کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند : یافت می نشود ، گشته ایم ما
گفت : آن که یافت می نشود آنم آرزوست
در نظر بگیرید شخصی صاحب نام وسط روز شمعی
در دست ، در شهر به دنبال انسان می گردد
تصوری که در ذهن ما ایجاد می شود ویژگیهایی
دارد که آن را از سایر تصویر ها متمایز می گرداند
نخست اینکه شیخ آدم معمولی نیست ، چرا
نتوانسته است مسئله اش را حل کند ؟ و اصولا چرا
از دیو و دد ملول گشته است و به دنبال انسان می گردد
دوم اینکه چرا در وسط روز چراغ به دست گرفته است؟
مگر نور آفتاب کافی نیست ؟ ظاهرا مردم دچار نوعی
نابینایی گشته اند و یا لااقل نور آفتاب را ندیده می گیرند
شاید شیخ می خواهد جلب توجه کند و تقابلی بین
نور شمع و نور آفتاب در روز ایجاد کند و احیانا این
نکته را القا کند که با شمع به دنبال آفتاب می گردد
سوم اینکه چرا دیگران از اینکه او وسط روز چراغی
به دست گرفته است تعجب نمی کنند و فقط می گویند
این کار تو فایده ای ندارد و منطقشان هم این است
که ما قبلا از این کارها کرده ایم و به نتیجه نرسیده ایم
و بالآخره اینکه چرا شیخ به دنبال کسی یا چیزی است
که یافت نمی شود . گویی در حقیقت ، اصل ، دنبال
چیزی بودن است و نه پیدا کردن آن . آن چه مسلم است
این است که یکی از هدف های مهم شیخ و روایتگر
این است که می خواهند که در شیوه ی ادراک و
پردازش افراد ، تغییر ایجاد کنند.
بنابر این ، نکته ای را مطرح می کنند که پاسخ آماده ای
برای آن وجود ندارد و دیگران را احتمالا به فکر
وا می دارد ، که شیخ به دنبال چیست ؟
اگر با میعارهای امروزی روانشناسی شناخت با این
مسئله بر خورد کنیم ، می توانیم بگوییم که شیخ
در صدد " تغییر " بوده است.
" کتاب آنجا که عقل حاکم است ص ۳۱"



