معرفت حضرت دوست

غزل. غزلِ خطای ما رفت

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل. غزلِ خطای ما رفت

.دَمِ آشنایِ ما رفت

غم پُر نوای ما رفت

گله اش ، کجا گذارم ؟

هوسِ بلای ما رفت

سرِ ما گرفت و بشکست

همی بی اَدای ما رفت

به دلم ، نسیم انداخت

به خزان ، فنای ما رفت

خبرم نمی ستاند

بی نظر ، قفای ما رفت

عطشش ، که سوخت ما را

آتش از سرای ما رفت

به دلم نشست و چند خواند

غزلِ خطای ما رفت

ما که جان ، قمار خواندیم

شبی بی عطای ما رفت

سرِ عهد نداشت گویا

ز قَدَر قضای ما رفت

به ستم چنان کوشید

ز سرش ، هوای ما رفت


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ | 0:24 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.