معرفت حضرت دوست

غزل.  من هم شبیهِ تو ، بی تقصیرم ، چه کنم ؟

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل.  من هم شبیهِ تو ، بی تقصیرم ، چه کنم ؟

من که اسیرِ این مسیرم ، چه کنم ؟

تشنه ی عشق ، چو کویرم ، چه کنم ؟

نه مگر ؟ بنیادم ز عشق سرشته شده

به اَمرِ امیر عشق ، خمیرم، چه کنم ؟

عزیزِ من ! تو طرفی نبُرده ای ! و گر نه

با محاسن سفیدم ، صغیرم ، چه کنم ؟

از فقرِ معنای جان ، پناه می برم به عشق

دست ساخته ی عشق کبیرم ، چه کنم ؟

گفتند که : درویش باش و نگاه مکن !

به چشمانِ ممنوعه ای ، گیرم ، چه کنم ؟

از وقتی که بوسیده ام خیالش را ...

خدا کند ، تا وقتش نمیرم ، چه کنم ؟

بی چاره می شوم ، وقتی بی سلام می رود

چه دردی می نشیند در ضمیرم، چه کنم ؟

گفت : بلایِ تو ! در جانِ من‌ هم غوغا می کند

من هم شبیهِ تو ، بی تقصیرم ، چه کنم ؟

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ | 15:53 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.