آن قدر" شکسته ام " که باور نمی کنی !
پایت " نشسته ام " که باور نمی کنی !
نگاهی از پشتِ پنجره ، حلال نیست ؟
سایه ی " دل بسته ام " که باور نمی کنی !
آن قدر دوری ، چون آرزوی محال
ز ایمان " گسسته ام " که باور نمی کنی
توبه های آبکی ، در عشق موثر نیست
از عشقت " نرسته ام " که باور نمی کنی
ای دل کنده از من ، از عشق ، از ...
دیوانه ! نجُسته ام " ؟ که باور نمی کنی؟
تو دست کشیدی از معنای این خیال
من دست " نشسته ام " که باور نمی کنی
" یوسف "
برچسبها: یوسف
تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۴ | 15:41 | نویسنده : یوسف جلالی |



