معرفت حضرت دوست

غزل.  به دست و به جانِ پُر اقرار می رسی "

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

غزل.  به دست و به جانِ پُر اقرار می رسی "

ای سایه ی محال ! بهار می رسی ؟

خیال در خیال ، به یار می رسی ؟

ای شوقِ نم نمم ! باران شبیهِ توست

بس تشنه ام ! به شوره زار می رسی ؟

ای نخلِ پُر ثمر ! وقت میوه است

قحطِ مِهر و ماه ، به بار می رسی؟

رنگین کمانِ من ! وقتِ هنر نمایی است

دریای من ، به جویبار می رسی

شال و کلاه کنم، وقت عبورِ توست

به دادِ افولِ این غبار میرسی ؟

این شوق نامه است ، بیانِ سکوتِ دلم

هم قصه ام بشو ! به کار می رسی ؟

تا تو مسافری ! بی قرارِ این هجرانم

به دلجوییِ دل بی قرار می رسی ؟

گفت : " از معرفتِ تو واقفم ، دعا کن مرا

به دست و به جانِ پُر اقرار می رسی "

" یوسف "


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ | 8:18 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.