معرفت حضرت دوست

غزل.  خزانِ غربتش ، عمرت بریزد

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل.  خزانِ غربتش ، عمرت بریزد

پُر از باران باشی ... نباری

به عمری در زیان باشی ... نباری

میانسالان ، تسلیم ، غرق اشک اند

ولی پیرِ جوان باشی ... نباری

تو بغض می سازی و من راز دارم

توانِ بی توان باشی ... نباری

غلط بود ؟ تا که دل بستم به جانت ؟

چُنین دل بسته ، آن باشی ... نباری

که ارباب دختری دارد ، پَری رو

به آن دِه ، تو شبان باشی ... نباری

فقط نِی چاره ساز است ، جانِ مجنون !

پیِ سایه دوان باشی ... نباری

به محراب ، چشمِ جانان رو نماید

مهیایِ اذان باشی ... نباری

خزانِ غربتش ، عمرت بریزد

تو تسلیم خزان باشی ... نباری

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ | 10:24 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.