معرفت حضرت دوست

معرفت حضرت دوست

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

چه زیباست این باران !؟ که می آید ، که می آیی !

بگو آخر حکیمِ عشق ، چه نقشی کرده ؟ ... زیبایی

مگر از چشمه ی احساس ؟ دلت پُر گشته ؟ از احساس

به وقتِ خلقتت خندید ؟ چنین نازِ خوش آوایی ؟

به چشمانت ، که نقشِ چشم آهویی زده ؟ وقتش

به مِهر تو ، دانستم ، جهان دارد اهورایی

نهانت می کنم ، هیچ کَس نداند ، جانِ من هستی

ولی از این همه احساسِ دریای غزل ، پیدای پیدایی

همه رفتند ، تو ماندی ، قعر دریا ، چون گوهر

تو با جان آمدی، کین گونه اینجایی و مانایی

تو حسی که ، به هیچ شعری نمی گنجی ، باور کن

اگر چه مثنوی ، تک بیت ، رباعی ، یا شعر نیمایی


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : دوشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۲ | 8:1 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.