معرفت حضرت دوست

شعر هوس بوسه و باران به تمنا کردم

یوسف جلالی
معرفت حضرت دوست

شعر هوس بوسه و باران به تمنا کردم

هوس بوسه و باران به تمنا کردم

بسته بودم ،به هوای تو پری وا کردم

 

قمری شاخه ی حزنم گوش بسپار بمن

که من اصوات سخن را بتو شیدا کردم

 

تشت رسوایی ام از بام محبت افتاد

تا لب از لعبت لب های‌تو رسوا کردم

 

آه برشانه ی شعرم منشان مرغ جفا

که من این خیمه به رویای تو بر پا کردم

 

تو شجریان شب شعر منی ای یوسف

که من این دل به صدای تو زلیخا کردم

 

همه خوبان جهان جمله و جانانه تویی

ربنا را به نت صوت تو معنا کردم

 

مریم معبد مهرم ،جبرئیلا مددی

که به انفاس تو اعجاز مسیحا کردم

 

باردیگر بدم ای روح به بطن غزلم

که من این نطفه به تسلیم هویدا کردم

 

خازن خیر خدائیست که در من تابانْد

ماهتابی که به طاق طلبش جا کردم

 

روشن است چشم دل شاه شهان فردوسی

به وداعی که به دردا و دریغا کردم

 

غم ات اندازه ی من نیست،فرا می رودم

بیخود از خویشم اگر داغ تو افشا کردم

 

به گلابی که سر خاک عزیزان ریزند

که من این بادیه از هجر تو دریا کردم...

 

#الهام_امر_یاس

#فقط_شعر_و_غزل 

شما هم به جمع بیش از ۴۰۰۰ هوادار شعرِ عضوِ این کانال بپیوندید... 👇👇👇

@faghatsheroghazal



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۹ | 6:9 | نویسنده : یوسف جلالی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.