در دل ، کمی بهار ، لازم است
هر چند قدری انتظار لازم است
بر وعده های دوشین تو ! دلخوشم
آنگه بوسه های بی شمار لازم است
حالا مصیبت عظمی است ، زندگی
حتما ، سایه ی آن نگار لازم است
آتش گرفته می داند ، قصه ی فراق را
برای تسلی ، سوتِ قطار لازم است
من مَردَم ، تو مَرد باش این بار ...
حس کردنِ حالِ گرفتار لازم است
صبر کن ! یکی مثل خودت می رسد
تلافیِ خوب و بد روز گار ، لازم است
ای دل ! خود ، به که ؟ زخم نهاده ای
که نوبتِ تو این بار ، لازم است
گفتا : عشق است ، طریق محنت و رنج
این وادی ، صبر بر جفای یار لازم است
برچسبها: یوسف
تاريخ : یکشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۴ | 12:59 | نویسنده : یوسف جلالی |



