معرفت حضرت دوست

غزل. دلتنگ بهارم ، که نمی آید

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل. دلتنگ بهارم ، که نمی آید

دلتنگ بهارم ، که نمی آید

دلتنگ نگارم ، که نمی آید

دلتنگ نوایِ کودک درونش

آهنگِ هَزارم ، که نمی آید

من عاشق باختِ عشق بودم ...

بازیِ قمارم ، که نمی آید

آتش از چشم او شروع شد

دیده ی خمارم ، که نمی آید

من که پایِ این ریشه ها پوسیدم

روزهای بی شمارم ، که نمی آید

گفتم : دعا کن ! اثر دارد ...

نماز می گزارم ، که نمی آید

انگار باید بمیرم دلتنگ بی او

عمری به انتظارم ، که نمی آید

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ | 17:48 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.