به انتظار برق چشمان تو ام ... خدا می داند
مرا نمی خوانی به خویش و نمی دانی ای دوست
کمی و دمی میهمان تو ام ... خدا می داند
تو سوز غزل هایم دیده ای نگار من ؟ دو چندانم
من مات و حیران ایمان تو ام ... خدا می داند
به بوسه ای فرو نشان آتش این جان تا ابد الآباد
به آمید ورودِ رضوان تو ام ... خدا می داند
اگر رسیدی به غزل پاکی شاعر خویش , مترس
سوگند به تو , زلال چو باران تو ام ... خدا می داند
بگو که شعرم , اینه ی تمام قد عشق شاعر است
یقین دار , یقین ز سر بداران تو ام ... خدا می داند
صبور نی ام ؟ پس سوز جانم ، ندیده ای ، ببین
تو جانِ منی و ز عاشقانِ تو ام ... خدا می داند
تعلیم گرفته ام ، به عشق نومید نباشم و
به رستخیز هم ز چشم انتظاران تو ام ...خدا می داند
سوای تو ، عاشقی بر این دل و جانم حرام باد
من از سخت جانانِ جانانِ تو ام ... خدا می داند
به غربتت هم چشم تو محرابِ چشمِ من است
نمی دانی مگر از نمازگزارانِ تو ام ... خدا می داند
" یوسف "



