معرفت حضرت دوست

غزل آخر این درد ، به استخوان می رسد

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل آخر این درد ، به استخوان می رسد

آخر این درد ، به استخوان می رسد

آنگاه ، آهم ، به آسمان می رسد

وقتی خاک تشنه است ، وقتِ ریزش است

عطش که باشد به جان ، باران می رسد

بی وفا ! سایه هم تا مسیری همراه توست

ببین این بی جان ، تا آخرِ خیابان می رسد

رسمِ تو قشنگ نبود ، که میانه راه ، برگشته ای

محبت که کم رنگ شود ، مرگِ جان می رسد

دیوار بلندِ تو ! غرور خشت تو می ریزد

صبر کن ! بلا از جایی شتابان می رسد

من‌شبیه گُلی که چند وقت ، سیراب نیستم

امید می دهم ، امروز، باغبان می رسد

همه در ها بسته است ، حتی رویاهای شبانه ام

کاش بگوید ، برای خوابِ دیوانگان می رسد

گفتم : رفته را ، واگذار ای دل ساده ی من

گفت : خدای را چه دیده ای ؟ ناگهان می رسد

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ | 0:7 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.