معرفت حضرت دوست

معرفت حضرت دوست

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

گفتم تو را : نشسته ام ، هر چند ، بهار

گفتم تو را ، شکسته ام ، زان یاد ، یادگار

از آن خیال برون نمی شوم ، هر چند خزان

از این مسیر جدا نمی شوم ، ای ماندگار!

پاییزِ جان ، با خیالِ تو طی می‌شود همی

ما را گاهی هم به گرمیِ بوسه ها بسپار !

این جنگلِ گیسوان ، شانه نمی خواهند ؟

ما را اجازتِ باد دِه ، در آن حوالی گُمار !

طفلی دلم ، خوشِ قرارِ خوابدهای توست !

شاید به گرمیِ دستت رسد ، در آن قرار

این سینه کویر است ، از دوریت ! از هجر

گاهی خدای را ، چو شبنمی ، به رویاء ببار !


برچسب‌ها: یوسف

تاريخ : شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱ | 8:52 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.