
چه زیباست این باران !؟ که می آید ، که می آیی !
بگو آخر حکیمِ عشق ، چه نقشی کرده ؟ ... زیبایی
مگر از چشمه ی احساس ؟ دلت پُر گشته ؟ از احساس
به وقتِ خلقتت خندید ؟ چنین نازِ خوش آوایی ؟
به چشمانت ، که نقشِ چشم آهویی زده ؟ وقتش
به مِهر تو ، دانستم ، جهان دارد اهورایی
نهانت می کنم ، هیچ کَس نداند ، جانِ من هستی
ولی از این همه احساسِ دریای غزل ، پیدای پیدایی
همه رفتند ، تو ماندی ، قعر دریا ، چون گوهر
تو با جان آمدی، کین گونه اینجایی و مانایی
تو حسی که ، به هیچ شعری نمی گنجی ، باور کن
اگر چه مثنوی ، تک بیت ، رباعی ، یا شعر نیمایی
برچسبها: یوسف
تاريخ : دوشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۲ | 8:1 | نویسنده : یوسف جلالی |



