قصه ی تو ام ، بخوانی یا ببندی ام
دیوانه ی توام ، بهتر که بخندی ام
من قصه ی توام ، از آن زمان دور
از ریشه ام مگر ؟ از جا نکَندی ام
راحت نبود که من ، دریا نشین شوم
دیدی که آن زمان ، اوجِ بلندی ام
گاهی به گریه ام ، به این که ، می خواهی ام ؟
با دست های لرزان ، باز می پسندی ام ؟
شوقت غریبه نیست ، مادام که سایه ای
این شانه آنِ تو ! گیسو کمندی ام !
شاعر ، دلش شکست ، از شال گردنِ رقیب
عین خزان شدم ، آخر شِکندی ام ؟
از زهد کشاندی ام ، تا بود ، دواندی ام
از خویش پراندی ام ، در عشق نماندی ام
گفتا : " به هر غزل ، یا تلخ یا مثلِ عسل
تو سبک روح شده ، مرا ، از دیده می چکاندی ام "
" یوسف "
برچسبها: یوسف
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ | 20:11 | نویسنده : یوسف جلالی |



