🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
صفای درون آن بزرگان تمام غوغاها ،کشمکشها، تیرگیهای شهوات و مطامع روح و ضمیر مریدان را فرو مینشاند و آنها را به درک و فهم حقیقت امور تواناتر میکند. قدر این صفا را باید دانست و نباید آن را برهم زد:
بر مشوران تا شود این آب صاف
و اندر او بين ماه و اختر در طواف
(دفتر چهارم،بیت ۲۴۸۰)
دل مگر رنجور باشد بَددهان
که نداند چاشنیّ این و آن
چون شود از رنج و علّت دل سلیم
طعم كذب و راست را باشد علیم
دل سلیم تشخیص میدهد که چه سخنی راست است و سخنی دروغ. همچنان که ذائقۀ سالم، طعم تلخ و شیرین را تمیز میدهد. امّا اگر شخصی (ولو حضرت آدم) دچار حرص شود سلامت دلش را از دست خواهد داد:
حرص آدم چوی سوی گندم فزود
از دل آدم، سلیمی(=سلامتی) را ربود
پس دروغ و عشوه ات را گوش کرد
غرّه (= غافل) گشت و زهر قاتل نوش کرد
و چنان "مست هوس" شد که دیگر نمیتوانست گندم را از کردم تمیز دهد:
کژدم از گندم ندانست آن نَفَس
میپَرد تمییز از مست هوس
خلق مست آرزواند و هوا
زان پذیراانــــد دستــــان تو را
هر که خود را از هوا خو باز کرد
چشم خود را آشنای راز کرد
کسی که بتواند خویشتن را به خوبی از هوای نفس بـاز دارد و دیدهاش را "آشنای راز "کند، تشخیص حقایق و از آن جمله راست و دروغ بر او آسان خواهد بود.
مولوی در اینجا داستان قاضیای را نقل میکند که پس از نشستن بـر مسند قضاوت شروع به گریستن میکند.
این داستان که حکایت مستقلی است در جهت تأیید سخنان اخیر معاويه آورده شده است:
قاضیی بنشاندند و میگریست
گفت نایب قاضیا گریه ز چیست؟
این نه وقت گریه و فریاد توست
وقت شادی و مبارک باد توست
تو اکنون منصبی یافتهای که باید شاد باشی، گریهات سببی ندارد. قاضی در پاسخ گفت:
گفت آه چون حُکم راَند بی دلی
در میان آن دو عالِم جاهلی
گفت چرا گریه نکنم؟ من همانند جاهلی هستم که میخواهم در میان دو عالم حکم برانم. افرادی که برای گرفتن حکم به نزد من میآیند، خــود بـه احوال خویشتن از من داناترند:
آن دو خصم از واقعه خود واقفند
قاضی مسکین چه داند زان دو بند
جاهل است و فاعل است از حالشان
چون رود در خونشان و مالشان
نایب در پاسخ قاضی ضمن تأیید سخنان او، میگوید:
گفت خصمان عالمند و علّتی
جاهلی تو، لیکَ شمع ملّتی
آنها که برای دادخواهی به نزد تو میآیند، اگرچه بر احوال خود داناتر از تو هستند ولی برخلاف تو غرض ورز و خیال اندیش هستند. آنها علت (مرض) دارند ولی تو بی غرض و بی مرض هستی و به همین سبب، می توانی شمع صفت روشنگری کنی:
زانکه تو علّت نداری در میان
آن فراغت هست نور دیدگان
وان دو عالم را غرض شان کور کرد
علم شان را علت اندر گور کرد
آنها اگرچه از حقیقت ماجرا آگاه هستند امّا سودی از آن آگاهی نمیبرند، چرا که آگاهی توأم با بیماری است:
جهل را بی علّتی عالم کند
علم را علت کژ و ظالم کند
"بی علّتی" �بی مرضی� است �نایب� میگوید اگر آدمی نادان باشد امّا دلش سالم و بیغش باشد میتواند "دانشمند" شود. اما اگر دانشمندی گرفتار "علّت" شد و دلش بیمار گشت، از علمش هم فایده مطلوبی نخواهد برد. علم تابع اغراض و مطامع، ظلم پرور است نه عدالت گستر.
تا تو رشوت نستدی بینندهای
چون طمع کردی ضریر(=نابینا) و بندهای
تا زمانی که رشوه نگرفتهای و دلت بیمار نشده است، دیده عقلت بیناست. ولی همین که طمع بورزی و به علت مبتلا شوی هم دیده معرفتت کور میگردد و هم تعلق خاطر مییابی و برده میشوی. و به قول حافظ:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
معاویه پس از بیان حکایت قاضی و نایب او، به احوال خود باز میگردد و خود را به انسان وارستهای که نایب قاضی مدحش کرد، تشبیه میکند:
از هوا من خوی را وا کردهام
لقمه های شهوتی کم خوردهام
مراد از �لقمه های شهوتی علایق و طمع های ناروا و بندگیآور است.
چاشنی گــیـر دلـم شد با فروغ
راست را داند حقیقت از دروغ
چاشنی گیران پیش مردگانی بودند که پیش از آنکه پادشاه دست به غذا بزند، از آن میچشیدند تا از زهرناک نبودنش مطمئن گردند. در اینجا چاشنیگیر توسّعاً به معنای ذائقه است.
📗 قمار عاشقانه شمس و مولانا
صفحه ۳۰۵ تا ۳۰۹
✍ دکتر عبدالکریم سروش
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
برچسبها: دکتر سروش



