گفتم تو را : نشسته ام ، هر چند ، بهار
گفتم تو را ، شکسته ام ، زان یاد ، یادگار
از آن خیال برون نمی شوم ، هر چند خزان
از این مسیر جدا نمی شوم ، ای ماندگار!
پاییزِ جان ، با خیالِ تو طی میشود همی
ما را گاهی هم به گرمیِ بوسه ها بسپار !
این جنگلِ گیسوان ، شانه نمی خواهند ؟
ما را اجازتِ باد دِه ، در آن حوالی گُمار !
طفلی دلم ، خوشِ قرارِ خوابدهای توست !
شاید به گرمیِ دستت رسد ، در آن قرار
این سینه کویر است ، از دوریت ! از هجر
گاهی خدای را ، چو شبنمی ، به رویاء ببار !
برچسبها: یوسف
تاريخ : شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱ | 8:52 | نویسنده : یوسف جلالی |



