این بلاها را تحمل همچو ایوب می کنم
کار ما در عاشقی جز رنج و حرمانی نبود
نا امید هرگز نیّم کی کارِ معیوب میکنم
هر کسی از عشق پرسد وز بلای عاشقی
قصه ی عشق را برایش نقش زر کوب میکنم
یک خبر تنها مرا ویرانه می سازد به عشق
بر لبش نام رقیب رفت من سنگ کوب میکنم
" یوسف "
آیئنه دارِ خوبی , کردی روایت از عشق
در ذره ذره جانم پُر از شرارِ مهرت
جذب از تو هست , نگاهی , گردم هدایت از عشق
از ذره ای گرفته تا کلِ کائناتت
موج میزنند به ذکرت گویند شهادت از عشق
آن کس رهید ز شیطان کو جز تواش نمی دید
در هرچه دید , تورا دید بُرد تا سعادت از عشق
گفت عارفی زتو نقل: " با مُشته ای هم از خاک
جز بخششی چه سازم ؟ " این است عنایت از عشق
ای صبر بی نهایت , چشم بسته بر جنایت
گم گشتگان ز خلقت بنما شفاعت از عشق
تقدیم به خالق ومهربان وحکیم و ستار و هادی و.........عالم هستی
" یوسف"
اگر خورشید شوم سایه ی تو می جویم
شبی مهتاب شوم بی تو هلال می گردم
اگرم گل بشوم روی دلت می رویم
وقتی شاعر بشوم در غزلم نام یکی است
جز " دلآرام "مگر اسم کسی می گویم ؟
اگر باران بشوم خانه ی تو راه من است
پا بنه خانه ی جان دیده تر می شویم
تو نگفتی که عشق را به فنا تفسیری ؟
می زنم دل به فنا , راهِ تو را می پویم
باورت هست که اینها همه رویای من است ؟
پس مزن عشق مرا , دست ز جان می شویم
* مصرع اول بیت اول از آقای حمید رها می باشد *
" یوسف "
عطر تو را می بوسم
" حمید رها "
شبها غرق خیال , محو نگاهت شده ام
دم به دم تا ببرم نام تورا , دانستی ؟
عاشقِ گفتن " جانم " ز صدایت شده ام ؟
گلی که کاشته ام باغچه از بهرِ تو بود
تا ببویم تا ببوسم تا بمیرم که فنایت شده ام
قصّه یِ غصّه یِ تو پیر نمود جان مرا
کشته یِ گریه یِ خاموشِ صدایت شده ام
مدعی هست فراوان به سرت سوگندم
عاشق ذره به ذره به وفایت شده ام
تو ِبایست اول صبح تا که به دورت گردم
جانِ شیرین , سپردرد و بلایت شده ام
تا تورا داد به من سجده یِ شکر واجب شد
با وجودِ تو نمک گیر خدایت شده ام
" یوسف "
با من افتاده به چَه دل به کفت داده بیا
دل زکفم برده نگار اوکه دلش هست بهار
کشته عشقش به هزار عارفِ دلداده بیا
شب به شبت گریه کنان بهر فراق مویه کنان
اشگ مرا آب زلال تا که نیفتاده بیا
دست به دعا بُرده سحر شاعر نابرده ثمر
چون دلِ تو نیست به شهر ای چو منِ ساده بیا
بوسه نشانم ندهی ؟ تاب و توانم ندهی ؟
وعده دوشینه یِ من چشم پر از باده بیا
چشم گرانی نکنی زخم زبانی نکنی
عاشق دیوانه ی تو گم شده در جاده بیا
" یوسف "
طره یِ خود باد مده کیف مرا ساز مکن
چشم چو خمار مکن بیش تو بیمار مکن
شاعرِ دل خسته یِ خود بر سرِ آواز مکن
" یوسف "
ولی آرامش نابت مرا همواره در خواب است
برای توست اشکهایم حسادتها رشکهایم
کتاب خوانیِ شب هایم چه می دانی که پُر آب است؟
دلم در سینه می سوزد که شمعِ عشقت افروزد
چرا تقدیر چنین دوزد ؟ نمی بیند که بی تاب است ؟
گهی میل تورا دارم , گهی مُردن به آمالم
در این شوق وصال است و و آن ارامِ مرداب است
دلم بند است به آن شاعر به هر بیتِ غزلهایش
قرارم نیست , آشوبم دل و جانم به گرداب است
میان ماندن و حسرت , میان رفتن و حیرت
به جانم رخنه عشقت دلم دائم به سردآب است
فرار ازتو ؟ قرارم نیست ! قرار از تو نگارم نیست
همی جویم کنارم نیست وصالش وصل مهتاب است
* مصرع اول بیت اول از مرحوم فریدون مشیری می باشد *
" یوسف "
" ما خلقتُ الجنّ والانسن الّا ایعبدون "
غایت خلقت جن و انسان را عبادت شمرده است .
ممکن است این برای فهم ما خیلی ثقیل باشد که آخر , عبادت
چه فایده ای برای خدا یا برای بشر دارد ... ؟ ولی قران این مطلب
را در کمال صراحت ذکر کرده , و عبادت را به عنوان غایت خلقت
ذکر نموده است . از نظر قران انبیا آمده اند برای اینکه بشر را
به سعادت خودش که غایت سعادت از نظر آنها پرستش خداوند
است برسانند. طبعا به این معنا در منطق اسلام هدف اصلی
از زندگی, جز معبود چیز دیگری نمی تواند باشد .یعنی قران
می خواهدانسان را بسازد و می خواهد به او هدف و آرمان بدهد ,
و هدف و آرمانی که اسلام می خواهد بدهد فقط خداست و بس ,
و هر چیز دیگر جنبه مقدمی دارد نه جنبه اصالت و اسقلال و
هدف اصلی و این توحید قران تنها یک توحید فکری نیست که انسان
فقط از نظر فکر معتقد باشدکه مبدا و خالق عالم یکی است , بلکه
توحید در مرحله خاص انسان هم هست . یعنی انسان از نظر اعتقاد
معتقد باشد که خالق عالم یکی بیش نیست و از نظر هدف هم
برسد به انجا که آنچه سزاوار است انسان تنها هدف خود
قرار بدهد , همان او است و بس , و طبعا سایر هدفها زاییده
و منبعث از این هدف خواهند بود , یعنی هیچکدام استقلال و
اصالت نداشته باشد
و همه مولود این هدفند.
" کتاب آزادی بندگی هدف زندگی ص21 استاد شهید مطهری "
چه چیز عامل و باعث و محرک اوست برای خلقت ؟ به این معنا
خالق نمی تواند هدفی داشته باشد .چون هدف به معنی انگیزه ,
یعنی عامل ومحرک فاعل, وچیزی است که موجب شده است
کننده کار را بکند و اگر نبود ع فاعل این کار را نمی کرد .ما به
این معنا در باره ی خدا نمی توانیم قائل به هدف و غرض فاعل
شویم که فاعل با کار خودش می خواهد به غرضی برسد .
هدفی که بر انگیزاننده فاعل است , به این معنی است که چیزی
که باعث شده فاعل , فاعل باشد چیزی است که طبعا فاعل در
کار خود می خواهد به آن برسد , و این مستلزم نقص فاعل است .
یعنی این طور هدف داشتن تنها در فاعلهای بالقوه و در مخلوقات
صادق است و در خالق صادق نیست . این طور هدف داشتنها
بر می گردد به استکمال , یعنی فاعل با کار خود می خواهد به
چیزی که ندارد برسد .
ولی یک وقت منظور از هدف خلقت , غایت و هدف فاعل نیست ,
بلکه هدف فعل است . غایت فعل این است که هر کاری را که
در نظر بگیریم , به سوی هدف و کمالی است و برای آن کمال
آفریده شده استکه به آن کمال برسد .نه فاعل این کار را کرده
است که خود به کمال برسد , بلکه برای اینکه فعل به کمال
خود برسد معنایش این است کهخودِکار , رو به تکامل است .
به این معنا اگر ما ناموس خلقت را چنین بدانیم کههر فعلی ار آغاز
وجودش به سوی کمالی در حرکت است , در این صورت خلقت ,
غایت دارد .اساسا هر چیز که موجود می شود کمال منتزعی
دارد و خلق شده است برا یاینکه به کمال منتزع خود برسد
و طور کلی ناموس این عالم چنین است که هر چیزی وجودش از
نقص شروع می شود و مسیرش , مسیر کمال است , برای ا
ینکه به کمال لایق خود و کمالی که امکان رسیدن به آن را
دارد برسد. مساله اینکه " غایت در خلقت انسان " چیست ؟
بر میگردد به اینکه ماهیت انسان چیست ؟و در انسان چه
استعدادهایی نهفته است و برای انسان چه کمالاتی امکان دارد .
طبعا بعثت انبیاء هم برای تکمیل انسان است انبیاء برای دستگیری
انسان و برای کمک به او آمده اند.انسان در مرتبه ایی از وجود
و وضعی است که راه خودش را باید انتخاب آزادانه کند . هدایت
انسان , تکلیفی و تشریعی است نه تکوینی و غریزی و جبری ,
لذا اسنان بعد از اینکه راهنموده شد گاهی حسُن انتخاب میکند
و گاهی سوء انتخاب .
" انّا هدیناه اسبیل امّا شاکرا و امّا کفّورا "
ما راه را به انسان نشان دادیم
خواه سپاسگذار باشد یا کفران پیشه کند
" ص 18 کتاب آزاردگی بندگی هدف زندگی استاد مطهری "
خسته از این وعده هایت نی شود خامش کنم
در بیابان آهوان هم راز من گشتند ولی
جز به چشمانت مپنداری که من رامش کنم
" یوسف "
در به در در کوچه ها , سامان نمی خواهم ز تو ؟
کار مجنون این چنین است , نیست مثلِ دیگران
تشنه و گم گشته ی مهرت شدم , باران نمی خواهم زتو ؟
گر پریشان تر ز من دیدی ! بِبُر از عشقِ من
سخت گیری کن همی با مدعی , آسان نمی خواهم زتو
مهربانی میکنی, خالق تَجلّی می شود در جانِ من
مثل فیضِ خالقم دائم بتاب پایان نمی خواهم زتو
گفته اند خورشید پشت ابر هم , سود آور است
شمس من تبریز باش , تهران نمی خواهم زتو
" یوسف "
با گلِ رُز سر و سرّی داری ؟
" یوسف "
غصه هایم رو به پایان می دهد
با تو , دنیا مهربانی می کند
کلِ شهر شیرین زبانی می کند
آنقدر با من نگاهت مهربان
حرف حرفت می شود آرام جان
دستِ تو گرمیِ خورشید است مرا
قلبِ تو خانه ی امید است مرا
نام شهرت کاین چنین آرامش است
در کنارت صد یقین آرامش است
ای به قلبم آشیانهِ جان تو
مرگ و جانم بسته یِ فرمان تو
رشته ی جانم به جانت بسته است
شاعری دیدی چنین دل بسته است ؟
شاعرت از شورِ تو شعر می سرود
تو نبودی شعر کجا ؟ شاعر نبود !
خنده ات شعر مرا رنگ می زند
غم مدار شهری مرا سنگ می زند
سنگ طفلان تا تو باشی سنگ نیست
جانم از سنگ ریزه ها دلتنگ نیست
یک نگاه نازِ تو بر من همی جبران کند
التیامم می دهد , یک شهر را حیران کند
" یوسف "
بیا با شعر آرامت کنم شاعر هنر دارد
" مریم عظیمی "
ز عشق بازی پروانه شد مرا روشن
که غیر سوخت ندارد قمار سوختگان
" مشتاق اصفهانی "
طمع دارم که آن مه چهره بر چیند نقابش را
کرا طاقت بُوَد دیدن رخ چون آفتابش را
" صائب "
بویِ گُل خود به چمن راهنما شد زنخست
ورنه بلبل چه خبر داشت که گلزار کجاست
" صافی اصفهانی "
من ندارم طالع از معشوق ورنه بارها
گل به مستی تکیه بر زانوی بلبل کرده است
" صائب "
بلبی که را که به دیدارز گل قانع شد
در اگر بسته شود رخنه ی دیواری هست
" صائب "
آن دل که پریشان شود از ناله ی بلبل
بر دامنش آویز کهبا وی خبری هست
" عرفی شیرازی "
بلبل آن بهتر که خاموشی گزیند همچو من
از جفای باغبانش ره چو در گلزار نیست
" روشن "
در چمن جوری که از باد خزان بر گل گذشت
انتقام آن ستم باشد که بر بلبل گذشت
" مشتاق اصفهانی "
بلبی گفت به گل وصل تو خواهم , گفتا
ناامید از درِمن چون تو هزار آمد و رفت
" سالار ناصرالدین شیرازی "
ای گل مکن چنین آشفته خاطرِ بلبل
کآخر شوی آزرده از باد صبایت
" حافظ"
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه ها کرد
" حافظ "
گفتم به بلبلی که علاج فراق چیست
از شاخ گل بخاک فتاد و طپید و مُرد
" شیخ محمد علی حزین "
همین بس شاهد یک رنگی معشوق با عاشق
که بلبل عاشق است و گل گریبان پاره می سازد
" صائب"
ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎﯼ ﻧﯿﺸﺎﺑﻮﺭ
ﻣﺸﻐﻮﻝ گذﺭﺍﻧﺪﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺧﺪﻣﺖ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﺳﭙﺎﻩ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ ﺑﻮﺩﻡ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ، ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﮐﺘﺮ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩﺍﯼ
ﻣﯿﮕﺬﺷﺘﯿﻢ، ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﮏ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﭼﻮﺑﺪﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﻭ
ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﺎ ﻣﯿﺪﻭﯾﺪ! ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﺭﺍ
ﻣﯽﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ.ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ، ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ نفسﺯﻧﺎﻥ
ﻭ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪﺍﯼ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ ﺁﻗﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺳﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﯿﻤﺎﺭﻩ...
به ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﺎ ﺩﺭﺏ ﻋﻘﺐ ماشین ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﻋﻘﺐ ﻣﺎﺷﯿﻦ
ﻧﺸﺴﺖ. ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ
ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﻣﺸﻬﺪ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﺎﺩﺭﺵ
ﻣﺮﯾﺾ ﺍﺳﺖ!!! ﻣﻦ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺯﯾﺮﭼﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ
ﺭﻭﯼ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺧﻨﺪﻩای ﻣﺮﻣﻮﺯﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﯿﻢ: ﭼﻮﭘﻮﻧﻪ
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﺮﺳﯿﻢ، ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ!
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﺩﮐﺘﺮ ﻣﻌﺎﯾﻨﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﮔﯽ ﺩﺍﺭد. ﺩﺍﺭﻭ ﻭ ﺁﻣﭙﻮﻝ ﺩﺍﺩﯾﻢ
ﻭ ﯾﮑﺪﻓﻌﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺳﺮ ﺯﺩﯾﻢ ﻭ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺧﻮﺏ ﺷﺪ.
ﺩﻭ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯾﻢ.
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﯾﮏ ﺗﻘﺪﯾﺮﻧﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻬﺪﺍﺭﯼ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﯼ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ
ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭘﻠﯽ ﺗﮑﻨﯿﮏ ﺗﻬﺮﺍﻥ را ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﻧﻤﻮﺩﻩﺍﯾﺪ، ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ...!
ﻣﻦ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ، ﻫﺎﺝ و ﻭﺍﺝ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ، ﻭ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﺪﺍﻡ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺭﺍ ﻣﺎ
ﺩﺭﻣﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ، ﺗﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪﻫﺎﯼ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻭ ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﻓﺘﺎد.
ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺩﮐﺘﺮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ، ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﯾﻢ ﻣﺎﺩﺭ
ﮐﺪﺍﻡ ﭘﺴﺮﺕ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻭ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻧﮑﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ
ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩ. ﭘﺴﺮﻡ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯿﺎﯾﺪ، ﻟﺒﺎﺱ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﯿﭙﻮﺷﺪ
ﻭ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺤﻠﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ...
ﻣﻦ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ،
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻧﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺻﻞ ﻭ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺭﯾﺸﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻨﻢ...!
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﯿﻤﻌﺮﻓﺖ ' ﻣﻌﻨﺎ ﻣﮑﻦ
ﺯﺭ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻣﺸﺖ ﺧﻮﺩﺭﺍ ﻭﺍ ﻣﮑﻦ
ﮔﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﻧﺶ ﺗﺮﮐﯿﺐ ﺭﻧﮓ
ﺑﯿﻦ ﮔﻠﻬﺎ ﺯﺷﺖ ﯾﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﮑﻦ...
ﺧﻮﺏ ﺩﯾﺪﻥ ﺷﺮﻁ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ،
ﻋﯿﺐ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﮑﻦ...
ﺩﻝ ﺷﻮﺩ ﺭﻭﺷﻦ ﺯ ﺷﻤﻊ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ،
ﺑﺎ ﮐﺲ ﺍَﺭ ﺑﺪ ﮐﺮﺩﻩﺍﯼ، ﺣﺎﺷﺎ ﻣﮑﻦ...
ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻟﺮﺯﯾﺪﻥ ﺩﻝ ﺁﮔﻬﯽ،
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﺭﺳﻮﺍ ﻣﮑﻦ...
ﺯﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﻃﻔﻞ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﺑﻠﻬﯿﺴﺖ،
ﺍﺷﮏ ﺭﺍ ﻧﺬﺭ ﻏﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﮑﻦ...
ﭘﯿﺮﻭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﯾﺎ ﺁﺋﯿﻨﻪ ﺑﺎﺵ،
ﻫﺮﭼﻪ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺩﯾﺪﻩﺍﯼ، ﺍﻓﺸﺎ ﻣﮑﻦ...
اینک، ۲۴ نکته – که قریب ۴۰ سال قبل توسط حضرت علامه نوشته شده است-
را از این گنجینه کم نظیر به محضرتان تقدیم می داریم؛
- به فکر خود باش و از خویشتن غافل مباش.
- همواره کشیک نفس بکش که کشیک نفس کشیدن کشکی نیست،
از خداوند توفیق بخواه.
- با ابنای روزگار بساز و مرد تحمل باش «آسیا باش، درشت بستان و نرم باز ده».
- مرد فکر باش که فکر لُبّ عبادت است.
- مناجات و راز و نیاز با خداوند را قطع مکن.
- خلوت شب را از دست مده.
- به حقیقت بگو «الهی! آمدم» تا کامروا گردی.
- سخن و خواب و خوراک باید به قدر ضرورت باشد.
- با عهد الله که قرآن مجید است هر روز تجدید عهد کن.
- صمیمانه دست توسل به دامن پیغمبر و آل او در زن که آن خوبان واسطه فیض حقند.
- فرزانه باش و دیوانه باش.
- خویشتن را تفویض به حق کن و او را وکیل خود بگیر که تواناتر و داناتر و باوفاتر و
مهربان تر و پاینده تر از او نخواهی یافت.
- سوره مبارکه «اخلاص» را با اخلاص بر زبان داشته باش.
- با خلق خدا مهربان باش.
- از سخنان ناهنجار گر چه به مزاح باشد، بر حذر باش.
- خلاف مگو اگر چه به مطایبت باشد.
- از قسم خوردن اگر چه به راست باشد، احتراز کن.
- چو اِستاده ای دست افتاده گیر.
- تا می توانی نماز را در اول وقت به جا آور.
- تجارتت را مغتنم بشمار که انسان بیکار از دنیا و آخرت هر دو می مانَد.
- داد و ستد مانع بندگی نیست.
- در مطلق اُمور میانه رو باش.
- بر کتمان اهتمام داشته باش.
- اگر چه الف دنباله دارد ولی؛
«گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد ناپدید هیچ راهی نیست
کانرا نیست پایان غم مخور».
۱۳۵۱/۱۰/۲۳ شمسی
علامه حسن زاده آملی/هزار و یک کلمه/ ج۱ / کلمه ۱۴۴ / صفحه ۲۴۵-۲۴۶
هر قطره اش به جانم غم می زند فراوان
احساسِ پُر فرازت شورِ نگاهِ نازت
آن گریه ی نمازت آتش زده به این جان
دانی چه سان به جانی؟ بعد از خدا همانی
برگشته است جوانی ! دل بُرده ای به قرآن !
آخر چه سان رُبودی؟ مهرت به دل نمودی
بهتر زعشق چه سودی؟ ای آشنای ایمان
شَهرت مرا غریب است؟ نامش مرا طبیب است
لطفت همی حبیب است از من مشو گُریزان
عشقت زُلال چو آب است وصلت ولی سراب است
آشفته و خراب است این شاعرت چو طوفان
می گفت شاعرِ تو پیش مرگِ حاضرِ تو
دل داده تاجرِ تو با جان خویش فرا خوان
" یوسف "
من کجا بوسه از آن زلف مدل دار کجا ...؟؟؟
*********************************
من مهربان تر از تو در باورم ندارم
کاری تر از نگاهت در ساغرم ندارم
*********************************
آن روز که با تو هستم خواهم بگریم از شوق
نامم به لب برانی سر کیف و خنده از ذوق
" یوسف "
جذبه ی عشقی که خاکستر به خاکستر کند
" نظیری نیشابوری "
حُسنی که کامل افتاد ایجاد میکند عشق
هر قطره اشک این شمع پروانه ی دگر شد
" صائب تبریزی "
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
" سعدی "
در گلستان ازل شمع یکی بیشنبود
بزم را از پَرِ پروانه چراغان کردند
" شاعر؟"
گیسوی شمع چو آتش نفسان شانه زدند
سکه ی سوختگی در پرِ پروانه زدند
" ملا گنجی چر پادقانی "
گر شمع را ز شعله رهائیست آرزو
آتش چرا به خرمن پروانه می زند
" پروین اعتصامی "
پروانه عاشق است که پروا نمی کند
هر عاقلی ز آتش سوزان حذر کند
" کمال اجتماعی جندقی "
شمع را گر سرِ آزردن پروانه نبود
روشنی بخشِ سراپرده ی پروانه نبود
" روشن "
گردم به سرِ کویت , دیوانه چنین باید
سرگشته ی یک شمعم پروانه چنین باید
" مشتاق اصفهانی "
بالِ پروانه اگر پاس ادب را می داشت
شمع پیراهن فانوس چرا می پوشید ؟
" صائب تبریزی ؟
همه گویند که پروانه بوَد عاشق شمع
عاشقِ کیست بگو شمع باین سوز و گداز
وصال شیرازی "
تُهمت عشق به پروانه مبندید اگر
آتش از سوزِ دلِ خویش نگیرد به پَرَش
" عاشق اصفهانی "
سوخت ای پروانه شمعت بال وپر , داری چه غم ؟
کاش من هم چون تو یارِ مهربانی داشتم ...!!!
" صفایی نراقی "
آتش افتاده ز رخسار ِ تو در خانه ی ما
" دهقان سامانی "
بنشسته و جز شمع کسی پیشش نیست
پروانه بیا که روز , روزِ من و توست
راضی اصفهانی
طریق عشق ز پروانه می توان آموخت
که سوخت جان عزیز و خموش رفت و گذشت
"غیور هندوستانی "
اول بنا نبود که سوزند عاشقان
آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد
" شاعر ؟"
هلاکم می کنددر عشق بازی رشک پروانه
که گاهی رخصت بر گردِ سر گردینی دارد
" اختری یزدی "
شمع راسرتابپا می سوزد پروانه را پر
آتش عشق است هرکسی را به استعداد گیرد
" طایر"
دیدن صبح دل انگیز تماشا دارد
" شاعر محمد شکری فرد "
غمگین تر ازآنم که به صد قرص شوم خوب
ای قُرص ترین قرص وجودم تو کجایی ...؟
" محمود شاد "
باد پیراهن کشید از دست گلها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد , گمان کردم تویی
" فاضل نظری "
" بر گرفته از وبلاگ صبح آرزوها "
تبهکاران و منافقان که " خودِالهی " خویش را براموش کرده اند ,
تنها به فکرِ " خودِ حیوانیِ" خویش هستند و محصولِ مشئوم آن ,
درنده خوییِ آنان است . پس آنچه بر انان حاکم است شهوت
و غضب است و عقل آنان اسیر هوای نفس آنهاست . او " خودِالهی "
و حقیقتِ انسانیش را زنده به گو کرده است و از این رو پایه ی
حیوان بلکه فروتر از ان است . آنچه در جزیان مکر و خدعه ی
منافقان و بر اثرِ خدعه آنها آسیب می بنند " خودِ الهی " انان است .
" جلد اول تفسیر تسنیم ص259 آیت الله جوادی آملی "
تورا عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد ...!!!
" حافظ "
چه خوش بی مهربونی هردوسر بی
که یک سر مهربونی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دلی شیرین از ان شوریده تر بی
" بابا طاهر عریان "
قصد لیلی باشد ازجعدمسلسل عرض حُسن
زان چه غم دارد که گردد بیدلی مجنونِ او ...
" جامی "
گره از کارِمجنون کی گشاید ؟
کسی که عُقده زد بر زلف لیلی ..!!!
" غبار همدانی "
بگذار خدا را نفسی گِرد تو گَردد
ای شمع مسوزان پرِ پروانه ی ما را
" بابا فغانی "
جواب من نداد آن شوخ و می داند که شمع آخر
به خاموشی ز سر وا می کند پروانه ی خود را
" عالی شیرازی "
عشق یک رنگی تقاضا می کند این روشن است
ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را ...؟
" جامی "
عاشق واندیشه ی بوس و کنار ؟!!
بهرِ غیرت شمع آتش می زند پروانه را
" صائب تبریزی "
" برگرفته از کتاب گلزار ادب حسین مکی رحمت االه علیه "
بوی کثیفِ بدبویی است که شخصی در سرای خود احداث کرده
و شامّه ی رهگذاران را می آزاردو خیری که از نیکو کاری انسانِ
وارسته به غیر او سرایت می کند همانند بویِ خوشِ گلهایی است
که شخصی در گلستان خود می پروراند و مشامِّ دیگران را می نوازد
وگرنه آسیب کثیفی متعفن وخیر گلستان معطر در اصل برای
صاحبان آن است , نه دیگران .
" جلد اول تفسیر تسنیم ص255 آیت الله جوادی آملی "
و هر موجودی در نظامِ علّی و معلولیِ جهان به مبدئی مرتبط است ,
و مبداء و تکیه گاهی عمل انسانی چیزی جز جان عامل نیست .
پس عمل هر کسی هرگز از عامل خود جدا نیست و عامل ,
متنِ عمل خود را مشاهده می کند . و جزای او عین همین
عمل است , نه اثری که بر آن مترتب شود . چنانکه تصرفی غاصبانه
در مالِ یتیم , عین آتش خواری است .
" ص 254 جلد اول تفسیر تسنیم آیت الله جوادی املی "
از همان شب با خیالت من خیالاتی شدم
" مسعودمحمد پور"
این که دلتنگ توام اقرار میخواهد مگر....؟
" مهدی مظاهری "
رویِ دیوارِ دلم سایه ای از قامت توست
مثلِ تنهایی من قد بلندی داری .... !!!
" سیده تکتم حسینی "
" قربانِ" سر و چشم و دهان و خمِ ابروت
هر لحظه که " عید" نباشد تو که هستی ...
" نیما رودینی "
" برگرفته از وبلاگ صبح آرزوها "
خود را معرفی کنید؟ دختر گفت: بله چرا ممکن نیست
من حواء هستم که با تو از یک خاک آفریده شدم تا اذیتم نکنی
و فراموش نکنی قطعه ای از وجودتم ! من هدیه اللهی هستم
که به تو ارزانی شد تا بعد از خروج از بهشت تنها و افسرده نباشی.
وقتی دنبال همدم بودی مونس تنهایی تو شدم، من مادر، خواهر،
همسر و دوشیزه شدم تا پاسدار کیان خانواده ات باشم !
من سوره نساء، مجادله، نور، طلاق، مریم، هستم!
من همانم که وقتی مادر شدم بهشت در زیر پایم قرار میگیرد.
من همانی هستم که نصف میراث ات را برایم تعیین کرده اند
نه بابت کسرشأنم بلکه، برای اینکه مسولیت تمام هزینه
و امور مالی ام را تو عهده دار هستی! من همانی هستم که
پیامبر(صل الله علیه و آله) فرمود: شما را سفارش میکنم
به زنان نیکی کنید؛ حال جناب محترم شما که هستید؟
جوان پاسخ داد:من توبه کننده بسوی الله هستم،
آفرین به مادری که تورا تربیت نموده است...
" بر گرفته شده از وبلاگ باران عشق "
اهل همین کوچه بن بست کناری
که از پنجره اش پای به قلبِ من دیوانه نهادی
تو کجا ؟ کوچه کجا ؟؟
پنجره ی باز کجا ..... ؟؟؟؟
" شاعر ؟"
روبه رویم بنشین و غزلی تازه بخوان
اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است
" شاعر ؟"
سبز , قرمز , صورتی ع فرقی ندارد رنگها
صورت تو روسری ها را زیبا می کند
" شاعر ؟"
تو همان آب گوارا به وقت سحری
نچشیدیم لبی از تو ع اذان را گفتند
" شاعر ؟"
اینگونه که مرا صدا می زنی
درخت پیر حیاط را هم صدا کن
شکوفه می دهد می دانم
" شاعر ؟"
وقت اگر داری ..... ؟
کلامی با تو دردِ دل کنم ...؟؟؟
" شاعر ؟"
پریشان است گیسویی در این باد و پریشان تر
مسلمانی که می خواهد نگاهش را نگه دارد
" شاعر ؟"
" بر گرفته از وبلاگ صبح آرزوها "
هر دو دل تنگ همیم امّا من اغلب بیشتر
" سعید صاحب قلم "
می گویند ماهِ نو که دیدی آرزویی کن
هرشب میبینمت و هرشب آرزویت میکنم
" شاعر؟"
هر آنکه یار خواهد یار بسیار
ولیکن فرق دارد یار با یار
دلِ من سایه ی لطف تو می خواست
وگرنه سایه دیوار بسیار
" شاعر ؟"
جان خوش است امّا نمی خواهم که جان گویم تورا
خواهم از جان خوشتری یابم که ان گویم تورا
" شاعر ؟"
آشوب جهان و جنگ دنیا به کنار
بحران ندیدن تورا من چه کنم .... ؟
" شاعر ؟"
تشنه ام چای نداری بدهی لیوانی ؟
لرزش سینی و چشمان تو دیدن دارد
" شاعر ؟"
بوی نارنج , خم آرنج زلف پسر شکنج
حضرت حافظ هم اینجای غزل لب می گزید
" شاعر ؟|
خرابم می کند با اَخم با لبخند می سازد
دلم را بُرده معماری که فکرش را نمی کردم
" شاعر ؟"
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
" شاعر ؟"
کاش می شد پا به پایت از جوانی بگذرم
دست تو باشد عصای دست پیری محشر است
" شاعر "
وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن
بودنت حسِ عجیبی است که دیدن دارد
" شاعر ؟"
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راهِ دور ...
" شاعر ؟"
تو همین لحظه که دلگیرم ازت
از همیشه به تو وابسته ترم
" شاعر؟"
انگشت به اب مانده ام از قائده ی عشق
ما یار ندیده تبِ معشوق کشیدیم
" شاعر ؟"
" بر گرفته شده از وبلاگ صبح آرزوها "



