معرفت حضرت دوست

غزل.  آمد امّا ، قصه ام در راز ماند

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل.  آمد امّا ، قصه ام در راز ماند

آمد امّا ، قصه ام در راز ماند

آمد امّا ، غصه در آواز ماند

آمد و یک دسته گل. همراه داشت

از غریبه ، من دهانم باز ماند

آمد و باران گرفت ، چشم مرا ...

روی خیس کرد و دوباره ناز ماند

آمد افسوس ، نیت ماندن نداشت

" عشقِ من " ، در هاله‌ی اعجاز ماند

حسرت چند بوسه اش ، شد آرزو

چندین بوسه ، در احراز ماند

نیمه ی پنهان من ، پنهان ماند

این کبوتر مُرد و از پرواز ماند

گفتم این ماه هم ، نمی تابد دلم !

چشمِ من در سایه ، بی ابراز ماند

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴ | 17:40 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.