
دلا مجال بده ! چندی ، غزل بسازم
همان لحظه که می خندی ، غزل بسازم
مجال بده ، قصّه بسازم ، از شبِ نگاهت
وقتی از خنده می بندی ، غزل بسازم
بیا کمی ردِ پایی ، به کوچه بگذار
از این که " دربندی " ، غزل بسازم
شبِ عبورت ! ز شرم ، سلام نگفته دویدی !
از این که چادُر افکندی ، غزل بسازم
بخواب ببویم ، خیالِ عطر نفس هایت را
چُنین ز نقشِ دلبندی ، غزل بسازم
پُر از هیاهو ، ز حسِ شمیمِ گیسو
از آن حوالی خیال آکندی ! غزل بسازم
جنون این مرد ، دوا ندارد ، به غصّه منشین !
برچسبها: یوسف
تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۲ | 18:53 | نویسنده : یوسف جلالی |



