چه قدر ؟ دلم آمدن قطار می خواهد
درَش همان مهربان نگار می خواهد
چرا ؟ پاییز عاشقانه نیست ، این سال ها
همشه قافیه هایم ، تو را ، بهار می خواهد
نپرسیدی از خودت ، شاعر چه می شود ؟
شعرها به کنار ، دلم با تو قمار می خواهد
" نگاه کن ! از پنجره ات ، به صدای پای من
بی روسری " دلم دو چشم خمار می خواهد
گاهی که تو ، سایه نمی اندازی بر دیوار من
ماندن که هیچ ، دلم فرار می خواهد
مجنون است و بی قرار هایش ، عادت کن
تو که عاقلی ! دیوانه ات ، وقتِ قرار می خواهد
تبِ عشق دائم گرفته ام ، طبیب جانِ من
بلند نمی شوم ، چرا ؟ دستِ تب دار می خواهد
گفتم : ای سنگ دل ! قیامتی هم هست
گفت : عشق که نباشد ، دلم گذار می خواهد
" یوسف "
برچسبها: یوسف
تاريخ : جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 14:5 | نویسنده : یوسف جلالی |



