آخر این درد ، به استخوان می رسد
آنگاه ، آهم ، به آسمان می رسد
وقتی خاک تشنه است ، وقتِ ریزش است
عطش که باشد به جان ، باران می رسد
بی وفا ! سایه هم تا مسیری همراه توست
ببین این بی جان ، تا آخرِ خیابان می رسد
رسمِ تو قشنگ نبود ، که میانه راه ، برگشته ای
محبت که کم رنگ شود ، مرگِ جان می رسد
دیوار بلندِ تو ! غرور خشت تو می ریزد
صبر کن ! بلا از جایی شتابان می رسد
منشبیه گُلی که چند وقت ، سیراب نیستم
امید می دهم ، امروز، باغبان می رسد
همه در ها بسته است ، حتی رویاهای شبانه ام
کاش بگوید ، برای خوابِ دیوانگان می رسد
گفتم : رفته را ، واگذار ای دل ساده ی من
گفت : خدای را چه دیده ای ؟ ناگهان می رسد
" یوسف "
برچسبها: یوسف
تاريخ : شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ | 0:7 | نویسنده : یوسف جلالی |



