معرفت حضرت دوست

معرفت حضرت دوست

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

دلا مجال بده ! چندی ، غزل بسازم

همان لحظه که می خندی ، غزل بسازم

مجال بده ، قصّه بسازم ، از شبِ نگاهت

وقتی از خنده می بندی ، غزل بسازم

بیا کمی ردِ پایی ، به کوچه بگذار

از این که " دربندی " ، غزل بسازم

شبِ عبورت ! ز شرم ، سلام نگفته دویدی !

از این که چادُر افکندی ، غزل بسازم

بخواب ببویم ، خیالِ عطر نفس هایت را

چُنین ز نقشِ دلبندی ، غزل بسازم

پُر از هیاهو ، ز حسِ شمیمِ گیسو

از آن حوالی خیال آکندی ! غزل بسازم

جنون این مرد ، دوا ندارد ، به غصّه منشین !


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۲ | 18:53 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.