« چهل سال است دم از پروردگار عالم زدم. چند مرتبه خواستند
مرا بکشند، آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نگذاشت و خدا هم
کمکم کرد! در این مدت نه خوابی دیدم، نه مکاشفه ای، نه رفیقی،
نه همدردی، چهل سال است که در را می کوبم و خبری نیست. »
************************************************
تار و پود هستی ام بر باد رفت , امّا نرفت
عاشقی ها از دلم , دیوانگی ها از سرم
" رهی معیری "
عجيب بود. همين مقدار بگويم که شب ها از فکر فقرا ، بيخوابي
مي کشيد.
بارها به دوستانش مي گفت: جيب من و شما يکي است
و فرقي نمي کند. هرگاه که پول احتياج داشتيد، من در اختيار
شما هست و تعارف نکنيد.
بارها و بارها مي ديدم که به خاطر مردم گريه مي کند و براي رفع
حاجاتشان چله مي نشيند.
يک صفت عجيبي که در شیخ ظاهر بود و در کمتر کسي ديده
مي شد،اين بود که اگر کسي را در حال معصيت مي ديد،
در گوشه اي مي نشستو ساعتها به حال وي گريه مي کرد
و پيش خدا ريش گرو مي گذاشت،تا شايد خداوند
از سر تقصيرات آن شخص بگذرد..
***************************************
برایم آبشاری ریخت روی شاننه ها , امّا
حواسم پرت بود و باز جریان را نفهمیدم
" عبدالحسین انصاری "
" فقه مقدمه ی تذهیب اخلاق و اخلاق مقدمه ی توحید است "
برای راه یافتن به بارگاه توحید و خدا شناسی ابتدا باید به
دستورات فقیه عمل کرد و بعد باید صاحب اخلاق نیکو شد
و بعد از آن وارد بحث حکمت و توحید شد.
" جلد اول کتاب طهارت استاد صمدی آملی ص84 "
********************************************
من نظر بازم و کم معصیتی نیست ولی
چه بسا طعنه زدنهای تو بخشیده نشد
" سجاد سامانی "
انسان سخاوتمند , به خدا و بهشت و مردم نزدیک است .
" الاشعثیات ص 151 "
**************************************
عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند
سعی کردم بفهمانم و فهمیده نشد
" سجاد سامانی "
"الهی گریه زبان کودک بی زبان است . آنچه خواهد از گریه
تحصیل کند پس از کودکی راه کسب را به ما یاد داده ای "
اری زهر بازیچه رمزی می توان یافت , می بینید که چه طور
یک عالمِ چندین سال درس خوانده در حوزه ی علمیه
از گریه ی یک کودک درس میگیرد.
" جلد اول طهارت ص 45 "
****************************************
من اَرگِ بم , خشت به خشتم متلاشی
تو نقشِ جهان , هر وجبت ترمه و کاشی
" حامد عسگری "
در کتاب «حاج علی محمد نجف آبادی» که شرح احوالات آخوند
ملاحسینقلی همدانی را آوردند داستانی را بنده شنیده ام که دید
م در آن نوشته نیست خوب است که به آن نوشته اضافه شود.
در یکی از ایام در منزل آیت الله بنی صدر همدانی بودیم
آیت الله حاج سید علی خلخالی فرمودند :
از جناب حاج شیخ جواد جواهری نتیجه صاحب جواهر شنیدم که
فرمود: عموی من که نوه صاحب جواهر می شدند از نظر معیشت
سختدر فشار بودند و به لحاظ اقتصادی وضعیت نامناسبی داشتند.
بنده به نظرم رسید که به خدمت علما بروم و از آنها نامه هایی
بگیرم که یا برای وکلای خودشاندر ایران یا اشخاصی که از نظر مالی
توانایی دارند و از وجود علما و بزرگان به حساب می آیند، بنویسند
که به عموی ما مساعدتی بکنند تا از این وضعیت بیرون آید.
با این انگیزه خدمت علما رسیدم و نامه هایی برای عمویم گرفتم.
بعد سوال کردم در همدان چه کسی هست که بتواند به ایشان
کمک کند گفتند امیرافخم. سوال کردم در نجف چه کسی او را
می شناسد؟ گفتند: شاید اگر آخوند ملاحسینقلی همدانی
برای ایشان چیزی بنویسد از آن جهت که ایشان هم همدانی است
شاید ترتیب اثر بدهند.
لذا رفتم خدمت آخوند ملاحسینقلی همدانی و مطلب را گفتم.
ایشان فرمودند: ایشان امیر هستند و برای خودش خدم و حشم دارد
به حرف من که در نجف منزوی هستم و کسی مرا نمی شناسد
توجه نمی کند و از نوشتن عذر آوردند.
من نیز اصرار کردم و به خدمت ایشان عرض کردم حالا اگر شما
نامه ای بنویسید اگر نفعی نداشته باشد ضرری هم ندارد،
نهایتا ترتیب اثر نمی دهد. ایشان نیز کاغذ ته سیگار خود را باز کردند
و چیزی روی آن نوشته و آن را لوله کرده و به من دادند.
من از اینکه ایشان این درخواست را روی چنین کاغذی نوشتند
و حاجت مرا چنین اجابت کردند ناراحت شدم و می خواستم به ایشان
چیزی بگوم اما منصرف شدم و چیزی نگفتم و بیرون آمدم.
به هر حال نامه ها را جمع کردم و آمدم خدمت عمویمو نامه ها را
به ایشان دادم و یادم به نامه آخوند همدانی آمد و آن را هم داده
و گفتم این نامه را هم آخوند همدانی برای امیرافخم نوشته اند.
عموی بنده از ایننامه ناراحت شدند و گفتد آخر اگر من این نامه
لوله شده را بدهم به امیرافخم نمی گوید عرب ها چقدر نادانند
و این هم نشانه حماقت آنها.
من عصبانیت عمو را با سخنان خود فرو نشاندم و گفتم حالا اگر
چیزی بگوید به آخوند می گوید نه به تو.
این نامه را پیش خودت نگه دار شاید به دردت بخورد.
خلاصه عمو را بدرقه کردم و ایشان رهسپار شد.
ایشان بعداً برایم تعریف کرد که چون به همدان رسیدم دیدم
نام امیرافخم بر سر زبانهاست چون از منزلش پرسیدم گفتند
در فلان محله همدان بارگاهی دارد چون به آنجا رفتم دیدم
ساختمانی مجلل به همراه خدم و حشم دارد. پیش رفته و گفتم
حامل نامه ای از آخوند ملاحسینقلی همدانی برای جناب امیرافخم
هستم. ملازمان ایشان پیغام مرا برای وی بردند و خبر آوردند
که به انتظار بمانم تا ایشان بیایند. به انتظار ایشان ماندم.
پس از مدتی دیم همه به احترام ایستادند و از راهروی که از دور
پیدا بود و این راهرو از میان اتاقهای تو در تو می گذشت دیدم که
از دور پیر مردی قد خمیده و عصا بدست می آید تا رسید به من
و من نامه جناب آخوند را به ایشان دادم.
ایشان نیز قبل از اینکه نامه را باز کند و بخواند آن را
در طول پیشانی بالای ابروهایش کشیده و صلوات فرستاد و این کاررا
سه بار تکرار کرد و سپس نامه را باز کرد و خواند. با خواندن نامه
شروع به گریه کرد و به شدت گریست و اطرافیان متأثر و منقلب
شدند و من نیز تحت تأثیر قرار گرفته بودم.
آخوند ملاحسینقلی همدانی به ایشان نوشته بود:
«امیر جند جهنم؛ برای خلاصی از عذاب الهی، آورنده نامه
جناب شیخ را مساعدت فرمایید. ملاحسینقلی همدانی»
پس از آن به من گفت به همراه من بیا و با هم رفتیم تا به
اندرونی منزل ایشان رسیدیم و به اتاق شخصی خودش رفتیم.
به من گفت هزینه خرید یک باب منزل در نجف چقدر می شود؟
من گفتم فلان دینار. گفت چقدر قرض دارید؟ گفتم: فلان دینار.
بعد یک کسیه زر به من داد و گفت: این مقدار کفایت می کند؟
آن کیسه خیلی بیشتر از مقدار قرض و خرید یک خانه مناسب بود.
بعد گفت از آنجا که شما قصد ارض اقدس را دارید من مزاحم و
مانع شما نمی شوم. لذا دو اسب آماده کرده و یک نفر
به همراه من فرستاد که در طول سفر دنبال من باشد.
**********************************************************
دیدار تو با آیینه حرفی دارد
هم با همه باش , هم جدا از همه باش
" شاعر ؟ "
در وصف حالات ایشان فرمودند:
از جناب آخوند ملاحسینقلی همدانی شنیدم که می فرمودند:
بعضی اشخاص در نجف هستند که فیوضاتی که هر روز از بقعه
نورانی حضرت امیر علیه السلام متصاعد می شود و به
اموات وادی السلام افاضه می شود با چشم ظاهری مشاهده
می کنند، مانند خطوط نور که متصل به قبورایشان است.
ما می دانستیم که آن شخص خود ایشان ا ست اما به ملاحظاتی
بروز نمی دادند و این گونه کرامات و مکاشفات مکرر از آن بزرگوار
مشاهده شده است.
****************************
از کمترین تکان تنش رنج می کشی
وقتی که پیش از این به تو گفته است می رود
" علی حیات بخش "
شیخ محمد بهاری فرموده است:
روزی در صفه حجره برای پخش ناهار برنج پاک می کردم.
در بین، متذکر و حدانیت باریتعالی شدم، ناگهان استاد برای من
وحدت عددی را توضیح داد.
برخاستم و از استاد پرسیدم که چگونه بر اسرار من آگاه شدید،
فرمود خداوند قلب مؤمن را آیینه جهان نما قرار داده.
اکنون نیاز تو در قلب من منعکس شد.
*******************************************
زلیخاها اگر پیراهنی پاره نمی کردند
به یوسف ها که می آموخت رسم بی گناهی را ؟
آیت الله علامه حسن زاده آملی میگوید :
آیت الله ملا حسینقلی همدانی رضوان الله تعالی علیه گفت :
در عدم وصول به مراد سخت گرفته بودم تا روزى در نجف در جایى
(گویا در گوشه ایوانى) نشسته بودم، دیدم کبوترى بر زمین نشست
و پاره نانى بسیار خشکیده را به منقار گرفت و هر چه نوک مىزد
خورد نمىشد، نان را ترک گفت و پرواز کرد و برفت؛ پس از چندى
باز گشت، به سراغ آن تکه نان آمد باز چند بار آن را نوک زد
و شکسته نشد، باز برگشت و بعد از چندى آمد و بالأخره
آن تکه نان را با منقارش خورد کرد و بخورد، از این عمل کبوتر
ملهم شدم که اراده و همّت مىباید.
***********************************
تا در قلمرو اش کسی نگذارد قدم
با بوسه روی پیراهن من نشان گذاشت
" علیرضا بدیع "
آنانی که لذّت قرب حق را در سجده می یابند دل از آن مقام
بر نمی دارند و سجده را طولانی می کنند.
به فرموده امام رضا(علیه السلام):
(اقرب ما یکون العبد من الله تعالی وهو ساجدو ذلک قوله تعالی:
فاسجد واقترب.
(وسائل الشیعه، ج4،ص679)
**********************************
چو عاشق می شدم گفتم که بُردم گوهر مقصود
ندانستم کـه ایـن دریـاچـه مــوجِ خـون فشان دارد
" حافظ "
برنخواهم داشت دست از دامنت
بوی یوسف میدهد پیراهنت
ز انتظارات گشت چشمانم سفید
کو نسیمی کآورد سوی منت
گشتهام در رهگذارت خاک راه
تا که بنشینم به چین دامنت
دوستان را نیست چشم دیدنم
کاش بنشینم به چشم دشمنت
پشتم از دست محبّانت شکست
تا ابد افتادهام بر گردنت
تا نفس دارم بیا تا با غزل
پاک سازم خستگی را از تنت
چند باید عندلیبی مثل من
در قفس باشد مقیم گلشنت؟
کم مبادا از سر «قصری» دمی
سایه گیسو پریشان کردنت
کیومرث عباسی (قصری)
بـوی یـوسف را فـرستادم , دلـت بـیـنـا نشد ؟
عاشقیها در غـزل کــردم , کسی لیلا نشد !
جانِ یوسُف , مثل یوسف دیده ای در قحط عشق ؟
چــاه و زنـــدان رفـتـه امّا قــابـلـش پـیـدا نـشـد !
کو زلیخا جای دست , سر بَبرُمش از صدق دل ؟
تـا حـراج رفتم , خریداری به صدق شیدا نشد !
دل بـکـن زیـن شـهـر کـه یـوسـف را غلامی هــم نــدیــد
بهر دیدار دل پاکش ندیدی مجلسی بر پا نشد
گــو بـه یـوسُـف مـا خـریـدار تـوایـم , از چـه تـو آشفته ای ؟
صـد زلـیـخـا قـدر اگـر نـشـاخـت , خریدارت اگـر اینجا نشد !
" یوسف "
که خودمان برای بدنمان سه وعده غذا تنظیم کرده ایم . برنامه ای
که انسان برای شکمش می گذارد حاکم بر شکم می شود ,
لذا بدن مقهور انسان می گردد .
از آنجا که انسان هرگز قادر به رسیدن تمام اسرار تکوینیات
که از جمله ی انها بدن اوست نمی باشد , لذا هیچ گاه قادر به
برنامه ریزی صحیحی برای نازلترین مراتب وجودش هم که
جسم طبیعی اوست نخواهد بود چرا که تمام اسرار مکنونات را
ذات الهی تشکیل داده و محدود را توان احاطه به نا محدود نیست .
" جلد اول کتاب طهارت ص 40 "
*************************************
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سر گرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم کم و بیش
چون آیینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دلِ طوفانی خویشم
یک چند پریشان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکر خند لبش جان نسپردم
شرمندهی جانان ز گران جانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند امین بسته ی دنیا نی ام امّا
دلبسته ی یاران خراسانی خویشم
" آیت الله سید علی خامنه ای "
نیاز مردم به شما از نعمتهای خدا بر شماست
از این نعمت افسرده و بیزار نباشید .
" بحارالانوار ج75 ص 205 "
با بدن جنب بخوابد . به جز در یک مورد و آن هم زمانی است
که زن و شوهر پس از مجامعت انزال می یابند که در این صورت
بهتر آن است که زن و شوهر حداقل تا دوساعت عورت خود را
نشویند و برای غسل به حمام نروند . در غیر این صورت شخص
جنب باید هر چه سریعتر این نجاست را از خودش بر طرف کند .
" کتاب طهارت جلد 1 ص42 "
****************************************
از یال و کوپالم خجالت می کشم امّا
بازیچه ی آهـو شدن را دوسـت دارم
" مهدی فرجی "
( در دعا ) ابتدا باید خدا را ستود , سپس به گناه اعتراف نمود
و انگاه حاجت خواست .
" البحار 23/318 "
*********************************
سر موی کسی هرگز پریشانم نکرد اما
ببین حالا چه آسان با سر مویی گرفتارم
" حسین زحمت کش "
راه است اما بسیار باریک و تاریک و پُر زحمت است . راه فکر
مسیرش بسیار طولانی و پر پیچ و خم است , اما در عین حال
طریقش بسیار آسان تر است .به محض اینکه دل به حق توجه کند
او نیز می آید و جای می گیرد , اما آنقدر رقیق و باریک است
که به کوچکترین آلودگی , حق می رود .
امام صادق علیه السلام می فرماید :
"القلب حرم الله فلا تسکن فی حرم االه غیر الله "
دل آشیانه و ماوای خداوند است در دلت غیر او را راه مده !!
نفرمود : العقل حرم الله !! زیرا چه بسا در مرحله فکر هم با خدا
باشد و هم با غیر خدا , بر خلاف دل که یا باید با خدا باشد یا
با غیر خدا در دل مومن جای برای غیر نیست زیرا دلدارِمومن
غیور است که با تجلی غیرتش غیری را در دل مومن نگذارد .
" جلد اول کتاب طهارت ص26-27 استاد صمدی آملی "
*******************************************
با دلت حسرت هم صحبتی ام هست ولی
سـنـگ را بـا چـه زبـانـی بـه سخن وا دارم ؟
" فاضل نظری "
به خطاهای دیگران شاد مشو که همیشه از تو
درستکاری سر نزند .
"غررالحکم ودرراکلم ح 10294 "
*********************************
یـک بـوسه طلبکارم و می گیرم از آن لـب
حـتـی اگـر ایـن کـار بـیـفـتـد بـه قـیـامـت
" امیر تیموری "
اما همین که هم جنس دارد و باید با همجنسش همبسترشود ,
این اولین گرفتاری اوست , چرا که جوابگویی به قوه ی شهوت
تعلق به عالم مادون بشمار می رود و تعلق با توحّد سازگار نیست .
از سویی خدا فرموده : ازدواج نصف دینت را حفظ می کند .
حال باید با این همسر و حورّی در منزل چه کرد ؟
با او باشیم یا نباشیم ؟ خواهید دید به محض اینکه به دامن ازدواج
افتاده اید , از بهشت بدر آمده اید و به تعبیری به گرفتاری افتاده اید .
صد البته کسی که میخواهد آدم بشود باید بداند که ادمیت
با گرفتاری همراه است که :
( لَقَد خَلَقنَا الانسان فی کَبَد ) ما انسان را در سختی بزرگ میکنیم
اگر کسی از لابلای سختیها بالا نرود اصلا بزرگ نمی شود .
" جلد اول کتاب طهارت ص 16-17 استاد صمدی آملی"
مبادا مردم تورا از خود غافل سازند زیرا
زیان این غفلت به تو می رسد نه به آنان.
" البحار 2/323/72"
" ثُمَ لَتُساَلُنََّ یَومَئِذِِ عَنِ النََّعیم " ( در روز قیامت از نعمتهایی که به
شما داده ایم سوال میکنیم )
امام صادق علیه السلام در ذیل این آیه فرمود ند:
منظور از این آیه این نیست که در روز قیامت از غذاهایی که به ما
داده اند سوال میکنند که چرا این غذاها را خورده اید ؟ زیرا دور از
شان خدا است که انسان را محتاج به غذا بیافریند , سپس در انتها
او را به خاطر نعمتی که مصرف کرده , باز خواست کند !!!
آن نعمتی که در روز قیامت از شما باز خواست می کنند ,
ما اهل بیت هستیم می گویند ما اهل بیت را برای شما فرستادیم
شما با انها چه کردید؟؟؟
" جلد اول کتاب طهارت ص 36 "
***********************************
رمضان است و تو هستی , چه کنم با این درد
مـاه من یک طرف و مـاه خدا یک طرف است
" یاسر قنبر لو "
باز فکرت به سرم آمد و بی خواب شدم
نغمه خوانِ غزلی از گل مهتاب شدم
روی پیراهن پر نقش و نگار تن ماه
عکس زیبای تو را دیدم و بی تاب شدم
نور خوشرنگ دو فانوس طلایی همه شب
زندگی داد به باغ دل و شاداب شدم
با هوای ِ نفس ِ عطر فشان ِ سَحَرت
دل به سجّاده زدم عاشق محراب شدم
از صدای تپش سینه که آهنگ تو داشت
مست و رقصان شدم و دست به مضراب شدم
در طواف ِ حَرم آبی ی ِ دریای نگاه
آنقدر چرخ زدم چرخ که گرداب شدم
در تب و تاب رطب های لب غنچه یِ یار
همکلام مُخ و همسایه ی مشتاب شدم
پیش من باش که از تیرِ کمان مژه ات
یار بیدار غم و شاعر بی خواب شدم
" عادل دانشی "
جواب بوسه شبیه سلام , واجب بود
" رضا احسان پور "
برای تربیت کردن خود همین بس که از ان چه
دیگران نمی پسندند دوری کنی !!!
**********************************
آتش زده ای جان را ! دادم ز که بِستانم ؟
این پیش کشِ جانان را دادم ز که بستانم ؟
گفتی به مهربانی ! پیشم نمی مانی ؟
دادم همه سامان را ! دادم زکه بستانم ؟
نـومـیـد نـیّـم امّـا از سـابـقته لطفت !!
خالی شده دامانم دادم ز که بستانم
از سوز دلم گویم تا کس نشود چون من
غم شد همه تاوانم دادم از که بستانم
نادیده زدست دادم آن حرمت و استادی
آن تـوشـه ایـمـان را دادم ز که بستانم
بـاشد نکنم شکوه هم گریه و هم ندبه
پـنـهـان کنمش آن را دادم زکه بستانم
" یوسف "
موجب افزایش رزق معنوی . امّا طهارت هرگز رزق مادی را زیاد
نمی کند , برای اینکه بدن ما که کار خانه ی تنظیمی حق است
بیش از مایحتاج رزق مادی خویش نیازی ندارد تا طلب کند .
امّا نفس ناطقه ی انسانی ظرفی است که هر چه در او غذای علم
بریزید , به مقدار همان غذا وسیع می شود . جان انسان
که ظرف معنوی است قابلیت آن را دارد که به محض اخذ غذا
که علوم و معارف است : وسیعتر گشته و خواهان بیشتر از آن گردد.
" کتاب طهارت استاد صمدی آملی ج 1 ص 40-41 "
*****************************
گفته بـــودم بی تو می میــرم ولی ایــن بار ، نه
گفته بـــودی عاشقـــم هستی ولی انگــار ، نه
هـــرچه گویی "دوستت دارم" به جز تکرار نیست
خو نمی گیــــرم به این تکــــرارِ طوطیــــوار ، نه
تا که پا بندت شَــوَم از خـــویش می رانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشــم ولی ســــربار ، نه
دل فروشی می کنی گویا گمان کــــردی که باز
با غــــرورم می خـــــرم آن را در این بــازار ، نه
قصد رفتن کـــــرده ای تا باز هـم گویــم بمـــان
بار دیگـــر می کنــم خواهش ولی اصــــرار ، نه
گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار ، نه
می روی اما خودت هم خــــوب می دانی عزیـــز
می کنی گاهــی فــــرامـوشم ولی انکـــار ، نه
سخت می گیـری به من با اینهمه از دست تـو
می شوم دلگیـــر شایــد نازنیــن ، بیــــزار ، نه
پریناز جهانگیرعصر
ای خدا این رمضان مست نمیرم خوب است
" امیر اکبر زاده "
**********************************
وعده ای داد که عید بوسه ستانی ز رُخم
ای خـدا تـشـنـه نـمـیـرم رمضان تا به حلال
--------------------------------------------------
وعده ای داد که عید موسم دیدار تو است
طاقتی ده بمانم به این روزه ی سی ساله ماه
" یوسف "
دمی انصاف کن جانا، تو غوغا کرده ای یا من؟
تو خود را بهر این هجران، مهیا کرده ای یا من؟
بگو آیا تو با حسرت، ز چشمی مملو از نفرت
نگاهی با محبت را، تمنا کرده ای یا من؟
تو ای پُر مدّعا یارم، مگر دریای احساسی
که خود با صخرهء سنگی، مدارا کرده ای یا من؟
تو بازی کرده ای گاهی، و من بازیچه ات بودم
ولیکن نقش عاشق را، تو ایفا کرده ای یا من؟
خودت هم خوب می دانی، چه زهری در زبان داری
تویی این زهر را بر خود، گوارا کرده ای یا من؟
شدم تا غرق آغوشت، مرا از خود جدا کردی
بگو احساس قلبت را، تو حاشا کرده ای یا من؟
تو عشقت را به بی رحمی، زدی با دست خود آتش
سپس از دور و با لذّت، تماشا کرده ای یا من؟
تنم در شعلهء یادت، چه بی اندازه می سوزد
تو بر این شعله جانت را، شکیبا کرده ای یا من؟
چه بر روزم تو آوردی، بیا با چشم خود بنگر
ببین آیا تو یارت را، زِ سر، وا کرده ای یا من؟
عزیزم خود قضاوت کن، مگر من با تو بد کردم؟
بگو این ظلم بی حد را، تو امضا کرده ای یا من؟
" پریناز جهانگیر عصر "
گفته بـــودی عاشقـــم هستی ولی انگــار ، نه
هـــرچه گویی "دوستت دارم" به جز تکرار نیست
خو نمی گیــــرم به این تکــــرارِ طوطیــــوار ، نه
تا که پا بندت شَــوَم از خـــویش می رانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشــم ولی ســــربار ، نه
دل فروشی می کنی گویا گمان کــــردی که باز
با غــــرورم می خـــــرم آن را در این بــازار ، نه
قصد رفتن کـــــرده ای تا باز هـم گویــم بمـــان
بار دیگـــر می کنــم خواهش ولی اصــــرار ، نه
گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار ، نه
می روی اما خودت هم خــــوب می دانی عزیـــز
می کنی گاهــی فــــرامـوشم ولی انکـــار ، نه
سخت می گیـری به من با اینهمه از دست تـو
می شوم دلگیـــر شایــد نازنیــن ، بیــــزار ، نه
پریناز جهانگیرعصر
حیوانات صُوَر و مُثُلِ اعمالِ شما هستند .
" کتاب طهارت ج 1 ص 15 "
***************************************
میان کوچه ها رفتی، به هر بیگانه شک کردم
به رفت و آمد مشکوک صاحب خانه شک کردم
چرا پس دیر کرده ؟ هان ؟ چرا آخر نمی آید ؟
تو رفتی تا که برگردی ، چه بی صبرانه شک کردم
درون باغ وقتی که به آن پروانه خندیدی
نمی دانم چه شد حتی به ان پروانه شک کردم
تو در آغوش من بودی ، صدایی ناگهان آمد
به رخت اویز و دیوار و چراغ خانه شک کردم
هم اینکه رو بروی آینه رفتی و برگشتی
به سنجاق و تل و موگیر و عطر و شانه شک کردم
تو هر جایی که خندیدی به هرکس یا که هر چیزی
من مجنون زنجیری ، من دیوانه شک کردم
" سید تقی سیدی "
از حیوان بودن به در آید و به مقام انسانیت برسد باید مسیری را
طی کند که در این مسیر همانند پیامبران دچار حوادث و موانع
و با مشکلاتی برخورد کند .
یعنی خداوند در قرانش می فرماید اگر در مسیر انسانیت مشکلی
شبیه حضرت آدم یا حضرت موسی یا حضزت عیسی و یا ....
( علیهم السلام اجمعین ) پیدا کردی اینگونه حلش کن .
نقل وقایع و حوادث مهم در امور مختلف برای
شرح و بیان اطوار وجودی انسان و شئون مختلف اوست .
یعنی قران از بدو تا ختم تفسیر انفسی انسان است .
" کتاب طهارت ج 1 ص 12 "
**********************
شرط عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
یـا ز جـانـان یـا زجـان بـایـد کـه دل بــر داشتن
" قاآنی "



