
سرِ آن حوض ، نشستم دیدی !
در وضو ، چند شکستم ، دیدی !
دلم آنجاست ... چو رُخ می شورم
غمِ این پنجره ها ست ، محذروم
گلِ این داخلِ حوض ، کار تو بود ؟
نمِ باران زده ، اشکبارِ تو بود ؟
زده باران و وضو ، جان مرا
شسته با قطره ای ، چشمان مرا
اشکی افتاده ، که " ماهی " فهمید
دور اگر ... آتش آهی فهمید
گریه کردم ، قفس ، چند قفس ؟
بی نفس بود ، ولی بود نفس
می شد از دامن او ، گُل انداخت
یا به چشمانِ تَرش خیمه ای ساخت
می شد از حال خوشش ، شاعر شد
یا که تسلیم شده ی ساحر شد
شمع اگر رفت ، ولی پروانه
مانده را کرده چُنین دیوانه
بی سلامش ، دلم آرام نیست
بی کلامش ، مِیِ ای ، در جام نیست
فرضِ فرزانه شدن ، می داشتم
سرِ دیوانه شدن کِی داشتم ؟
آه از چُرتکه ی عقلِ نادان
سرِ ایثار ، برای یاران
بس پشیمانم از این پیشه عقل
هم پریشانم از نقشه ی عقل
کاش که این دل امیر بود مرا
دست او بود ، همه قافله را
برچسبها: مثنوی یوسف



