من که اسیرِ این مسیرم ، چه کنم ؟
تشنه ی عشق ، چو کویرم ، چه کنم ؟
نه مگر ؟ بنیادم ز عشق سرشته شده
به اَمرِ امیر عشق ، خمیرم، چه کنم ؟
عزیزِ من ! تو طرفی نبُرده ای ! و گر نه
با محاسن سفیدم ، صغیرم ، چه کنم ؟
از فقرِ معنای جان ، پناه می برم به عشق
دست ساخته ی عشق کبیرم ، چه کنم ؟
گفتند که : درویش باش و نگاه مکن !
به چشمانِ ممنوعه ای ، گیرم ، چه کنم ؟
از وقتی که بوسیده ام خیالش را ...
خدا کند ، تا وقتش نمیرم ، چه کنم ؟
بی چاره می شوم ، وقتی بی سلام می رود
چه دردی می نشیند در ضمیرم، چه کنم ؟
گفت : بلایِ تو ! در جانِ من هم غوغا می کند
من هم شبیهِ تو ، بی تقصیرم ، چه کنم ؟
" یوسف "
برچسبها: یوسف
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ | 15:53 | نویسنده : یوسف جلالی |



