معرفت حضرت دوست

معرفت حضرت دوست

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

سرِ آن حوض ، نشستم دیدی !

در وضو ، چند شکستم ، دیدی !

دلم آنجاست ... چو رُخ می شورم

غمِ این پنجره ها ست ، محذروم

گلِ این داخلِ حوض ، کار تو بود ؟

نمِ باران زده ، اشکبارِ تو بود ؟

زده باران و وضو ، جان مرا

شسته با قطره ای ، چشمان مرا

اشکی افتاده ، که " ماهی " فهمید

دور اگر ... آتش آهی فهمید

گریه کردم ، قفس ، چند قفس ؟

بی نفس بود ، ولی بود نفس

می شد از دامن او ، گُل انداخت

یا به چشمانِ تَرش خیمه ای ساخت

می شد از حال خوشش ، شاعر شد

یا که تسلیم شده ی ساحر شد

شمع اگر رفت ، ولی پروانه

مانده را کرده چُنین دیوانه

بی سلامش ، دلم آرام نیست

بی کلامش ، مِیِ ای ، در جام نیست

فرضِ فرزانه شدن ، می داشتم

سرِ دیوانه شدن کِی داشتم ؟

آه از چُرتکه ی عقلِ نادان

سرِ ایثار ، برای یاران

بس پشیمانم از این پیشه عقل

هم پریشانم از نقشه ی عقل

کاش که این دل امیر بود مرا

دست او بود ، همه قافله را


برچسب‌ها: مثنوی یوسف

تاريخ : یکشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۱ | 22:20 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.