معرفت حضرت دوست

معرفت حضرت دوست

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

من این جا هم به باران گفته ام : رازت

به آن روفتگرِ پاکِ خیابان گفته‌ ام : رازت

من اینجا بیشتر میلِ تو را دارم ...

چرا از من گریزان ؟ گفته ام : ؟ رازت

جوانی پایِ تو کم کم به پیری رفت

جوانی نه ، به پیری من فراوان گفته ام: رازت

شبی مستی به جانم شد ، به میخانه

شبِ پُر غصه ، چندی به یاران گفته ام: رازت

به زلفِ تو ، دلم گیر است ، نمی دانی چه اندازه؟

تمام شب به آئینه ، پریشان گفته ام: رازت



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴ | 11:26 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.