هر کسی را یوسُفی ، گم کرده هست
ماه جانی ، در پسِ یک پرده هست
ًهر کسی را آتشی انداخته اند
بهرِ آن آتش ، دلی پرداخته اند
بی دلی نیست ، کو ساکت آرَمَد
اهلِ دل ، اندر خیال هم می رَمد
باده ای از او اگر جان را رسد
شهر را دیوانه ای پیدا رسد
عشقِ پنهانی ، بلای جان ماست
یادِ او مهمانِ هر شب خوان ماست
شور انداز و ببین ، در شورشم
آب عشق از یادِ توست در رویشم
آمدی ، تا قصه ات آغاز شد
گوشِ ما سرمستِ آن آواز شد
گفت :" که ای خفته بیا ! خامت کنم
دانه ی معنای عشق ، دامت کنم
چیست دنیا ؟ عشق را سر مشق گیر !
غیر عشق را وا نِه ! باش بس امیر
از دَمم ، بوی بهشتت می دهم
آتشم ، بر جانِ خشتت ، می نَهم
شانه ام دست تو ، خواهی ! شانه باش
آن چه می خواهی بیا دیوانه باش
" یوسف "
برچسبها: مثنوی یوسف
تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ | 22:53 | نویسنده : یوسف جلالی |



