معرفت حضرت دوست

معرفت حضرت دوست

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

رغبتِ ما از تقاضای تو است

جذبه ی حق است ، هر جا رهرو است

خاک بی بادی به بالا بَر جَهد ؟

کِشتی یی بی بحر ، پا در رَه نهد ؟

" مولانا "

*************

زیر خاکستر ، تمنّای تو نیست ؟

این همه آشوب ، تولایِ تو نیست ؟

زیر خاکستر ، چنان شوریده ام

تو نمایی ، از میانِ دیده ام

تو مبین آرام ... آشوب ، آتشم

کاش ندانی من چه ها ، از عشق کِشم

در طلب افتاده ایم ، وای از طلب

گاه به زر چنگ می زنیم ، گاهی حلب

شورشِ ما از سرِ فرزانگی است ؟

یا همین وَهم است ، همی دیوانگی است ؟

رغبت ما ، کاذب است یا صادق است ؟

حیرتِ ما ، حاجب است ؟ یا واثق است ؟

کاش عنایت آید و فضلی جلی

فیضِ حق ، وحی نبی ، راهِ علی

کاش طبیبی و حبیب و مرشدی

دل می سوخت ، دستگیری می شدی

خضر راهی ، می رسید ، از صحبتش

جانِ سیراب می شدی از صحبتش

گر چه ما را لایقِ آن یار نیست


برچسب‌ها: مثنوی یوسف

تاريخ : یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲ | 15:21 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.