دلتنگ بهارم ، که نمی آید
دلتنگ نگارم ، که نمی آید
دلتنگ نوایِ کودک درونش
آهنگِ هَزارم ، که نمی آید
من عاشق باختِ عشق بودم ...
بازیِ قمارم ، که نمی آید
آتش از چشم او شروع شد
دیده ی خمارم ، که نمی آید
من که پایِ این ریشه ها پوسیدم
روزهای بی شمارم ، که نمی آید
گفتم : دعا کن ! اثر دارد ...
نماز می گزارم ، که نمی آید
انگار باید بمیرم دلتنگ بی او
عمری به انتظارم ، که نمی آید
" یوسف "
برچسبها: یوسف
تاريخ : جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ | 17:48 | نویسنده : یوسف جلالی |



