معرفت حضرت دوست

معرفت حضرت دوست

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

پُرم از آن چه تو می خواهی ! باز

پُرم از آن چه تو می خواهی ! راز

پُر از آن خطِ کشیده خط خط

ماهیِ حبسِ به تُنگ ، ماهیِ شط

من پُر از حادثه ی هر فصلم

برگِ افتاده خزان ، در فصلم

انتظار می کُشدم آخر ، " به سرت "!

چشمِ پُر آه و گناه ، در سحرت !

کاش طوفان شود و قصّه ی نوح

شهر باران شود و قصه ی نوح

من و تو همسفر نوح شویم

جان یکی گشته و یک روح شویم

برویم جنگلیُ و خانه کنیم

چون نماز شد ، فقط شانه کنیم

شانه و یک غزلی سازه کنیم

زیر باران ، سفری تازه کنیم

من ببوسم موی بارانی تو

خنده از خنده ی حیرانی تو

داد بِستانم من از ، هر چه نبود

بوسه گیرم ز سلطانِ جود

کف پا بوسه زنم ، راه نرود

مهربان ماند و چون ماه نرود

کف دست بوسه ، از آن خستگیش

پشت دست بوسه ، ز وابستگیش

بوسه بر چشم ، حیاها دارد

با حیا ، لطفِ بلایا دارد

داغ دار دل آن ماهم من

عاشقی تشنه و پُر آهم من

تا مگر چشمه ی او سیر کند

عطشم بیند و دستگیر کند

چشمه اش ، زمزمِ جاوید من است

دل او خانه ی امید من است


برچسب‌ها: مثنوی یوسف

تاريخ : پنجشنبه هشتم دی ۱۴۰۱ | 20:35 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.