معرفت حضرت دوست

غزل. باران بزند ، دَمی دَمد در جانم

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل. باران بزند ، دَمی دَمد در جانم

باران بزند ... قصه ای اعجاز شود

صاحب دلی ، پا گذارد ، همراز شود

باران بزند ، نفس بروید از عشق

یک نغمه ی عشق دمیده ، آواز شود

باران بزند ، ماه برقصد در حوض

هر پنجره ، خنده زند ، ناز شود

باران بزند ، دَمی دَمد در جانم

تا علت آفرینشش ، باز شود

باران بزند ، به چادرِ گُلدارش

با ریزش آب ، خنده ی او ناز شود

باران بزند ، غزل ببارم پایش

دیوانگی ام ، چگونه ابراز شود ؟

باران بزند ، مگر دلش نرم شود

قاصد بشود بارش و هِی ساز شود

باران بزند ، خجل شویم ، صد باره

توبه بزنیم ، بندگی آغاز شود

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ | 19:45 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.