آمدم موی تو را تا بنوازم ... نگرفتی !
آمدم چشم تو را قصه بسازم ... نگرفتی !
آمدم خانه ی تو ! لانه بسازم ، که بسازیم
بابت عشق تو بر شهر بنازم ... نگرفتی !
به نوای تو ! که آرامش جانِ دل ماست
دَمِ جانم ، نهادم به " سازم " ... نگرفتی !
تو گذشتی ! نگذشتم ، تو رسیدی ! نرسیدم
گفتم : این سوز و گدازم ... نگرفتی !
عطشِ من کجا ؟ سیری پذیرد ز عشقت
شاهد ؟ این غزل طول و درازم ... نگرفتی
نیتم بود ، بتازم هر چه عمر را دارم
دستِ رد انداختی تا که نتازم ... نگرفتی
بُرده بودم با تو ! هر چه رقیب را ...
تا سفر کردی قدم را ، که ببازم ... نگرفتی
بعدِ آن فاجعه ی رفتنِ تو ، من تنهام
شده این قصه ی تو دفترِ رازم ... نگرفتی
" یوسف "
برچسبها: یوسف
تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ | 8:2 | نویسنده : یوسف جلالی |



