معرفت حضرت دوست

غزل.  آن قدر" شکسته ام " که باور نمی کنی

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل.  آن قدر" شکسته ام " که باور نمی کنی

آن قدر" شکسته ام " که باور نمی کنی !

پایت " نشسته ام " که باور نمی کنی !

نگاهی از پشتِ پنجره ، حلال نیست ؟

سایه ی " دل بسته ام " که باور نمی کنی !

آن قدر دوری ، چون آرزوی محال

ز ایمان " گسسته ام " که باور نمی کنی

توبه های آبکی ، در عشق موثر نیست

از عشقت " نرسته ام " که باور نمی کنی

ای دل کنده از من ، از عشق ، از ...

دیوانه ! نجُسته ام " ؟ که باور نمی کنی؟

تو دست کشیدی از معنای این خیال

من دست " نشسته ام " که باور نمی کنی

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ | 15:41 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.