.دَمِ آشنایِ ما رفت
غم پُر نوای ما رفت
گله اش ، کجا گذارم ؟
هوسِ بلای ما رفت
سرِ ما گرفت و بشکست
همی بی اَدای ما رفت
به دلم ، نسیم انداخت
به خزان ، فنای ما رفت
خبرم نمی ستاند
بی نظر ، قفای ما رفت
عطشش ، که سوخت ما را
آتش از سرای ما رفت
به دلم نشست و چند خواند
غزلِ خطای ما رفت
ما که جان ، قمار خواندیم
شبی بی عطای ما رفت
سرِ عهد نداشت گویا
ز قَدَر قضای ما رفت
به ستم چنان کوشید
ز سرش ، هوای ما رفت
برچسبها: یوسف
تاريخ : جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ | 0:24 | نویسنده : یوسف جلالی |



