معرفت حضرت دوست

معرفت حضرت دوست

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

صحبت از موی تو شد ، شمع گریست

خلوت از روی تو شد ، شمع گریست

تا سحر قافیه چینی شد و شعر ...

دعوت از سوی تو شد و شمع گریست

من که از عشق تو می گفتم و او مات شده

شُهرت از خوی تو شد و شمع گریست

کارِ تو مِهر شد و عشق پدیدارم شد

دعوت از سوی تو شد و شمع گریست

سرِ ما داشت ، ولی دستِ قضایش نبود

آب از جوی تو شد و شمع گریست

جمعِ چند روزه ی ما ، عمر مفید گشت اگر

دلت آن سوی شد و شمع گریست


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ | 4:43 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.