پُرم از آن چه تو می خواهی ! باز
پُرم از آن چه تو می خواهی ! راز
پُر از آن خطِ کشیده خط خط
ماهیِ حبسِ به تُنگ ، ماهیِ شط
من پُر از حادثه ی هر فصلم
برگِ افتاده خزان ، در فصلم
انتظار می کُشدم آخر ، " به سرت "!
چشمِ پُر آه و گناه ، در سحرت !
کاش طوفان شود و قصّه ی نوح
شهر باران شود و قصه ی نوح
من و تو همسفر نوح شویم
جان یکی گشته و یک روح شویم
برویم جنگلیُ و خانه کنیم
چون نماز شد ، فقط شانه کنیم
شانه و یک غزلی سازه کنیم
زیر باران ، سفری تازه کنیم
من ببوسم موی بارانی تو
خنده از خنده ی حیرانی تو
داد بِستانم من از ، هر چه نبود
بوسه گیرم ز سلطانِ جود
کف پا بوسه زنم ، راه نرود
مهربان ماند و چون ماه نرود
کف دست بوسه ، از آن خستگیش
پشت دست بوسه ، ز وابستگیش
بوسه بر چشم ، حیاها دارد
با حیا ، لطفِ بلایا دارد
داغ دار دل آن ماهم من
عاشقی تشنه و پُر آهم من
تا مگر چشمه ی او سیر کند
عطشم بیند و دستگیر کند
چشمه اش ، زمزمِ جاوید من است
دل او خانه ی امید من است
برچسبها: مثنوی یوسف



