
من این جا هم به باران گفته ام : رازت
به آن روفتگرِ پاکِ خیابان گفته ام : رازت
من اینجا بیشتر میلِ تو را دارم ...
چرا از من گریزان ؟ گفته ام : ؟ رازت
جوانی پایِ تو کم کم به پیری رفت
جوانی نه ، به پیری من فراوان گفته ام: رازت
شبی مستی به جانم شد ، به میخانه
شبِ پُر غصه ، چندی به یاران گفته ام: رازت
به زلفِ تو ، دلم گیر است ، نمی دانی چه اندازه؟
تمام شب به آئینه ، پریشان گفته ام: رازت
تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴ | 11:26 | نویسنده : یوسف جلالی |



