معرفت حضرت دوست

غزل. چه قدر ؟ دلم آمدن قطار می خواهد

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل. چه قدر ؟ دلم آمدن قطار می خواهد

چه قدر ؟ دلم آمدن قطار می خواهد

درَش همان مهربان نگار می خواهد

چرا ؟ پاییز عاشقانه نیست ، این سال ها

همشه قافیه هایم ، تو را ، بهار می خواهد

نپرسیدی از خودت ، شاعر چه می شود ؟

شعرها به کنار ، دلم با تو قمار می خواهد

" نگاه کن ! از پنجره ات ، به صدای پای من

بی روسری " دلم دو چشم خمار می خواهد

گاهی که تو ، سایه نمی اندازی بر دیوار من

ماندن که هیچ ، دلم فرار می خواهد

مجنون است و بی قرار هایش ، عادت کن

تو که عاقلی ! دیوانه ات ، وقتِ قرار می خواهد

تبِ عشق دائم گرفته ام ، طبیب جانِ من

بلند نمی شوم ، چرا ؟ دستِ تب دار می خواهد

گفتم : ای سنگ دل ! قیامتی هم هست

گفت : عشق که نباشد ، دلم گذار می خواهد

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 14:5 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.