هر که از چشم بیفتاد، محلش ندهند
عیب از ماست که هر صبح نمیبینیمت
همه با درد به دنبال طبیبی هستیـــم
ای طبیب همه انگار دلـــــت با ما نیـست
از کریمان، فقرا جود و کرم می خواهند
نکنــــد منتــــــظر مــــردن مـــــایی آقـــا
" علی فانی "
همه ذراتم از جودِ تو و بهرِ کسی دیگر بیمارم
بنازم صبرِ تو جانا نهایت در نهایت بی کران داری
اگر بشکسته پیمانت هنوزم از نگاهِ تو همان یارم
برای هر خس و خاری شده باران اشگ جاری
برای تو که " هستیم " آنِ توست اما نمی بارم
اگر خارم , اگر بارم , اگر آنجا نباید من گرفتارم
تو را دارم تو را دارم بکن بر خویش گرفتارم
حریف نفس کی گردم ؟ سوار است بر دل و جانم
کمک کن تا تا به شوق تو طناب نفس بردارم
نگاهی , گوشه چشمی , همیشه دیده ام از تو
من از احسانِ تو دایم , سرم زیر و بسیار شرمسارم
اگر روزی به کویت توبه کرده باز آیم می خواهم
به آن باران رحمت شوری و دل بر تو بسپارم
" یوسف "
میان صد رقیب تنها تو با مایی
گمانم جان من با جان تو یک مبدایی دارد
که یک لحظه تهی نیست از تو وَلّهی
بگفتی ماندن و رفتن صلاح چیست در عشق ؟
بمیرم من برایت , هر دو دارد نا شکیبایی
بمان تا جان فدا سازد برایت عاشق بی تاب
اگر اینجا معذورات داری پس چرا در خواب نمی آیی؟
نمانده چند صباحی بیش از عمر غمین شاعرت جانا
بخوان در گوش من آهنگِ " یارا یارا " را به زیبایی
" یوسف "
یکی محبوب شاید محرمِ رازش کنم آن را
برایش قصه گویم از پریشان حالیِ یک شاعر تنها
چو گریه سر دهد از قصه ام نازش کنم آن را
تو شعری گو به ایمایی که می دانی
که حکم کرده به فتوایی قنوت نمازش کنم ان را
بخواه چیزی تو از من سخت تر از کوه کندن فرهاد
به عشق تو پدید آورده اعجازش کنم آن را
" یوسف "
راهی نشان بده برای ماندن با تو
بریدم از همه پس چرا نیامدی ؟
مگر نگفته بودی یا همه یا تو ؟
اینسان که من دیده ام امیدی نیست
به این مرحله رسیده ای آیا تو ؟
چرا جواب نمی دهد این همه کوشش و دعا
نکند , بر عکس من می کنی دعا تو ؟
رسیدن به تو دشوار ترین راه است می دانم
این ذره به خورشید طمع دارد و کجا تو
اگر کِششی از تو باشد سهل است قرب
کوشش ما که ره به جایی نبرد , امّا تو
" یوسف "
حدیث نجوای شهر شده ام , مرا رسوا نزار
دردی است پنهان که درمانش بعید می بینم
در آغوش تو به می شوم , مرهم , هر جا نزار
منم تشنه ی نوازشت و حدیث خنده هایت
شیرینی زبانی هایت را بی خریدار آنها نزار
شعرهایت به جانِ تو , به جانِ من شنیدنی است
جان منند آنها به دامن هر بی سر و پا نزار
این شهر بوی هوس و نیرنگ دارد به دادم برس
به دامان کی پناه آرم , در جنون و سودا مرا نزار
در آیینه دل تو , به خدا خدا را دیدم ای دوست
دستم به دست خدا برسان , مرا بی خدا نزار
چگونه دلت آمد جانِ بی پناه مرا رها سازی
بی تو هر نفس , نفس کم دارم مرا بی هوا نزار
" یوسف "
می سوزم از درون و نمی خوانی
درد دلتنگی تو و خودم را یدک دارم
نمی پرسی و مرا به جنون و بیابان می رانی
تنها تر از تو ندیدم , تنها تر از من دیدی؟
تو هم مثل من شعر تنهایی فقط می خوانی ؟
به گمانم تو هم آتشی داری که من غافلم از آن
ای کاش خاموش کنم با این چشمان بارانی
" یوسف "
رسوایِ منِ رسوا از هجر کنم آوا ؟
امشب به کمینم من از عشق غمینم من
در حسرت دیدارت دیوانه کند بلوا
با شعر نمی آیی با مهر نمی آیی
با سِحر نمی آیی کافر شده این مُلا
در خلوت و تنهایی همرازِ دلِ مایی
بادا به رسوایی آخر بشوم رسوا
نامت شده درمانم سختی شده آسانم
ای آینه ی جانم تادر تو شوم پیدا
" یوسف "
در شعر , رقابت به خیالت شده شهری
من مانده ام این همه نقاش کجا بود؟
بوم و قلم و نقش جمالت شده شهری ؟
آن چشمِ خُمارین و لب و صورت گلگون
در محو تمامی کمالت شده شهری
صد نقشه , دعا ,جادو , طلسم , طالع چینی
در کوشش بیهوده زوالت شده شهری
من مطنم آنِ منی گرچه به غیری
من خنده که بیهوده وبالت شده شهری
" یوسف "
میان این همه آدم چرا تنها تو زیبایی ؟
چنانم باتو ای عشق نهانی در رگم خفته
به شبها در حریمم لحظه لحظه در تسلایی
به بوسه گریه هایت را زگونه پاک گردانم
بخند , تا بوسه بستانم از آن لبهای شیدایی
دلت باران مهر دارد برای این دلِ تشنه
ز اسمت تا به چشمت میکنم ذوقی تماشایی
دلم باور , یقین دارد از این عشق نهانیَّت
دلت آشوب و دلتنگ و غمین , هم نا شکیبایی
مشو نومید که چرخ بازیچه ها دارد
چه دانی ؟ در کنارت سر کند شاعر همی اهنگ لالایی
مگر دستم رسد روزی به دامانت فدا سازم
به چشم و جان و روح و عشق پاک تو اَهورایی
" یوسف "
پندار مکن باطل او عشق تو را دارد
با بودن تو او هست از عشقِ تو مستِ مست
گرزلف تو نیست حاصل او عشق تو را دارد
خواهی که دلش جویی هم قصه عشق گویی
آغوشِ تواش ساحل او عشق تو را دارد
یک بوسه از آن زلفت بوی بهشت دارد
عشقم زتو شد نازل او عشق تو را دارد
باور نداری تو آمالِ دل و جانی
ای وصل توام آمال او عشق تو را دارد
سودای تو شیرین است این حسرت دیرین است
با مرگ نیَّم زائل او عشق تو را دارد
این عشق امانت باد هم موجب رحمت باد
از عشق شدیم قابل او عشق تو را دارد
" یوسف "
داد از که ستانم ؟ که فریاد ز عشقت
گفتی که دلت تا دل من سایه ندارد
یارت به دریای غم است کو یادِ عشقت ؟
می میرم از این غم که چرا دسترسم نیست
مُرد آن دلی که شاد به شعر بود هم آبادِ عشقت
" یوسف "
دل دادم و رفته است ندارم از او نیز نشانی
وقت است که باز بینمش تا عمر مجال است
تا دیدن رویش و بوییدن مویش بده عمر امانی
هم شهره عشقش شدم چند به دوران
هرگز مباد گوشه نشینی چنین خسته جوانی
" یوسف "
می میرد از این قصه دل پیشِ تو پایبند است
داستان عشق ما آن نیست که گویند شهر
بازآ که من گویم : پیچیده و درد مند است
یک سوی دلِ یارم , امر و نهی دادارم
عشقش کُشد زارم عشق گریه و لبخند است
گفتنم هزاران راز , مانده هزاران باز
عشق را یکی ست دمساز مه رو اگر چند است
" یوسف "
هیچ کس چو یوسفت چنین شیدا نمی شود
گشته ای به هستی و ویقینت شده دلا
پیش مرگی چنین پاک باز پیدا نمی شود
جانت برای من حکم جان می دهد نگار
هیچ شبی چو هجر شب یلدا نمی شود
هر قصه به عشق که گفته اند من به جان دیده ام
آخر تقدیر ما چیست ؟ وصال آیا نمی شود ؟
" یوسف "
درد من دردِ تو و یک رنگی است
من مضاعف درد دارم جان دوست
دل رود آنجا که آنجا جایِ اوست
تو رقیبی داری آنجا , چاره چیست ؟
با رقیبت رشته ام نک پاره نیست
این رقیبت رشته جانم به اوست
رشته جان تو ام در دست اوست
هم شکیبا باش تا تقدیر او
دل ببند هر لحظه بر تدبیر او
صد هزاران گردش دوران ببین
سخت و آسان دیده ای بوران ببین
کی زلیخا نومید گشت از دلش
سالها زجری کشید , شد حاصلش
با دلش او سالها نجوا داشت
عشق یوسف در دلش تنها داشت
بی وفایی ها دید , نومید نشد
زخم ها خورد و شنید نومید نشد
گفتنش : دیوانه , یوسف رفت رفت
بر گُلی پروانه , یوسف رفت رفت
خنده زد: یوسف که از آنِ من است
شمع منم , پروانه اش جان من است
هر کجا گردد , دلِ من جای اوست
عاقبت هم خانه ام ماوای اوست
تو مبین امروز به آشوبی درم
تاج یوسف می نشیند بر سرم
دست او بسته است می دانم دلا
ورنه او هم هست به آتش مبتلا
آتشین است جان او , چون جان من
ورنه او چاره نمود درمان من
در نگاهش دیده ام , جان سوزیش
کن خدا وصل زلیخا روزیش
گر جهان تنگ نیست جای وصال
منتظر می مانمش هر چند سال
یاد او ما را تسلی می دهد
گر برد نام مرا غم می رهد
هین بدانم نام من بر آن لب است
ذکر نام یوسفم روز و شب است
" یوسف "
گفتند تحمل بایدت دل را کجا باشد قرار
مَردُم نمی دانند مرا دردم , نمی خوانند مرا
با سنگ می رانند مرا عاشق نمی دارد فرار
کویش امید وصل بود در عاشقی او اصل بود
حالا چه جای فصل بود ؟ طُرفی نبستم از نگار
خواهم که پیدایش کنم عشقم هویدایش کنم
شاید که شیدایش کنم روحم کند همچو بهار
" یوسف "
دمی از بوی جانان آفریدند
نمی بینی که مست مست مستم ؟
جنون دارم که او را می پرستم
جنون من الهی است نه هوایی
من از باده که نه , مست خدایی
فراوان تا فراوان شعر دارم
دلت هرچه بخواهد مهر دارم
برایت قصه ای تازه بسازم ؟
دلم را در قمارت کی ببازم ؟
قمارِ عشقِ تو هر سر بُرد است
ندیدی جز رهت , راهی نبرده است
ره کوی تو جانا جان فزای است
خیالت بهترین جای فضای است
خیالت آتش است , آرامشش کو ؟
همان چشم , دل و زلف و دو ابرو
فدای چشم پر مظلوم یارم
به قربان دل معصوم یارم
ندیدم زلف تو , تا گویمش چیست
دو ابرویت خودش گویاست , کافیست
مرا مهرت همی بند حریم کرد
توسل بهر وصلت تا کریم کرد
کریما یارِ من دلتنگِ یارش
فراقش تیره کرده این بهارش
دل آشوب و دل آشوب و دل آشوب
به دیدارش دل آشوبی شود خوب
برایش یک رقم تا وصل می زن
نشد وصل , پس دلش را فصل می زن
حکیمی تو دلش آرام گردان
علیمی تو دلش را رام گردان
" یوسف "
ای کاش مهمانم کند در کاروان آن مهربان
او می رود دل می رود کشتی ز ساحل می رود
گویی که حاصل می رود تا کی رود آرام جان ؟
آتش نهاده می رود داغی نشانده می رود
عهدش نمانده می رود آخر نمی بیند نشان ؟
آرام ندارد جان من چون می رود خواهان من
همراه او درمانِ من مرگم ببین اینک عیان
ای ماه من ای ماه من هرگز شنیدی آه من
حسرت شده همراه من آری نهان دارم نهان
این کاروان هم می رود تا پای جان هم می رود
آری امانم می رود دیگر نمی بینم نشان
" یوسف "
ديوانگان سلسله ات را رها کني
وعده می داری چنین این دل که خونین میکنی
ای صبا گو تو نگار گلعذار غنچه ی این باغ را
کی تو کام شاعرت را با بوسه شیرین می کنی
" یوسف "
یک روز کنارت بودن به ابدِ دیگران برتر است
کجا دانند قدرِ حال ما مدعیان کویت ؟
که این حال کسی داند که بهشت اندر است
من کجا تشویش رقیب دارم که دوست
مراعات ضعیف کند که به مرام قلندر است
" یوسف "
مطمنا تا به میخانه همی حاضر کنی
مانده ام از بین جمعِ عاقلانِ شهرِ ما
تو چرا دیوانه را در کوی خود زائر کنی ؟
ای عزیز دل که نبض شهر به چشمان تو است
ای طبیب با یک نگاه ابدان ما طاهر کنی
قصه ی شوق تو در جانِ که نیست ؟
تک تک این شهر را اخر نگار شاعر کنی
" یوسف "
تا بوسه کمی فاصله دارم اگر بخت گذارد
آن شب که کنار گیرمت ای یار مرنجی
یک عمر به هجر حوصله دارم اگر بخت گذارد
این دیده همی منتظر است غرق تو باشد
زهدم شده که تا تو بسی فاصله دارم اگر بخت گذارد
من گریه یِ مجنونم و و دلشوره یِ فرهاد
آشوب دلم بین که چنین سلسله دارم اگر بخت گذارد
ساکت نشوم تا به هجر خانه به دوشم نگارا
دانم به ره کوی تو صد آبله دارم اگر بخت گذارد
گیرم نشانت ز اغیار زبس بی خبرم یار
بر باد اگر بوی تو آرد , صِله دارم اگر بخت گذارد
" یوسف "
جز وصل تو اش دعا ندارد
با نامِ تو زندگی قشنگ است
عشق با تو همی بها ندارد
ذره به ذره یِ وجودت
از جان ودلم سوا ندارد
مهربان ترین بنده به دنیا
جز تو یقین خدا ندارد
گفتند تورا که نشکنی دل ؟
چون گریه مرد صدا ندارد !
گویند که عاشقی شهیدی است
صد کشته ی او فِدا ندارد
غافل همه کس , که شاعر تو
دل از دلِ تو جدا ندارد
گفتا که خموش عزیز شاعر
عاشق خموش است , ندا ندارد
" یوسف "
به عشق مبتلاییم , ز عشق هم حذر
مرا مانده جانی مگر تا فِدایت کنم ؟
همان لحظه از کف برفت, شکسته کمر
چرا این همه دیوانه به شهر آمده
پذیری تو مجنون به کویت مگر ؟
مرا تو به خیل مجانین نگر ای نگار
که اینان به دلسوزی نصیحت کنندم , حذر
ولی عشق کجا و نصیحت کجا جان دوست
که عاشق به معشوق قمر در قمر
" یوسف "
قرارش رفته از دستش چو او من هم صبوری بر نمی تابم
مشو دلگیر , که آشوبم ! کجا هست صبر ایوبم ؟
من از مهر تو مشروبم بتاب بر جانِ من ای نور مهتابم
بکن جلوه خرابم کن نگاهی , چون شرابم کن
بِکش آهی , پُر آبم کن هم آوردی به عشقم جز تو باور کن نمی یابم
فرار از تو ُمَّیسر نیست وصالت هم مُقدّر نیست
چه سازم درد بی درمان ؟ من آن ماهیِ افتاده به قلابم
کجا دانند حالِ ما ؟ مگر خوانند خیالِ ما ؟
همی بینند مقالِ ما پَرِ کاهی فتاده تا به گردابم
بیا دریا مرا جان ده ترحم کرده پایان ده
ببین این قطره , باران ده گُلی افسرده افتاده به مُردابم
" یوسف "
جان من دزدیده , خندیده است چرا ؟
این همه شعر و غزل بهر وی است
تاکنون بیتی زشعرم او نچیده است چرا ؟
ماه من بهر که پرتو می فشاند ای خدا
میوه من بهر گلزارش رسیده است چرا؟
سکه عشق مرا نیست رونق در بازار او
یوسف جان فرو هشته بَدَل خریده است چرا ؟
می روم تا عاقبت تقدیر قلم سازد مرا
مانده ام عشقش به جانم بُگزیده است چرا ؟
" یوسف "
گوهری است گوشه ای پنهان , هویدا نشد
این چه سرّی است که این فوج خلایق اینسان
همه گویا به عشق و کسی شیدا نشد
" یوسف "



