معرفت حضرت دوست

مثنوی. شانه ام دست تو ، خواهی ! شانه باش

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

مثنوی. شانه ام دست تو ، خواهی ! شانه باش

هر کسی را یوسُفی ، گم کرده هست

ماه جانی ، در پسِ یک پرده هست

ًهر کسی را آتشی انداخته اند

بهرِ آن آتش ، دلی پرداخته اند

بی دلی نیست ، کو ساکت آرَمَد

اهلِ دل ، اندر خیال هم می رَمد

باده ای از او اگر جان را رسد

شهر را دیوانه ای پیدا رسد

عشقِ پنهانی ، بلای جان ماست

یادِ او مهمانِ هر شب خوان ماست

شور انداز و ببین ، در شورشم

آب عشق از یادِ توست در رویشم

آمدی ، تا قصه ات آغاز شد

گوشِ ما سرمستِ آن آواز شد

گفت :" که ای خفته بیا ! خامت کنم

دانه ی معنای عشق ، دامت کنم

چیست دنیا ؟ عشق را سر مشق گیر !

غیر عشق را وا نِه ! باش بس امیر

از دَمم ، بوی بهشتت می دهم

آتشم ، بر جانِ خشتت ، می نَهم

شانه ام دست تو ، خواهی ! شانه باش

آن چه می خواهی بیا دیوانه باش

" یوسف "


برچسب‌ها: مثنوی یوسف

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ | 22:53 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.