معرفت حضرت دوست

غزل.  قصه ی تو ام ، بخوانی یا ببندی ام

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل.  قصه ی تو ام ، بخوانی یا ببندی ام

قصه ی تو ام ، بخوانی یا ببندی ام

دیوانه ی توام ، بهتر که بخندی ام

من قصه ی توام ، از آن زمان دور

از ریشه ام مگر ؟ از جا نکَندی ام

راحت نبود که من ، دریا نشین شوم

دیدی که آن زمان ، اوجِ بلندی ام

گاهی به گریه ام ، به این که ، می خواهی ام ؟

با دست های لرزان ، باز می پسندی ام ؟

شوقت غریبه نیست ، مادام که سایه ای

این شانه آنِ تو ! گیسو کمندی ام !

شاعر ، دلش شکست ، از شال گردنِ رقیب

عین خزان شدم ، آخر شِکندی ام ؟

از زهد کشاندی ام ، تا بود ، دواندی ام

از خویش پراندی ام ، در عشق نماندی ام

گفتا : " به هر غزل ، یا تلخ یا مثلِ عسل

تو سبک روح شده ، مرا ، از دیده می چکاندی ام "

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ | 20:11 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.