معرفت حضرت دوست

غزل. آمدم موی تو را تا بنوازم ... نگرفتی !

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل. آمدم موی تو را تا بنوازم ... نگرفتی !

آمدم موی تو را تا بنوازم ... نگرفتی !

آمدم چشم تو را قصه بسازم ... نگرفتی !

آمدم خانه ی تو ! لانه بسازم ، که بسازیم

بابت عشق تو بر شهر بنازم ... نگرفتی !

به نوای تو ! که آرامش جانِ دل ماست

دَمِ جانم ، نهادم به " سازم " ... نگرفتی !

تو گذشتی ! نگذشتم ، تو رسیدی ! نرسیدم

گفتم : این سوز و گدازم ... نگرفتی !

عطشِ من کجا ؟ سیری پذیرد ز عشقت

شاهد ؟ این غزل طول و درازم ... نگرفتی

نیتم بود ، بتازم هر چه عمر را دارم

دستِ رد انداختی تا که نتازم ... نگرفتی

بُرده بودم با تو ! هر چه رقیب را ...

تا سفر کردی قدم را ، که ببازم ... نگرفتی

بعدِ آن فاجعه ی رفتنِ تو ، من تنهام

شده این قصه ی تو دفترِ رازم ... نگرفتی

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ | 8:2 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.