیی با مهر نمی آیی 

با سِحر نمی آیی کافر شده این مُلا

 

در خلوت و تنهایی همرازِ دلِ مایی

بادا به رسوایی آخر بشوم رسوا

 

نامت شده درمانم سختی شده آسانم 

ای آینه ی جانم تادر تو شوم پیدا 

 

" یوسف "

 



تاريخ : جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۵ | 17:52 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل دانی که دعا گوی وصالت شده شهری

دانی که دعا گوی وصالت شده شهری ؟

در شعر , رقابت به خیالت شده شهری 

 

من مانده ام این همه نقاش کجا بود؟

بوم و قلم و نقش جمالت شده شهری ؟

 

آن چشمِ خُمارین و لب و صورت گلگون

در محو تمامی کمالت شده شهری

 

 صد نقشه , دعا ,جادو , طلسم , طالع چینی

در کوشش بیهوده زوالت شده شهری 

 

 من مطنم آنِ منی گرچه به غیری

من خنده که بیهوده وبالت شده شهری

  

 " یوسف "

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۵ | 21:47 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل چه کردی با دلم هر جا هویدایی

چه کردی با دلم هر جا هویدایی ؟

میان این همه آدم  چرا تنها تو زیبایی ؟

 

چنانم باتو ای عشق نهانی در رگم خفته

به شبها در حریمم لحظه لحظه در تسلایی 

 

به بوسه گریه هایت را زگونه پاک گردانم 

بخند , تا بوسه بستانم از آن لبهای شیدایی

 

دلت باران مهر دارد برای این دلِ تشنه

ز اسمت تا به چشمت میکنم ذوقی تماشایی

 

دلم باور , یقین دارد از این عشق نهانیَّت

دلت آشوب و دلتنگ و غمین , هم نا شکیبایی

 

مشو نومید که چرخ بازیچه ها دارد

چه دانی ؟ در کنارت سر کند شاعر همی اهنگ لالایی

 

مگر دستم رسد روزی به دامانت فدا سازم

به چشم و جان و روح و عشق پاک تو اَهورایی

 

" یوسف "

  



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ | 20:50 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل بی تاب مشو ای دل او عشق تو را دارد

بی تاب مشو ای دل او عشق تو را دارد

پندار مکن باطل او عشق تو را دارد

 

با بودن تو او هست از عشقِ تو مستِ مست

گرزلف تو نیست حاصل او عشق تو را دارد

 

خواهی که دلش جویی هم قصه عشق گویی

آغوشِ تواش ساحل او عشق تو را دارد

 

یک بوسه از آن زلفت بوی بهشت دارد

عشقم زتو شد نازل او عشق تو را دارد 

 

باور نداری تو آمالِ دل و جانی 

ای وصل توام آمال او عشق تو را دارد 

 

سودای تو شیرین است این حسرت دیرین است

با مرگ نیَّم زائل  او عشق تو را دارد

 

این عشق امانت باد هم موجب رحمت باد

از عشق شدیم قابل او عشق تو را دارد

 

" یوسف "

 



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۵ | 21:21 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل ای پایه عشق دل من , داد ز عشقت

ای پایه یِ عشق دلِ من , داد ز عشقت 

داد از که ستانم ؟ که فریاد ز عشقت 

 

گفتی که دلت تا دل من سایه ندارد

یارت به دریای غم است کو یادِ عشقت ؟

 

می میرم از این غم که چرا دسترسم نیست 

مُرد آن دلی که شاد به شعر بود هم آبادِ عشقت 

 

" یوسف "

 



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۵ | 20:26 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل ای عشق تو بستی دل و جانم به جانی

ای عشق تو بستی دل و جانم به جانی

دل دادم و رفته است ندارم از او نیز نشانی 

 

وقت است که باز بینمش تا عمر مجال است

تا دیدن رویش و بوییدن مویش بده عمر امانی

 

هم شهره عشقش شدم چند به دوران 

هرگز مباد گوشه نشینی چنین خسته جوانی

 

" یوسف "

 



تاريخ : جمعه بیستم اسفند ۱۳۹۵ | 20:37 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل دلتنگ مشو یارا جانش به دلت بند است

دلتنگ مشو یارا جانش به  دلت بند است 

می میرد از این قصه دل پیشِ تو پایبند است

 

داستان عشق ما آن نیست که گویند شهر 

بازآ که من گویم : پیچیده و درد مند است 

 

یک سوی دلِ یارم , امر و نهی دادارم 

عشقش کُشد زارم عشق گریه و لبخند است

 

گفتنم هزاران راز , مانده هزاران باز 

عشق را یکی ست دمساز مه رو اگر چند است

 

" یوسف "

 



تاريخ : چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۵ | 20:57 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل تقدیر ما چیست ؟ وصال آیا نمی شود

صد  حیف که قصه عشقت هویدا نمی شود 

هیچ کس چو یوسفت چنین شیدا نمی شود

 

گشته ای به هستی و ویقینت شده دلا 

پیش مرگی چنین پاک باز پیدا نمی شود

 

جانت برای من حکم جان می دهد نگار

هیچ شبی چو هجر شب یلدا نمی شود

 

هر قصه به عشق که گفته اند من به جان دیده ام

آخر تقدیر ما چیست ؟ وصال آیا نمی شود ؟

 

" یوسف "

 

 



تاريخ : دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۵ | 21:9 | نویسنده : یوسف جلالی |

مثنوی یوسف و زلیخا

خوش به حالت , دردِ تو دلتنگی است 

درد من دردِ تو و یک رنگی است 

 

من مضاعف درد دارم جان دوست 

دل رود آنجا که آنجا جایِ اوست

 

تو رقیبی داری آنجا , چاره چیست ؟ 

با رقیبت رشته ام نک پاره  نیست 

 

این رقیبت رشته جانم به اوست 

رشته جان تو ام در دست اوست 

 

هم شکیبا باش تا تقدیر او

دل ببند هر لحظه بر تدبیر او 

 

صد هزاران گردش دوران ببین 

سخت و آسان دیده ای بوران ببین

 

کی زلیخا نومید گشت از دلش

سالها زجری کشید , شد حاصلش

 

با دلش او سالها نجوا داشت 

عشق یوسف در دلش تنها داشت

 

بی وفایی ها دید , نومید نشد

زخم ها خورد و شنید نومید نشد

 

گفتنش : دیوانه , یوسف رفت رفت

بر گُلی پروانه , یوسف رفت رفت

 

خنده زد: یوسف که از آنِ من است

شمع منم , پروانه اش جان من است

 

هر کجا گردد , دلِ من جای اوست

عاقبت هم خانه ام ماوای اوست

 

تو مبین امروز به آشوبی درم

تاج یوسف می نشیند بر سرم 

 

دست او بسته است می دانم دلا 

ورنه او هم هست به آتش مبتلا 

 

آتشین است جان او , چون جان من

ورنه او چاره نمود درمان من 

  

 در نگاهش دیده ام , جان سوزیش

کن خدا وصل زلیخا روزیش

 

گر جهان تنگ نیست جای وصال 

منتظر می مانمش هر چند سال

 

یاد او ما را تسلی می دهد

گر برد نام مرا غم می رهد

 

هین بدانم نام من بر آن لب است 

ذکر نام یوسفم روز و شب است

 

" یوسف "



تاريخ : شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۵ | 20:41 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل افتاده ام در دام یار آن هم برا یچشم یار

افتاده ام در دام یار آن هم برایِ چشم یار

گفتند تحمل بایدت دل را کجا باشد قرار

 

مَردُم نمی دانند مرا دردم , نمی خوانند مرا

با سنگ می رانند مرا عاشق نمی دارد فرار 

 

کویش امید وصل بود در عاشقی او اصل بود

حالا چه جای فصل بود ؟ طُرفی نبستم از نگار

 

خواهم که پیدایش کنم عشقم هویدایش کنم

شاید که شیدایش کنم روحم کند همچو بهار 

 

" یوسف "

 



تاريخ : جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۹۵ | 11:43 | نویسنده : یوسف جلالی |

مثنوی جنون الهی

مرا از باغ عرفان آفریدند

دمی از بوی جانان آفریدند

 

نمی بینی که مست مست مستم ؟

جنون دارم که او را می پرستم

 

جنون من الهی است نه هوایی 

من از باده که نه , مست خدایی

 

فراوان تا فراوان شعر دارم 

دلت هرچه بخواهد مهر دارم

 

برایت قصه ای تازه بسازم  ؟

دلم را در قمارت کی ببازم ؟

 

قمارِ عشقِ تو هر سر بُرد است

ندیدی جز رهت , راهی نبرده است

 

ره کوی تو جانا جان فزای  است

خیالت بهترین جای فضای است 

 

خیالت آتش است , آرامشش کو ؟

همان چشم , دل و زلف و دو ابرو

 

فدای چشم پر مظلوم یارم 

به قربان دل معصوم یارم 

 

ندیدم زلف تو , تا گویمش چیست 

دو ابرویت خودش گویاست , کافیست 

 

مرا مهرت همی بند حریم کرد 

توسل بهر وصلت تا کریم کرد 

 

کریما یارِ من دلتنگِ یارش

فراقش تیره کرده این بهارش

 

دل آشوب و  دل آشوب و دل آشوب

به دیدارش دل آشوبی شود خوب

 

برایش یک رقم تا  وصل می زن

نشد وصل , پس دلش را فصل می زن

 

حکیمی تو دلش آرام گردان  

علیمی تو دلش را رام گردان 

 

" یوسف "

 



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۵ | 8:57 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل کاروان

امشب صدای مهربان می آید از این کاروان 

ای کاش مهمانم کند در کاروان آن مهربان 

 

او می رود دل می رود کشتی ز ساحل می رود

گویی که حاصل می رود تا کی رود آرام جان ؟

 

آتش نهاده می رود داغی نشانده می رود

عهدش نمانده می رود آخر نمی بیند نشان ؟

 

آرام ندارد جان من چون می رود خواهان من 

همراه او درمانِ من مرگم ببین اینک عیان 

 

ای ماه من ای ماه من هرگز شنیدی آه من

حسرت شده همراه من آری نهان دارم نهان 

 

این کاروان هم می رود تا پای جان هم می رود

آری امانم می رود دیگر نمی بینم نشان

 

" یوسف "

 



تاريخ : چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ | 21:24 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل کار جنون کا به تماشا رسیده است از مرحوم فروغی بسطامی

خوش آن که حلقه هاي سر زلف واکني

ديوانگان سلسله ات را رها کني

 
کار جنون ما به تماشا کشيده است
يعني تو هم بيا که تماشاي ما کني
 
کردي سياه زلف دوتا را که در غمت
مويم سفيد سازي و پشتم دوتا کني
 
تو عهد کرده اي که نشاني به خون مرا
من جهد کرده ام که به عهدت وفا کني
 
من دل ز ابروي تو نبرم به راستي
با تيغ کج اگر سرم از تن جدا کني
 
گر عمر من وفا کند اي ترک تندخوي
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کني
 
سر تا قدم نشانه تير تو گشته ام
تيري خدا نکرده مبادا خطا کني
 
تا کي در انتظار قيامت توان نشست
برخيز تا هزار قيامت به پا کني
 
داني که چيست حاصل انجام عاشقي
جانانه را ببيني و جان را فدا کني
 
شکرانه اي که شاه نکويان شدي به حسن
مي بايد التفات به حال گدا کني
 
حيف آيدم کز آن لب شيرين بذله گوي
الا ثناي خسرو کشورگشا کني
 
ظل اله ناصردين شاه دادگر
کز صدق بايدش همه وقتي دعا کني
 
شاها هميشه دست تو بالاي گنج باد
من هي غزل سرايم و تو هي عطا کني
 
آفاق را گرفت فروغي فروغ تو
وقت است اگر به ديده افلاک جا کني
 
 
" فروغی بسططامی "


تاريخ : چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۵ | 20:1 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل نا تمام

می کشد عشقت مرا  تا فکرِ تمکین  می کنی

وعده می داری  چنین این دل که خونین  میکنی 

 

ای صبا گو تو نگار گلعذار غنچه ی این باغ را

کی تو کام شاعرت را با بوسه شیرین می کنی 

 

" یوسف "

 

 

 



تاريخ : یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۵ | 20:24 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل مرام دوست چون قلندر است

خیال خام وصل تو به هزار واقعِ غیر سر است 

یک روز کنارت بودن به ابدِ دیگران برتر است 

 

کجا دانند قدرِ حال ما مدعیان کویت ؟

که این حال کسی داند که بهشت اندر است 

 

من کجا تشویش رقیب دارم که دوست 

مراعات ضعیف کند که به مرام قلندر است

 

" یوسف "

 

 

 



تاريخ : جمعه ششم اسفند ۱۳۹۵ | 19:47 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل تک تک این شهر را شاعر کنی

واعظ شهر را که تو در کوی خود زائر کنی

مطمنا تا به میخانه همی حاضر کنی

 

مانده ام از بین جمعِ عاقلانِ شهرِ ما 

تو چرا دیوانه را در کوی خود زائر کنی ؟

 

ای عزیز دل که نبض شهر به چشمان تو است 

ای طبیب با یک نگاه ابدان ما طاهر کنی

 

قصه ی شوق تو در جانِ که نیست ؟

 تک تک این شهر را اخر نگار شاعر کنی 

 

" یوسف "



تاريخ : جمعه ششم اسفند ۱۳۹۵ | 11:43 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل با سلسله مویت گله دارم اگر بخت گذارد

با سلسله مویت گله دارم  اگر بخت گذارد 

تا بوسه کمی فاصله دارم اگر بخت گذارد

 

آن شب که کنار گیرمت ای یار مرنجی 

یک عمر به هجر حوصله دارم اگر بخت گذارد

 

این دیده همی منتظر است غرق تو باشد

زهدم شده که تا تو بسی فاصله دارم اگر بخت گذارد

 

من گریه یِ مجنونم و و دلشوره یِ فرهاد 

آشوب دلم بین که چنین سلسله دارم  اگر بخت گذارد

 

ساکت نشوم تا به هجر خانه به دوشم نگارا

دانم به ره کوی تو صد آبله دارم اگر بخت گذارد 

 

گیرم نشانت ز اغیار زبس بی خبرم یار

بر باد اگر بوی تو آرد , صِله دارم  اگر بخت گذارد

 

" یوسف "

 



تاريخ : پنجشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۵ | 21:47 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل بی تو نفسم هوا ندارد

بی تو نفسم هوا ندارد

جز وصل تو اش دعا ندارد

 

با نامِ تو زندگی قشنگ است

عشق با تو همی بها ندارد

 

ذره به ذره یِ وجودت 

از جان ودلم سوا ندارد

 

مهربان ترین بنده به دنیا 

جز تو یقین خدا ندارد 

 

گفتند تورا که نشکنی دل ؟

چون گریه مرد صدا ندارد !

 

گویند که عاشقی شهیدی است

صد کشته ی او فِدا ندارد 

 

 غافل همه کس , که شاعر تو 

دل از دلِ تو جدا ندارد 

 

گفتا که خموش عزیز شاعر 

عاشق  خموش است , ندا ندارد 

 

" یوسف "

 



تاريخ : پنجشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۵ | 15:7 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل به سویت گذر نیست زکویت حذر

به سویت گذر نیست , ز کویت سفر

به عشق مبتلاییم , ز عشق هم حذر

 

مرا مانده جانی مگر تا فِدایت کنم ؟

همان لحظه از کف برفت, شکسته کمر

 

چرا این همه دیوانه به شهر آمده

پذیری تو مجنون به کویت مگر ؟

 

مرا تو به خیل مجانین نگر ای نگار

که اینان به دلسوزی نصیحت کنندم , حذر

 

ولی عشق کجا و نصیحت کجا جان دوست

که عاشق به معشوق قمر در قمر

 

" یوسف "

 



تاريخ : چهارشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۵ | 18:54 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل من امشب هم نمی خوابم

من امشب هم نمی خوابم  چو جانش گشته بی تابم 

قرارش رفته از دستش  چو او من هم صبوری بر نمی تابم 

 

مشو دلگیر , که آشوبم ! کجا هست صبر ایوبم ؟

من از مهر تو مشروبم بتاب بر جانِ من ای نور مهتابم

 

بکن جلوه خرابم کن  نگاهی , چون شرابم کن

بِکش آهی , پُر آبم کن هم آوردی به عشقم جز تو باور کن نمی یابم

 

 فرار از تو ُمَّیسر نیست وصالت هم مُقدّر نیست

چه سازم درد بی درمان ؟ من آن ماهیِ افتاده به قلابم

 

کجا دانند حالِ ما ؟  مگر خوانند خیالِ ما ؟

همی بینند مقالِ ما پَرِ کاهی فتاده تا به گردابم  

 

بیا دریا مرا جان ده ترحم کرده پایان ده

ببین این قطره , باران ده   گُلی افسرده افتاده به مُردابم

 

" یوسف "

 



تاريخ : سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ | 17:47 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل عاشقی کردم نفهمیده است چرا ؟

عاشقی کردم نفهمیده است چرا ؟

جان من دزدیده , خندیده است چرا ؟

 

این همه شعر و غزل بهر وی است 

تاکنون بیتی زشعرم او نچیده است چرا ؟

 

ماه من بهر که پرتو می فشاند ای خدا 

میوه من بهر گلزارش رسیده است چرا؟

 

سکه عشق مرا نیست رونق در بازار او 

یوسف جان فرو هشته بَدَل خریده است چرا ؟

 

می روم تا عاقبت تقدیر قلم سازد مرا 

مانده ام عشقش به جانم بُگزیده است چرا ؟

 

" یوسف "

 



تاريخ : یکشنبه یکم اسفند ۱۳۹۵ | 19:48 | نویسنده : یوسف جلالی |

غزل من که صاحب نفسی جستم و پیدا نشد

من که صاحب نفسی جستم و پیدا نشد 

گوهری است گوشه ای پنهان , هویدا نشد

 

این چه سرّی است که این فوج خلایق اینسان

همه گویا به عشق و کسی شیدا نشد

 

" یوسف "

 



تاريخ : یکشنبه یکم اسفند ۱۳۹۵ | 18:50 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.