ای سایه ی محال ! بهار می رسی ؟
خیال در خیال ، به یار می رسی ؟
ای شوقِ نم نمم ! باران شبیهِ توست
بس تشنه ام ! به شوره زار می رسی ؟
ای نخلِ پُر ثمر ! وقت میوه است
قحطِ مِهر و ماه ، به بار می رسی؟
رنگین کمانِ من ! وقتِ هنر نمایی است
دریای من ، به جویبار می رسی
شال و کلاه کنم، وقت عبورِ توست
به دادِ افولِ این غبار میرسی ؟
این شوق نامه است ، بیانِ سکوتِ دلم
هم قصه ام بشو ! به کار می رسی ؟
تا تو مسافری ! بی قرارِ این هجرانم
به دلجوییِ دل بی قرار می رسی ؟
گفت : " از معرفتِ تو واقفم ، دعا کن مرا
به دست و به جانِ پُر اقرار می رسی "
" یوسف "
برچسبها: یوسف
تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۴۰۴ | 8:18 | نویسنده : یوسف جلالی |



